آخر سال است یعنی پیاله این سال هم سر کشیده شد. یعنی امسال هم قرار است لفظ پارسال به خود بگیرد. یعنی آدم های این سال دوباره بهار را می بینند. دوباره اردیبهشت را بو می کشند و دوباره زندگی می کنند.

آدم های جدیدی می آیند و عده ای هم کوله بار می بندند سمت خاک. عده ای هم روی همین زمین خاکی هستند و فقط یادشان با ماست.

آخر های سال بود. همسایه های بانکی و حسابدارم  شب ها دیر وقت به خانه می آیند. مرد بازاری ته کوچه را هم که اصلا حرفش را نزن. از  وقت نیمه شب گذشته بود که به خانه می آمد و من بی خوابی هایم را با صدای گام هایش میان کوچه به یاد می آورم. پایش را می سُرید روی موزایک های وسط کوچه و مغزم تیر می کشید.

اخر های سال بود. دست فروش ها کنار پیاده رو ها بساط می کردند. بازار جنب و جوش داشت. آدم ها میان ازدحام پیاده رو گام بر می داشتند و غرغر می کردند از شلوغی و کاسب ها فریاد می کشیدند. بیا بیا آتیش زدم به مالم.

اما لبو فروشی سر کوچه حالش از همه ی ما بهتر بود. مرد میان سالی بود با ریش های یکی بود یکی نبود با دست های پینه بسته. چرخ دیگری اورده بود و فلافل و سمبوسه هم می فروخت. چرخ لبو را به دست پسر کوچکش محمد داده بود و او خودش فلافل توی روغن داغ می انداخت. از بوی روغن سوخته شب های آخر سال بدم می اید.

چراغی وسط گاری اش آویزان کرده بود و بالای آن را با یک صفحه آهنی گرد پوشانده بود تا نورش متمرکز باشد روی لبو هایش.

چند جا نوشابه کوچک را که روی درهاشان را سوراخ کرده بود و توو یکی نمک و توو آن یکی گل پَر ریخته بود و با یک خط کجکی روی هر کدام اسمشان را نوشته بود آن گوشه چرخ بودند.

شب ها که به خانه می رفتم سر کوچه شلوغ بود میوه فروشی آمده بود میوه هایش را ریخته بود سر کوچه. پرتقال و سیب در جعبه های پلاستیکی مشکی. پله ای چیده بود تا لبه ی وانت سفیدش. موتوربرقی هم انداخته بود کنارش و صدای تِر و تِرش می آمد.

پیرمرد همسایه که تا قبل از ان هر روز غروب سر کوچه کاکتوس می فروخت و هر روز به کاکتوس ها آب می داد هم آنجا بود. امروز یک تشت ماهی قرمز هم به بساطش اضافه کرده بود.

یکبار به اش گفتم عمو جان این همه آب به اینها می دهی خراب نمی شوند. گفت اینها اصل اند و خراب نمی شوند. تا حالا این اصطلاح را در مورد کاکتوس نشنیده بودم. راهم را گرفتم به سمت خانه و دنبال کلیدهای تهه جیبم گشتم.

همسایه طبقه بالا داشت خانه اش را رنگ می کرد. بوی تینر شبها آزارم می داد. اساس منزلشان را چیده بودند توی یک اتاق و رفته بودند خانه مادر زنش. رنگ کارها شب ها هم کار می کردند و می خواندند.

کُرد بودند. غروب ها آن یکی که اسمش کاک قاسم بود ترانه می خواند. صدایش سوز داشت و دلش صاف بود. یک شب آوازش مرا با یک سینی چای به طبقه بالا کشاند. با صفا بود. کرد سنندج می خواند که:

له‌ دنیادا دیوانه‌ خوم
وه‌یلانی ئه‌و کیوانه‌ خوم
له‌ خزم و خویش بیگانه‌ خوم
دیوانه‌ خوم دیوانه‌ خوم

و با هم دم می گرفتیم که دیوانه خوم دیوانه خوم

گوشه پنجره گلدانی داشتم که رفیق بودیم با هم. از ترس اینکه رویش رنگ نپاشند آورده بودمش داخل. هر شب راس ساعت 9 باید به اش سلام می گفتم و کمی از روزم برایش می گفتم. گوش های خوبی برای شنیدن داشت. صبورانه هر چه می گفتم سر تکان می داد و تایید می کرد.

صدای زن همسایه می آمد که سر شوهرش داد می کشید که دیگر امسال باید مبل ها را عوض کنی. خسته شدم بسکه به ات گفتم. مرد هم آمده بود لبه پنجره سیگار می کشید. نگاه به من می کرد که به گلدانم آب می دادم. شاید پیش خودش می گفت این را ببین از هفت دولت آزاد است. بعد با عصبانیت برگشت داخله خانه و از پشت پرده سایه اش را دیدم که به همسرش گفت نمی بینی وضع مملکت را، از سر قبر بابام بیاورم. بعد هم داستان ادامه داره همه ی زن ها و شوهرهایشان.

بنده خدا ها جارو می زدند صدای خش خش جارو هاشان از میان پنجره راه می گرفت می آمد داخل اتاق. آخر سال برای آنها چیزی جز زحمت نبود. دنیایی پلاستیک از کف خیابان ها جمع می کردند. خش خش جارو ها دلم را ریش می کرد. نه از صدایشان. از اینکه چرا باید اینگونه باشیم؟ بریزیم و برویم.

