Thymeflower

“داستان کوتاه “من شهرستانی ام

این روزها تصمیم گرفته ام بخشی به نام داستان کوتاه در بلاگ اضافه کنم. و اگر عمر مرا اجازه دهد آن را ادامه خواهم داد.

این اولین بار است که به تهران می آیم. یعنی اولین بار است که از شهر و دیار خود بیرون افتاده ام. اخرهای خرداد بود شاید کلاس سوم یا چهارم بودم. مادرم مرا با عمویم روانه تهران کرده بود. یادم است به عمویم می گفت این بچه سرمایه زندگی من است مراقبش باش. در دلم کیف می کردم که اینقدر مهم هستم. مادرم قبلا هم این را به من گفته بود.
یادم است اول تابستان بود. تمام بچه های کوچه ظهر ها کمین می کردند. برای چه؟  برای اینکه تا پدر و مادرشان چرتشان گرفت انها فرار کنند به سمت رودخانه و تنی به آب بزنند. هر روز آش همین بود و کاسه همین.

من از کودکی علاقه ی خاصی به روستا داشتم در یکی از محله های جنوب شهرمان زندگی می کردیم. جایی که به گاراژ هایی که به روستا می رفت نزدیک بود. هر روز روستاییان را می دیدم و غصه می خوردم که چرا من یک روستایی نیستم با یک مزرعه و چند اسب و سگ و …چرا من نمی توانم صبح ها با صدای بزغاله ها از خواب بیدار شوم؟ چرا نمی توانم شب ها روی بام خانه بخوابم تا پهنه اسمان را ببینم و لذت ببرم. چرا نمی توانم بوی کاه گل اول صبح را وقتی زن های روستا جارو می کنند استشمام کنم.
یادم نمی آید آن تابستان چرا به روستا نرفتم؟ در عوض در شهر ماندم و اسباب آزار و اذیت مادرم بودم. وقتی که با بچه های محل به رودخانه می رفتیم و برمی گشتیم از سر و وضعمان کاملا مشخص بود که کجا بوده ایم. روش تشخیص این بود اگر با ناخن روی دستمان می کشیدیم رد یک خط سفید روی دستمان می ماند که با حالت عادی فرق کوچکی داشت.

والدین با دیدن بچه ها گویی انها را در دیگ می جوشیدند. هر کسی به طریق خودش به تنبیه بچه اش می پرداخت. خوب به یاد دارم مادرم هیچ گاه انسان خشنی نبود. وقتی برگشتم مرا در آغوش گرفت. صلاح او اشکش بود. می گریست ومن نیز گریه ام می گرفت. خوب هق هق های کودکانه ام یادم است. او در حین اینکه اشک میریخت با  من نیز صحبت می کرد. در زبان لری عزیزم را “روله” می گویند. بیاد دارم که می گفت روله شما بچه هایم سرمایه زندگی من هستید. بیاد دارم همین گریه کار خودش را کرد، من از آن تاریخ به بعد خیلی کمتر به رودخانه رفتم. اما نمی دانم چرا این گریه ها مرا از روستا رفتن باز نمی نداشت.
القصه آن تابستان را به تهران آمدم تا به خواهرم کمک کنم. چرا که آن سال خواهرم در یکی از محله های پایین تهران در حال ساخت خانه بود. آن روزگار، روزگاری بود که اگر کسی کار مهمی چون خانه سازی در دست داشت همه ی فامیل کمک می کردند. من و عمویم برای کار در ساختمان در حال ساخت خواهرم روانه تهران شدیم.

روال سفر به تهران اینگونه بود یا با قطار یا اتوبوس. کمتر کسی در اطرافمان بود که ماشین داشته باشد. قطار آن روزگاران وسیله ای ارزان بود و کند تر از اتوبوس. کند تر از این باب که در نزدیکی های تهران با قطار های دیگر طلاقی می کرد و مجبور بودیم ساعتی یا ساعت ها در ایستگاهی متوقف بمانیم. معمولا این مسیر، شب ها طی میشد.
چه دردسر بدهم، با هزار دردسر خاص خود، که شاید در جای دیگری بگویم خود را به تهران میرساندیم. معمولا  اگر از دو روز قبل بلیت تهیه نمی کردید باید یا در سالن اتوبوسی سوار می شدیم یا اینکه تا تهران در بین سالن ها راه می رفتیم یا اینکه در باربند های داخل سالن می خوابیدیم. این خوابیدن روی باربند ها خود مصیبتی بود. در سال ۹۷ با قطار به مشهد رفتم به هنگامی که در سالن وارد شدم ناخودآگاه چشمم به دنبال آن بار بند های داخل سالن بود اما خدا را شکر دیگر خبری از آنها و مسافران سرپایی نبود.
خلاصه با هزار مشقت، خود را به تهران رساندیم . خوشبختانه فاصله خانه خواهرم تا راه آهن زیاد نبود و این فاصله را پیاده طی کردیم . امروز که به آن فاصله نگاه می کنم می بینم این روزها چقدر تنبل شده ام .
همان صبح که رسیدیم در ایستگاه راه آهن، عمویم از مرد میان سالی ادرس پرسید آن مرد چنان با عجله جواب داد  و رفت که ما هیچی نفهمیدیم. بعدها که خود، تهران نشین شدم فهمیدم که اول صبح ها مردم تهران عجله دارند. به منطقه و نوع ادم ربطی ندارد. گویی این یک ویروس است که به جان ما افتاده است. حالا که فکر می کنم و خودم را در آن روزها تصور می کنم. می بینم که از کیلومتر ها دورتر با حالت فلاشر به دیگران می فهماندیم که شهرستانی هستیم. من یک شهرستانی هستم.
این داستان ادامه خواهد داشت..‌.

روستا، عشق، بوی نم خاک

روستا، عشق، بوی نم خاک

4 thoughts on ““داستان کوتاه “من شهرستانی ام

  1. Sajad

    درود.نوشته سرشار از احساس و دنیای کودکانه بود ،اون محبت مادرانه و اشک ها همیشه همراه من بوده و مادر به عنوان سمبل مهربانی یاد آور هر آنچه خوبیست.من هم در همین سال های کودکانه ساخت خانه رو برای خواهر عزیزتر از جانم شروع کردیم و چه حس نابی بود جمع شدن عزیزانت و همراه شدن برای یه چایی دور همی.نوشته در عین سادگی ،گیرایی خاصی دارد .مستدام باشی علی جان

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *