پیری نصیحتم می کرد. به کناری نشسته بودم و در افکار و عوالم خود غرق بودم.
کنار دستم نشست و گفت. جوان این چنین ماتم، عجیب است. مگر غیر خدا می پرستی که از درگهش نومید شدی.
سر بلند کردم و گفتم نه.
گفت پس چنین غمین مباش که دنیا در گذر است و لحظه ای تاب ایستادنش نیست.
نمی دانم این را در جایی خوانده ام یا تراوشات ذهن خودم است. خوب پنداشتم که در اینجا بنویسمش.
بچه های قالی باف خانه
بچه های قالی باف خانه
امشب بی خوابی عجیبی گرفته ام از نیمه شب خواب از من گریزان است و من به دنبالش.
هر چه این دنده به ان دنده می شوم و تاق باز و دمرو افاقه نمی کند.
بلند می شوم و چراغ روشن می کنم و از کناری چشمم به کتابی می افتد. عنوانش غریب نیست. به تازگی خریدمش و به دنبال فرصتی بودم تا بخوانمش.
بچه های قالی باف خانه نوشته استاد بزرگوار هوشنگ مرادی کرمانی.
خواب فراموشم شد و مشغول خواندن شدم. حال که می نویسم حوالی ساعت ۴ بامداد است. طاقت نیاوردم تا آخرش را نخوانم. کتاب آنقدر قلم گویایی دارد که تقلا برای خواب را فراموش می کنم.
غم انگیز است قصه کتاب و اما چه بسا با خواندنش قدر روزگارم را بیشتر می دانم و کمتر ناله سر می دهم. و خدا را شاکرم که من به سرنوشت بچه های قالی باف خانه دچار نشده ام.
قسمت های زیادی از کتاب به لهجه شیرین کرمانی است که این خود هنر مرادی کرمانی را می رساند که لهجه اش را قلمی کرده و چون منی که اهل دیار کرمان نیستم لهجه را اشنا می پندارم و کامل درکش می کنم.
کتابی ۱۲۸ صفحه ای و سبک با داستانی هر چند تلخ اما پر از احساس. داستانی که به بچه های کار پرداخته. در جایی از کتاب می خندی و در جای دیگر گریه.
مرادی کرمانی چقدر خوب می تواند در لابلای تلخی ها، متنی نمکین بنویسد.
نویسنده که خود زندگی بس دشوار داشته و در کتابی با عنوان “شما که غریبه نیستید” سرگذشت زندگی سختش را گفته است خوب می تواند حال یک کودک یتیم را در قالی باف خانه شرح دهد.
4.3 (85%) 4 vote[s]