دسته: داستان کوتاه

داستان کوتاه: پیرمرد بازنشسته

سپیده صبح جوراب هایش را از پشت بخاری بر می داشت. هر شب جوراب ها را خودش داخل حیاط چنگ می‌زد و می شست. پیرمرد بازنشسته حال و هوای خودش را داشت. سپیده که می‌شد جوراب ها، به پا شده بود. اُورکُت مرتب و تیره رنگ‌اش را پوشیده بود و رفته بود پی نان. هر…

ادامه ی مطلبدیدگاه

تو با قلب ویرانه‌ی من چه کردی

غزل شاکری بود گویا، می‌خواند که تو با قلب ویرانه‌ی من چه کردی. افشین یدالهی تازه رخت بر بسته بود از این دنیای ما آدم‌ها. اما شعرش زمزمه می‌شد وسط کتاب فروشی در خیابان انقلاب. از جفایی گویا سروده بود. از همان‌ها که عاشقی دل‌سوخته هر چه داشته در پیش کشِ یار گذاشته و آخر…

ادامه ی مطلبدیدگاه

مَش صفا

حکایت مَش صفا حکایت پیرمردی است که رفیق پرنده‌ها بود و موتوری بامرام میدان شهیاد (به قول خود مَشتی صفا). چهار فصل سال موتورش روی دو جک بود. چه برف می‌امد چه باران مثلِ آتش‌نشان‎ها همیشه آماده‎باش بود. کل سال یه روز هم غیبت نداشت. همیشه خدا آنجا بود. سرما و گرما هم سرش نمی‌شد….

ادامه ی مطلبدیدگاه

جان‌بخشی به اشیاء۲

اگر از گوگل به اینجا رسیده‌اید این را باید بدانید که جان‌بخشی به اشیاء۲ ادامه یک انشاء به همین نام است که در اینجا بخش اول آن گفته شده است. فروشنده دوره‌گرد تابستان‌ها به روستا می‌آمد و پارچه و زیور آلات و هر آنچه زن‌ها می‌خواستند برای آنها به همراه می‌اورد و شب را در…

ادامه ی مطلبدیدگاه

پیاز رحمت الله

اگر می‌دانستم در برهه‌ای از زمان رکورد موز و گوجه را پشت سر خواهی گذاشت و به آستانه ۱۶ هزار تومان هم خواهی رسید مطمئنا نام تو را از همان روز اول پیاز رحمت الله می خواندم. آه ای پیاز مهربان، می‌دانم که آنها تو را به دسته میوه‌ها راه ندادند و تو را ترد…

ادامه ی مطلبنمایش 2 کامنت

سیلاب

بارید و غرش کرد. خشم‌گین و دیوانه وار گریست تا که سیلاب به دل ما زد. خوبی تمام سیلاب‌های عالم این است که لحظه‌ای بیاد بیاوری آنچه را که از یاد برده‌ای. مرگ آب روی آب می‌غلطد و پایین دست را نشانه گرفته است. آنطرف رودخانه دخترکی دست در دست پدر, نگاه خیره‌اش را بسته…

ادامه ی مطلبدیدگاه

قبیله نیایش‌گر

وقتی که دست‌هایشان رو به آسمان هاست یعنی دعا می‌کنند. نمی دانم برای چه؟ اما همه‌ی این قبیله همیشه در حال دعا هستند. قبیله نیایش‌گر. قبیله درخت‌ها.     هرگاه در گوشه ای از دشت گذر کردم غبطه خوردم بر این جماعت. در سکوت، پر از صدا هستند. در تنهایی، استوار‌ اند. اینها جماعت نیایش‌گر…

ادامه ی مطلبدیدگاه

بوی نان سنگک

اول صبحی بوی نان سنگک خانه را برداشته است، ساعت هفت و نیم صبح است و مادر از اینکه همه‌ی بچه‌ها جمع‌اند خوشحال است. دلش‌اش نمی‌آید بچه‌ها را از خواب بیدار کند اما بوی سنگک و خِش خِش وسایل داخل آشپزخانه هر کسی را که در خواب باشد بیدار می‌کند. تلویزیون را روشن کرده است…

ادامه ی مطلبنمایش 2 کامنت

دلتنگی وطن

رفته چهارراه ولیعصر. دور تئاتر شهر می چرخرد. تا میدان انقلاب لابلای مردم راه می‌رود. از بام تهران شهر را می بیند و به این فکر می کند که دلتنگی وطن یعنی چه؟ نشسته است آن بالای شهر. چراغ ها که سوسو می‌زنند دلش قنج می رود برای وطن. زیر لب دارد با خود می گوید…

ادامه ی مطلبدیدگاه

یه روز خوب میاد

نم باران کف پیاده‌روها را خیس کرده است. رفته است زیر بالکن سینما نشسته. موهای ژولیده و تن خسته ای دارد. ماشینی رد می شود که از داخلش صدایی می‌آید که می‌گوید: یه روز خوب میاد. گونی سفید بزرگی به دست دارد. همانجا نشسته است. گذر رهگذران را می‌بیند. ده سالش است. نامش جلال و…

ادامه ی مطلبدیدگاه