داستان پیرمرد و جوان در مورد اتفاقی است که سال ها پیش در خیابان ولیعصر دیدم و تا مدت ها به این فکر می کردم که سرگذشت آن جوان چه خواهد شد؟
نگاهش کرد و پاسخ داد
-خوشا به حالت عمو. چطور و چگونه فهمیدی که او همدل است و همراه نه رفیق نیمه راه؟
جوان حرف پیرمرد را برید.
پیرمرد دستش را بلند کرد روی شانه پسر گذاشت و ادامه داد:
-اگر به خود تلقین کنی که بی او نمی توانی. هرگز نخواهی توانست. وقت عاشق شدن که برسد زنگوله ها تو را صدا می زنند. اگر او نیز تو را بخواهد تا قله قاف هم که بروید به هم خواهید رسید. اگر آن آدم برای زندگی تو باشد که میماند، اگر نه که میرود.
ولی نه، اهنگ آوار از فرهاد به این صحنه بیشتر می آید.
روی شانه اش می زنم از میان فکرهایش بیرون می آید. دستی میان موهایش می کشد با نگاهی نگران در چشم هایم نگاه میکند.

متن موزیک آوار فرهاد
تو هم با من نبودی
مثل من با من
و حتی مثل تن با من
تو هم با من نبودی
آنکه می پنداشتم باید هوا باشد
و یا حتی گمان میکردم این تو
باید از خیل خبر چینان جدا باشد
تو هم با من نبودی
تو هم با من نبودی
تو هم از ما نبودی
آنکه ذات درد را باید صدا باشد
و یا با من چنان همسفره ی شب
باید از جنس من و عشق و خدا باشد
تو هم از ما نبودی
تو هم مؤمن نبودی
بر گلیم ما و حتی در حریم ما
ساده دل بودم که می پنداشتم
دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد
تو هم از ما نبودی
تو هم مؤمن نبودی
بر گلیم ما و حتی در حریم ما
ساده دل بودم که می پنداشتم
دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد
تو هم با من نبودی یار
ای آوار
ای سیل مصیبت بار