جان‌بخشی به اشیاء۲

اگر از گوگل به اینجا رسیده‌اید این را باید بدانید که جان‌بخشی به اشیاء۲ ادامه یک انشاء به همین نام است که در اینجا بخش اول آن گفته شده است. فروشنده دوره‌گرد تابستان‌ها به روستا می‌آمد و پارچه و زیور آلات و هر آنچه زن‌ها می‌خواستند برای آنها به همراه می‌اورد و شب را در…

ادامه ی مطلبدیدگاه

پیاز رحمت الله

اگر می‌دانستم در برهه‌ای از زمان رکورد موز و گوجه را پشت سر خواهی گذاشت و به آستانه ۱۶ هزار تومان هم خواهی رسید مطمئنا نام تو را از همان روز اول پیاز رحمت الله می خواندم. آه ای پیاز مهربان، می‌دانم که آنها تو را به دسته میوه‌ها راه ندادند و تو را ترد…

ادامه ی مطلبنمایش 2 کامنت

سیلاب

بارید و غرش کرد. خشم‌گین و دیوانه وار گریست تا که سیلاب به دل ما زد. خوبی تمام سیلاب‌های عالم این است که لحظه‌ای بیاد بیاوری آنچه را که از یاد برده‌ای. مرگ آب روی آب می‌غلطد و پایین دست را نشانه گرفته است. آنطرف رودخانه دخترکی دست در دست پدر, نگاه خیره‌اش را بسته…

ادامه ی مطلبدیدگاه

او می‌کشد قلاب را

ز اندازه بیرون تشنه‌ام ساقی بیار آن آب را اول مرا سیراب کن وان گه بده اصحاب را   من نیز چشم از خواب خوش بر می‌نکردم پیش از این روز فراق دوستان شب خوش بگفتم خواب را   هر پارسا را کان صنم در پیش مسجد بگذرد چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب…

ادامه ی مطلبدیدگاه

قبیله نیایش‌گر

وقتی که دست‌هایشان رو به آسمان هاست یعنی دعا می‌کنند. نمی دانم برای چه؟ اما همه‌ی این قبیله همیشه در حال دعا هستند. قبیله نیایش‌گر. قبیله درخت‌ها.     هرگاه در گوشه ای از دشت گذر کردم غبطه خوردم بر این جماعت. در سکوت، پر از صدا هستند. در تنهایی، استوار‌ اند. اینها جماعت نیایش‌گر…

ادامه ی مطلبدیدگاه

بوی نان سنگک

اول صبحی بوی نان سنگک خانه را برداشته است، ساعت هفت و نیم صبح است و مادر از اینکه همه‌ی بچه‌ها جمع‌اند خوشحال است. دلش‌اش نمی‌آید بچه‌ها را از خواب بیدار کند اما بوی سنگک و خِش خِش وسایل داخل آشپزخانه هر کسی را که در خواب باشد بیدار می‌کند. تلویزیون را روشن کرده است…

ادامه ی مطلبنمایش 2 کامنت

دلتنگی وطن

رفته چهارراه ولیعصر. دور تئاتر شهر می چرخرد. تا میدان انقلاب لابلای مردم راه می‌رود. از بام تهران شهر را می بیند و به این فکر می کند که دلتنگی وطن یعنی چه؟ نشسته است آن بالای شهر. چراغ ها که سوسو می‌زنند دلش قنج می رود برای وطن. زیر لب دارد با خود می گوید…

ادامه ی مطلبدیدگاه

یه روز خوب میاد

نم باران کف پیاده‌روها را خیس کرده است. رفته است زیر بالکن سینما نشسته. موهای ژولیده و تن خسته ای دارد. ماشینی رد می شود که از داخلش صدایی می‌آید که می‌گوید: یه روز خوب میاد. گونی سفید بزرگی به دست دارد. همانجا نشسته است. گذر رهگذران را می‌بیند. ده سالش است. نامش جلال و…

ادامه ی مطلبدیدگاه

جایی برای گوش دادن 4

در جایی برای گوش دادن 4 به معرف سایتی خواهم پرداخت که در نظر بنده حقیر در راه درستی قدم برداشته و سعی بر احیا کردن موسیقی نواحی ایران دارد.   همانطور که می دانید هر منطقه از ایران یا هر جای دیگر دنیا موسیقی خاص خود آن منطقه را دارا است و از آنجای…

ادامه ی مطلبدیدگاه

داستان کوتاه: لامِردو

گوشه لامِردو (سیاه چادر) زانو بغل کرده بود. زیر لب از باباطاهر زمزمه می کرد. آتش گوشه چادر هم با ریتم زمزمه اش  هماهنگ بود.   بُوَد درد مو و درمانم از دوست بُوَد وصل مو و هجرانم از دوست اگر قصابم از تن واکره پوست جدا هرگز نگردد جانم از دوست   تَش گوشه…

ادامه ی مطلبنمایش 2 کامنت