1. فهرست
  • بنام ایران

    آیا کسی می توانست باور کند در سالی که تقریبا هر موجود دو پایی می داند اینترنت چیست و یک گوشی هوشمند دارد، روسیه به اوکراین حمله می کند امروز عکسی دیدم که دست های یک مرد را چندی از نظامیان روسی از پشت بسته بودند و می خواستند به زور او را به جنگ […]

  • داستان کوتاه: پاییز

    برگ های چنارها کم کم می ریختند، اصلا برگ های چنارها همیشه می ریختند، داشتیم به پاییز نزدیک می شدیم، همانطور که برگ پهن چنار روی هوا قل می خورد و به دور خود می چرخید، من نیز باد سر صبح را توی دهانم قل می دادم تا ریه هایم پاک شود. هوا بگیر نگیر […]

  • حسین ام، پناهی ام 

    حسین ام، پناهی ام، این روزها، خیلی جاها می شود دید که جمله ای با یک عکس از او گذاشته اند، مردی با موهای زاغ و چشمان عمیق و جمله هایی که  آدم را به فکر وا می دارند. چند روز پیش در پادکست طنز پردازی، چهره همان مرد را دیدم، همان که حسین بود، […]

  • داستان کوتاه: دوستی با قد کوتاه و ابروهای پرپشت

    یک دیس برنج می‌گذارد روی قلمکار که حاشیه‌های ریش دارد، پیاز و یک بشقاب گرد قورمه سبزی، که شاید برای چهار روز پیش باشد و هر چه مانده است بیشتر خوشمزه تر شده است. او از یک طرف دیس شروع می‌کند و من از طرف دیگر. داماهی محله خاموشان را می‌خواند، او به یک دوست […]

  • دو چرخ، دو زانو و دیگر هیچ

    گویی دنیا، جایی کمین کرده است تا تمام ناملایمات خود را یکهو روی سرم خراب کند. صبح‌های زود، وقتی مردم در ایستگاه اتوبوس نشسته‌اند و یا از پله‌های مترو پایین می‌روند، من اما، سوار دوچرخه‌ای رو به سوی محل کارم، باد زیر غبغبم می‌زند که هیچ کدام از مصیبت‌های به انتظار نشستن اتوبوس و مترو […]

  • داستان کوتاه: پیر خدا دوست

    از همان لحظه ورود مهمان‌ها، بی معطلی متوجه یک چیز شدیم، که آن را پیش بینی نکرده بودیم. میان تکاپوی حاضر کردن اسباب مهمانی، از میوه و شیرینی گرفته تا غذا و غیره یک چیز گم شده بود و به فراموشی سپرده بودیم. فکرش را هم نمی‌کردیم این موضوع، از پشت بگیردمان. جانمان به لبمان […]

  • دل غم دیده

    گذشته از همه اینها، که من تخصصی در ادبیات ندارم ، چند روزی هست که بیتی از حافظ مدام جلوی نظرم است و بیش از چند بار سعی کرده ام که به حافظه بسپارم، اما مدام فراموش می کنم اول باید به این نکته اشاره کنم اگر شما هم مدام با خودتون تکرار بکنید که […]

  • یک قبر و شاید مساحتی به پهنای زمین

    یکهو وسط بی دردی(چرا که می دانم همیشه ازشرایط من دردناک تر هم هست) گوشه ای متوقف شدم، نگاه کردم یا گوش دادم به آنچه که برایش در تکاپو بودم، اگر رسیدم چه می شود؟ و همه اش در فکر این بودم که اگر بدستش نیاورم، چه بد خواهد بود، اما لحظه ای فکر کردم […]

  • داستان کوتاه: بیت

    به همراه دوست آلمانی که هر از چند گاهی به ایران سر می زند وارد محفلی شده بودیم که همه جمع ایرانی بودند، جز او و یک نفر رفیق دیگرمان که از پاکستان آمده بود. جمع حاضر، حسابی مشغول صحبت با هم بودند و گاهی کار به سر و صدا هم می کشید. دوست آلمانی […]

  • پادکست کتابگرد

    احتمالا تا به الان، برای شما هم اتفاق افتاده که چندتایی کتاب در دست خواندن داشته باشید و حال روحی شما به هیچ یک از آنها نخورد و نیمه رهایشان بکنید. چندی پیش، وقتی به کتابخانه ام نگاه کردم، برای من این حالت رخ داد، چیزی حوالی پنج کتاب تا نیمه خوانده یا از همان […]

  • هوشنگ دوم و طنزپردازی

    وقتی کسی به چیزی یا کسی علاقه داشته باشد، مسلما پیگیر آن است و موی دماغ آن موضوع می شود.  استاد هوشنگ مرادی کرمانی، همان شخصیتی است که بیشتر ما با قصه های مجید او را می شناسیم. به شخصه هر جا که سخن از استاد هوشنگ مرادی کرمانی باشد، من نیز به آنجا سرکی […]

  • داستان کوتاه: مهاجر

    نیمه شب است و تاریکی بی انتهایی آسمان را فرا گرفته است. تمام گرمای خشک و آفتاب داغ روز، زیر سایه ی تاریکی و خنک شب، پنهان شده است. تابستان، نفس رود خروشان کنار روستایمان را گرفته  و مثل بهار که جوان بود، نمی غرد و خروشان نیست، مثل پیرمرد خسته ای عصا زنان، در […]

https://open.spotify.com/show/0VjVbKQvgR8rWY39n5xGqG
پادکست داستان های حوالی زاگرس