داستان پسر بچه شهرستانی و تهران ادامه داستان من یک شهرستانی ام است که اگر دوست دارید می توانید از اینجا آن را بخوانید.
هر روز صبح حوالی ساعت ۶ از خواب بیدار می شدیم. در تمام عمرم آدم سحرخیزی بوده ام و هستم. حال و هوای صبح را با هیچ چیز عوض نمی کنم. گویی شبها هوای روز قبل را با خود می برد و هر روز صبح یک هوای تازه به زمین تزریق می شود. القصه تصورم از آدم های تهرانی این بود که تا لِنگه ظهر بخوابند و ادم های تنبلی باشند.
زهی خیال باطل. با مرور زمان و سپری شدن روزها متوجه می شدم که این شهر اصلا خواب ندارد و مدام در تلاطم است. ساعت های خیلی زود ادم هایی را در خیابان می دیدم که کیفی در دست در حال تند راه رفتن بودند تا خود را از جنوب شهر به شمال یا شاید آن وسط های شهر برسانند. در این میان گاهی خانم ها را هم می دیدم و برایم عجیب بود. تا قبل از آن فکر می کردم زنها فقط می توانند معلم و پرستار باشند.
کم کم داشت از تهران خوشم می آمد. تازه اسکلت فلزی ساختمان را شروع کرده بودیم. دوست داشتم هر چه سریع تر آن تیر آهن بالایی را نصب کنند تا من بروم آن بالا تا ببینم آن دور دورها چه خبر است.حالا فک نکنید که ساختمان حتما ۲۰ طبقه داشته است، نه قربانت بروم، فقط دو طبقه بود ولی از نظر یک پسر بچه شهرستانی ۸ یا ۹ ساله دو طبقه کلی ارتفاع به حساب می آمد.
خلاصه اینکه به روز موعود رسیدم. یادم می آید غروب بود خستگی آن روز ها را بیاد دارم. بالای آن تیر آهن رفتم و نشستم مثل آن کارگران نیویورکی در این عکس زیر. من همیشه حس خوبی به این عکس داشته ام. این را از تمام ادم هایی که جوشکارند و در ارتفاع کار می کنند پرسیده ام هیچ کدامشان از این منظره خوششان نمی اید تازه دل پری هم از آن دارند.

کارگران نیویورکی
کارگران نیویورکی

آن بالا هیچ خبری نبود جز غروب خورشید و کبوتر بازهایی که مدام سوت می زدند و به کبوتر هایشان نگاه می کردند. شاید شروع مهاجرتم به این شهر از آن غروب اغاز شد. از آن تلاطم خوشم آمد. از همیشه زنده بودن شهر خوشم آمد. آن بالا با خودم می گفتم بزرگ که شدم می ایم تهران اینجا زندگی می کنم و یک خانه میسازم که بالکنش پر از گل باشد و کلی خیال بافی. 
طی آن چند وقتی که در تهران بودم ادم های مختلفی را می دیدم و وقتی که با لهجه تهرانی حرف می زدند بیشتر دوستشان داشتم و بیشتر گوش می دادم. این روزها همه این طور می گویند که تهرانی اصیل دیگر پیدا نمی شود. نمی دانم چرا وقتی این جمله را می شنوم یاد آن سال ها می افتم که عید ها به اجبار مجبور بودم در تهران باشم. جدای از همه ی چیزها اول باید بگویم اگر تا به حال به تهران نیامده اید اگر در ایام عید به تهران بیایید قطعا شیفته آن می شوید. تهران را شهری با اتوبان های استاندارد و خلوت خواهید دید. بگذریم می خواستم خاطره آن عید را بگویم. هر وقت کسی می گوید تهرانی اصیل نیست یاد آن عید می افتم در مترو. باور بفرمایید در آن عید در یک واگن از مترو من و گویا دو یا سه نفر دیگر فقط ایرانی بودیم و بقیه دوستان افغانی ما بودند. از آن به بعد هر کس حرف از تهرانی اصیل می زند من ناخودآگاه فکرم یاد آن دوستان افغانی می افتد.
در آن زمان تصویری که از تهرانی ها در ذهنم شکل گرفت آدم های با ادب و مهربان بود. ولی این روزها که در مترو تا مرحله لِه شدن مطلق میروم یاد آن خیال های کودکی می افتم و کلی می خندم.البته این را باید بگویم که دیگر تهرانی کاملا خالص پیدا نمی کنید و این فقط ما شهرستانی ها هستیم که در مترو حل میدهیم.
یک بار در حالت فوق در مترو بودم. بغل دستی ام چانه اش را تا جایی که راه داشت روی شانه ام اورده بود و ریش های تیزش در شانه ام فرو می رفت. وقتی می خواستم به طرف بگویم که اقا لطفا فکری به حال چانه ات بکن یاد این افتادم که آخر ابله توی این وضعیت شلوغ این بنده خدا که مرض ندارد اینطور مثله ادمی که سرش لای گیوتین است سرش را روی شانه تو بگذارد و خلاصه آن لحظه یاد آن خیال بافی های کودکی افتادم و زدم زیر خنده. باور بفرمایید این خنده در آن وضعیت قمر در عقرب، مرا از دیوانه ترین انسان های جهان هم دیوانه تر جلوه داد.