نانوای محل اما مثل همیشه کله سحر دُکان نانوایی اش را باز می کرد و به آخر سال هم کار نداشت. هر روز صبح وقتی  که از ته کوچه می آمدم صدای نان کوبیدنش در تنور می آمد. دستی تکان می دادم و خدا قوتی می گفتم و می رفتم.

مش نبی سر کوچه هم که ماست بندی داشت سر گرم کارهای خودش بود. مثل همیشه آن عرق چین قهوه ای را به سر داشت و آرام و بی صدا پشت دخلش نشسته بود. هیچ وقت لباس مشکی به تن نداشت. همیشه لباس سپید می پوشید و ریش های سپید مرتبی داشت.

عروسی در پیش داشت. عروسی دخترش. می گفت در پول جهیزیه مانده است. داماد اصرار دارد که عید عروسی را بگیرد. بنده خدا از سر اینکه پول نداشت جهیزیه جور کند این را عَلم کرده بود که سیزده روز عید نحس است و شگون ندارد عروس به خانه بخت برود. می گفت نمی دانم سر پیری چه کنم. دلم به حال پیرمرد بدجور می سوخت.

هر کس به نحوی برای سال جدید آماده می شد. یکی خانه تکانی می کرد. یکی خرید می رفت. آن یکی برنامه سفر می چید و من هنوز به این فکر می کردم که می شود زمان را ببرم چند سال عقب تر یا آن را متوقف کنم.

زورم نمیرسید به زمان. هر روز کیفم را می زدم زیر بغل و می رفتم سر کار و بعد از ظهر هم با یک نان سنگک روانه خانه می شدم. کلید را می انداختم در آغوش قفل و از اینکه کلید و قفل را به هم رسانده ام خوشحال می شدم.

صدا های آخر سال پر از خاطره بودند. دیروز سر تقاطع سمیه مفتح تصادف شد. شب خواب تصادف دیده بودم. دخترکی دانشجو با یک پژو پارس سفید تصادف کرده بود. پسرکی جوان داد می کشید وسط خیابان که مردک چه غلطی می کنی. کُشتیش!

جوانک راننده بهت زده مانده بود و من حالش را می دانستم. دیشب در خواب من جای او بودم. من زده بودم به دخترکی و پیاده که شده بودم دخترک را غرق خون دیده بودم و از خواب پریده بودم.

هیچ وقت ماشین نخریدم. خوشحال بودم که من راننده نیستم. اما دلم می خواست همیشه ماشینی داشتم. صدای باران می گذاشتم و می رفتم جاده های ایران را تکی می گشتم. سال داشت تمام می شد و خاطره ها ول کن ماجرا نبودند.

حبیب آقا نجاری داشت دو خیابان بالاتر بود. آدم خوش مشربی بود. بعضی غروب ها می رفتم پیشش. آخر سالی سرش شلوغ بود. همیشه می نالید که از وقتی این چوب آشغالیا اومدن کاسبی ما خراب شد. آخه MDF هم شد چوب. چوب باس جون دار باشه. می گفت کمدی سال 55 ساخته است هنوز هم مثل روز اولش است.

روز هایی که بی کار بود برای نوه هایش کار دستی درست می کرد. هواپیمایی، کشتی، گهواره ای. نذر داشت هر سال گهواره ای درست می کرد. محرم که می شد می دادش به دسته ای و خوشحال بود که ارادتش را به حضرت از دست نداده.

هر وقت مغازه اش می رفتم، تکه چوبی می گرفتم در دست. چشمانم را می بستم و لمسش می کردم. خیال می کردم که این چوب از کجا آمده. افسار خیال میرفت وسط کوه ها. گاهی پر می کشید روی چناری. گاهی هم دست به دامان درخت گردویی می شد.

آخر سال بود بچه ها همهمه می کردند که مدرسه را تعطیل کنند و دیگر نروند. هر روز می دیدمشان که سر کوچه جمع می شدند و برای نرفتن به مدرسه جلسه تشکیل می دادند. حسین پسر همسایه روبرویی می گفت هر کس برود از سگ کمتر است. من که نمی روم. پدرام که پدرش معلم بود از جمع فاصله می گرفت و خود را قاطی بچه ها نمی کرد. آخر بابایش معلم بود و او باید مطیع پدرش باشد.

کفاش محل هم که پیرمرد افغان بود. گوشه خلوتی از پیاده رو همیشه جایش بود. همانجا روی زمین می نشست و بساطش را پهن می کرد. از قوم هَزاره بود. پنجاه سال بود خاک غربت را تحمل می کرد. می گفت ایران را از وطنش بیشتر خواهان است. رفیق بودیم.

وجه مشترکمان این بود که هر دو از طرفداران احمد ظاهر خواننده فقید افغان بودیم. همیشه دمی کنارش در پیاده رو می نشستم. دلش دریا بود. همیشه ترانه ای را با لهجه ی زیبایش زمزمه می کرد و من را به یاد دوستی از آن دیار می برد.

باز آمدی ای جان من جانها فدای جان تو
جان من و صد همچو من قربان تو ، قربان تو

من کز سر آزادگی از چرخ سر پيچيده ام
دارم کنون در بندگی سر بر خط فرمان تو

مگذار از پا افتم ای دوست دستم را بگير
روی من و درگاه تو، دست من و دامان تو

گفتی که جانان که ام؟ جانان من، جانان من
گفتی که حيران که يی؟ حيران تو، حيران تو

امشب اگر مرغ سحر خواند سرود، ميخوانمش
چون بارها بر بست لب او در شب هجران تو

 

آخر سال بود او و من گوشه پیاده رو کز کرده بودیم و همچنان در هوای سال های قبل گذر مردمان را می دیدیم.

 

امتیاز این پست