وقتی کسی به چیزی یا کسی علاقه داشته باشد، مسلما پیگیر آن است و موی دماغ آن موضوع می شود. استاد هوشنگ مرادی کرمانی، همان شخصیتی است که بیشتر ما با قصه های مجید او را می شناسیم. به شخصه هر جا که سخن از استاد هوشنگ مرادی کرمانی باشد، من نیز به آنجا سرکی…
دانسته ها و ندانسته های علی عبدالوند

داستان کوتاه: مهاجر
نیمه شب است و تاریکی بی انتهایی آسمان را فرا گرفته است. تمام گرمای خشک و آفتاب داغ روز، زیر سایه ی تاریکی و خنک شب، پنهان شده است. تابستان، نفس رود خروشان کنار روستایمان را گرفته و مثل بهار که جوان بود، نمی غرد و خروشان نیست، مثل پیرمرد خسته ای عصا زنان، در…
پادکست داکس
با توجه به تصمیم جدید حضرات، در خصوص طرح صیانت فضای مجازی، احتمالا تا چندی دیگر فیل..تر شکن هایمان هم کار نخواهد کرد و در نتیجه دیگر خبری از Youtube و امثالهم نیست. در همین راستا، دیگر نمی توانیم مدیایی که در سطح این شبکه ها هستند را دنبال کنیم. امروز پادکستی را معرفی می…
پادکست اکنون
وقتی بیست و چهار، پنج سالم بود، اصلا نمیدونستم، تو دنیا، آدماهایی هستند که بدون اینکه از تو چیزی بخوان، خیلی چیزها بهت یاد میدن. اون موقع من سرم درد می کرد برای پیرمردهایی که قصه می گفتن و متاسفانه خیلی دور و اطرافم نبود و اگر هم بود، خیلی قصه گو نبودن. اون پیرمردها…
چرا با دوچرخه، به محل کار خود میروم
این نوشته برای آن دسته از دوستانی نوشته شده است که محل کار و منزل آنها، فاصله ای بیش از ده کیلومتر نداشته باشد و قصد دارند از معایب و محاسن با دوچرخه به محل کار رفتن، اطلاعاتی کسب کنند. اوایل که با اتوبوس و مترو سر کار میرفتم، می بایست زمان های تاخیر وسایل(شاید…
داستان کوتاه: تلفن
در باب تکنولوژی می بایست به این نکته نظر داشته که، هر کدام از اولاد آدم در مواجه با تکنولوژی، رفتاری متفاوت داشته و دارد. یکی آن را چون گلی معطر، مطبوع می داند و دیگری ضد بشر می خواند و عده ای از اسب نیافتاده و بر اصل نشسته هم، در مقابلش قد علم…
پادکست رخ
گاهی از داخل یک موضوع، به موضوع های دیگری می رسیم که خیلی بی ربط به چیزی بوده که به دنبالش بودیم، مواجهه من با پادکست رخ، دقیقا به همین شکل بود. زمانی که خیلی اتفاقی به وبلاگ فواد انصاری رسیدم و با خوندن این پستش و صحبتی که از گاندی شده بود، کنجکاور شدم…
داستان کوتاه: کوچه ما
دوست عزیزی که با کلید واژه داستان کوچه ما به اینجا رسیده اید. کوچه ما نام رمانی است نوشته آقای اکرم عثمان که اگر تمایلی به معرفی در مورد یکی از کتاب های ایشان دارید می توانید سری به اینجا بزنید. داستان کوتاه: کوچه ما آفتاب ظهر می تابد روی شهر. کوچه های شهر آرام…
داستان کوتاه: پتوس
جمعه بود و باران می بارید. نگاهم می کرد و آهسته بالا می رفت. قد می کشید و به دور نخ می پیچید. هوا ابری بود، دلگیر بود، تاریک بود. اما گل پتوس به نظر سرزنده می آمد. برگ های سبز سیر، که خنکی خاصی در آنها دیده می شد، قد می کشیدند. هر روز…
داستان کوتاه: سرگذشت انسان چه بود؟
درخت های چنار، صنور و کاج، جاده را محاصره کرده اند. قبرها در ردیف های منظم با سنگ لحدهای سیاه و سفید، بلند و کوتاه کنار هم آرام گرفته اند. مرد و زن، پیر و جوان زیر سنگ و خاک، به آسمان گره خورده ای می نگرند. شط علیل آسمان، غرق در ابرهای گره خورده…
اتلاف وقت در ایستگاه های اتوبوس
باران میبارد. گاهی تند تند و گاهی هم آرام میگیرد. چارهای برایم نمانده است. به اجبار، دوچرخه را در حیاط رها میکنم و با پای پیاده تا نزدیکترین ایستگاه اتوبوس میروم. ایستگاه پر از زن و مردهایی است که بی رمق، صبح شنبه را در انتظار اتوبوس هستند تا به محل کارشان بروند. گویا مدت…
داستان کوتاه: حسود
ماشینها توی خیابان بوق میزنند. هیاهو میکنند و از لابلای هم رد میشوند. ساختمانهای بلند هم ساکت، زل زده اند به آنها. مردی روی بالکن آپارتمانی ایستاده است. نگاه میکند. به خیابان. به آدمها که از این بالا خیلی ریز معلوم هستند. گلدانها دور تا دور بالکن چیده شدهاند. رویشان غبار گرفته است. زن داخل…