پیرمردی که چون فرزند دلبندش مرا در اغوش گرفته بود به طوری که سرش روی سینه ام بود و دستانش در مساوات بدنش و روبه رویم بود با خنده ی من گویی که خنجری بر پهلوی او میزدند. خب راست می گفت آخر بدبخت تو داری زیر فشار این همه ادم لِه می شوی خنده ات از برای چیست.
باری چه دردسر بدهم روز جمعه ای به رسم همه ی شهرستانی های دهه ۶۰ و ۷۰ و ماقبل، اولین جمعه را به رسم ادب به زیارت میدان آزادی رفتیم. تا به حال این همه ماشین را یکجا ندیده بودم پیکان های نارنجی  در مسیری که بعدها وقتی در تهران سرباز شدم فهمیدم ان را جاده ساوه می گویند به سمت میدان ازادی میرفتد. هیچ وقت فکر نمی کردم روزی به عنوان یک پلیس مقداری از دوران سربازی را اطراف این میدان سپری کنم. اما گویی سرنوشت دست بردار قابل پیش بینی نیست.
در نگاه اول از طرح های فیروزه ای زیر طاق میدان خوشم امد و بعد از چمن های اطراف آن و بعد دلم برای کوه های اطراف شهرمان تنگ شد.
تهران را با همه ی شلوغی ها، آدم های اعصاب خراب و کلی چیز های دیگرش دوست دارم. یک بار که از تئاتر شهر تا میدان انقلاب پیاده بروم تمام دلخوری هایم را از این شهر کنار می گذارم. خیابان انقلاب با کافه هایش، با گذر کتاب فروشی هایش، با دانشجویانی که شیفته درس و کتاب هستند و لای کتاب فروشی ها دنبال کتاب های درسیشان وول می خورند، دوست دارم. 
شلوغی تهران باعث می شود که درک بهتری از سکوت کوه پیدا کنم. یک دست بودن این سکوت زننده می شود‌. اما هر بار که به این خانه شلوغ می آیم قدر کوه را بیشتر و بیشتر می دانم و هر روز را به امید اینکه روزی دوباره ‌در کوه قدم بزنم روزهایم را در این شهر شلوغ سپری می کنم.
تهران شلوغ با همه ی بدی هایش، با همه ی الودگی هایش، با همه ی بدخلقی هایش، شهریست که تو را قدر دان سکوت می کند.
و این داستان ادامه خواهد داشت.

کتاب فروشی چتر، خیابان انقلاب
کتاب فروشی چتر، خیابان انقلاب