داستان پیرمرد و جوان

داستان پیرمرد و جوان در مورد اتفاقی است که سال ها پیش در خیابان ولیعصر دیدم و تا مدت ها به این فکر می کردم که سرگذشت آن جوان چه خواهد شد؟

پیرمردی بود در حدود ۶۰ تا ۷۰ ساله با ظاهری مرتب‌.  پیراهن چهارخانه ای با آستین های کواتاه به تن داشت. کفش های واکس زده و شلوار اتو کشیده. چهره جالبی هم داشت،‌ چشمان سیاهی که زیر عینک خود نمایی می کردند و هنوز هم بی فروغ نشده بودند. ریش تراشیده شده. دماغ بزرگی که خیلی خوب در آن صورت نشسته بود و کاملا  با سیمای گیرایش هم‌خوانی داشت.
دفترچه کوچکی در دست داشت و هر  از چند گاهی چیزی درون آن می نوشت.
سرش را بالا می آورد نگاهی به اطراف می انداخت و چیزی می نوشت. نظر من را جلب کرده بود. مدام حس کنجکاوی ام به جوش می آمد که او  چه چیزی می نگارد. حکماً آدم تحصیل کرده ای باید باشد.
اما جوان، در کنار من نشسته بود. حدود بیست و چند ساله بود. سیمای دلنشینی داشت با چشم های زاغ، ابروان کشیده، موهای لَخت تقریبا بلند و مشکی.  پیرمرد روبروی او بود. جوان سرش را به شیشه اتوبوس چسبانده بود. سرش را خم کرده و روی پنجره گذاشته بود.
-جوان، جوان
نگاهش کرد‌ و پاسخ داد
-بله عمو
-اگر چون منی پیر باشی آه بکشی، باکی نیست. اما چون تویی که در ابتدای راهی، چیز عجیبی است.
-جوان این دنیا اینقدرها هم که می گویند سخت نیست. چنان که تلخ می نماید نیست. جوان سرش را به نشان ادب و تایید تکان می داد. ادامه داد
-می آیند و می روند. آدم ها را می گویم. روزگاری در این شهر شلوغ هزاران از انها اطرافم بودند. اما امروز که جسمم بی جان است کجا هستند. فقط یک نفر تا آخر با من ماند. همان که در زندگی به عنوان هم پایم او را انتخاب کردم.
جوان به حرف آمد.
-خوشا به حالت عمو. چطور و چگونه فهمیدی که او همدل است و همراه نه رفیق نیمه راه؟
پیرمرد با حوصله ادامه داد که:
-من هم چون تو روزی به دنبال دلم، روانه کوچه و خیابان شدم. تا جنون رفتم. اما عقل می گفت تو و او به زیر یک سقف یعنی جنگ یعنی تناقض.
جوان حرف پیرمرد را برید.
-عمو مگر می شود از دل گذشت در مقابل عقل.
پیرمرد دستش را بلند کرد روی شانه پسر گذاشت و ادامه داد:
-جوان، آن روز ها هم من مثل تو جوان بودم. با همین حال و هوای تو. با همین افکار. ادم ها انچه که می گویند نمی کنند. آنچه که نشان می دهند نیستند. آدم ها هزاران جلد دارند. تو صادق باش و بخند. آنها که باید بیایند، می آیند.
-اگر به خود تلقین کنی که بی او نمی توانی. هرگز نخواهی توانست. وقت عاشق شدن که برسد زنگوله ها تو را صدا می زنند. اگر او نیز تو را بخواهد تا قله قاف هم که بروید به هم خواهید رسید. اگر آن آدم برای زندگی تو باشد که می‎ماند، اگر نه که می‎رود.
-بدان که در هر کار این خدا، حکمتی نهفته است. در هر سختی حکمتی و در هر حکمتی، نعمتی نهفته است (نقلی از کتاب شازده حمام).
-پیرمرد به من نیز نگاه کرد گفت جوان تو چه؟ با حرف های من موافقی؟ من هم سرم را تکان دادم و گفتم حتما همین طور است.
جوان بغل دستی ام نگاهی به بیرون انداخت و دوباره در دنیای خودش غرق شد.
من نیز به این می اندیشم که چه آهنگی مناسب این صحنه است. اگر بخواهند فیلم آن را بسازند چه اهنگی روی آن خواهند گذاشت. حتما یک آهنگ بی کلام!
ولی نه، اهنگ آوار از فرهاد به این صحنه بیشتر می آید.
اتوبوس در ایستگاه ایستاد و پیرمرد در میان مسافران محو شد. حالا او مانده است و عقل، دل و هزاران سوال دیگر. اثر عشق است یا شور جوانی؟ دل را بگیرم یا عقل را؟ آیا او هم به من می اندیشد؟
آقا.‌‌‌‌…..
روی شانه اش می زنم از میان  فکرهایش بیرون می آید. دستی میان موهایش می کشد با نگاهی نگران در چشم هایم نگاه می‌کند.
-ته خطِ دادش
جوان در اتوبوس
جوان در اتوبوس

متن موزیک آوار فرهاد

تو هم با من نبودی
مثل من با من
و حتی مثل تن‌ با من
تو هم با من نبودی
آنکه می پنداشتم باید هوا باشد
و یا حتی گمان می‌کردم این تو
باید از خیل خبر چینان جدا باشد
تو هم با من نبودی
تو هم با من نبودی
تو هم از ما نبودی
آنکه ذات درد را باید صدا باشد
و یا با من چنان همسفره ی شب
باید از جنس من و عشق‌ و خدا باشد
تو هم از ما نبودی
تو هم مؤمن نبودی
بر گلیم ما و حتی در حریم ما
ساده دل‌ بودم که می پنداشتم
دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد
تو هم از ما نبودی
تو هم مؤمن نبودی
بر گلیم ما و حتی در حریم ما
ساده دل‌ بودم که می پنداشتم
دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد
تو هم با من نبودی یار
‌ای آوار
‌ای سیل مصیبت بار

برگ خزان

داستان کوتاه:ساحل ماسه‌ای

داستان کوتاه: نِفله

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت

سایدبار کشویی