زادروز

همواره در هنگامی که به روز زادروز خود نزدیک می‎ شوم بی آنکه دانسته باشم در کنج کنج دنیا چندین انسان زاده می‎ شود و می‎ میرد، به این فکر خواهم کرد که فصل های زندگی به سرعت در حال گذر هستند. فصل هایی که همیشه هستند و این ما انسان ها ایم که میان…

ادامه ی مطلبدیدگاه

من نمی دانستم معنی “هرگز” را

استاد هوشنگ ابتهاج (سایه)  چه زیبا وصف کرده است معنای بی نوایی کودکی خُرد را از نبود پدر و چه خوب می‌‎بود اگر نمی دانستیم معنی هرگز را. برای شنیدن شعر با صدای خود شاعر به اینجا بروید   خانه دلتنگِ غروبی خفه بود مثلِ امروز که تنگ است دلم پدرم گفت چراغ و شب…

ادامه ی مطلبدیدگاه

داستان کوتاه: پیرمرد بازنشسته

سپیده صبح جوراب هایش را از پشت بخاری بر می داشت. هر شب جوراب ها را خودش داخل حیاط چنگ می‌زد و می شست. پیرمرد بازنشسته حال و هوای خودش را داشت. سپیده که می‌شد جوراب ها، به پا شده بود. اُورکُت مرتب و تیره رنگ‌اش را پوشیده بود و رفته بود پی نان. هر…

ادامه ی مطلبدیدگاه

چطور یک انشاء جان‎بخشی به اشیاء بنویسیم؟

خب قطعا همانطور که از عنوان پست مشخص است اینجا از تجربه ای خواهید خواند در مورد اینکه چطور یک انشاء جان‎بخشی به اشیاء بنویسیم؟ بنظرم تمامی اجسامی که در اطراف ما هستند جاندار اند. اینگونه که کافی است کمی خیال پرداز باشید. کافی است برای همه ی اجسام شخصیت قائل شوید. اما چطور؟ اینطور…

ادامه ی مطلبدیدگاه

چرک نویسی: تنهایی

چرک نویسی به نظر من، نوعی از نوشتن است از هر آنچه که بی محابا می نویسید و محصول تراوش های گاه به گاه ذهن شماست که قرار نیست کسی آنها را بخواند. این نوشته مسلما خالی از هر گونه ارزش ادبی و کلی چیز دیگر است که من اطلاعی از آنها ندارم. پس اگر…

ادامه ی مطلبدیدگاه

تکنوکراسی و سیاست‌گذاری اقتصادی در ایران

فن سالاری یا تکنوکراسی از دیرباز یکی از عوامل پیشرفت در جوامع صنعتی بوده و هست. کتاب تکنوکراسی و سیاست‌گذاری اقتصادی در ایران از ان دست کتاب‌هایی است که تاریخ شکل گیری چندی از مهم‌ترین صنایع را در ایران بصورت بسیار عالی شرح می‌دهد. در معرفی کتاب تکنوکراسی و سیاست‌گذاری اقتصادی در ایران باید گفت…

ادامه ی مطلبنمایش 2 کامنت

تو با قلب ویرانه‌ی من چه کردی

غزل شاکری بود گویا، می‌خواند که تو با قلب ویرانه‌ی من چه کردی. افشین یدالهی تازه رخت بر بسته بود از این دنیای ما آدم‌ها. اما شعرش زمزمه می‌شد وسط کتاب فروشی در خیابان انقلاب. از جفایی گویا سروده بود. از همان‌ها که عاشقی دل‌سوخته هر چه داشته در پیش کشِ یار گذاشته و آخر…

ادامه ی مطلبدیدگاه

تاریخ انقضا

 واژه‎های که احتمالا ذهن هر آدمی را به روی پاکت‎ ها می‎کشاند. تا به حال به این فکر نکرده بودم که انسان ‎ها حتی در زمان حیاتشان هم تاریخ انقضا خواهند داشت.  وقتی واژه انقضا را در واژه‎نامه دنبال می‎کردم تا درک عمیق تری از این کلمه پیدا کنم با واژگانی همچون: سپری شدن،   به…

ادامه ی مطلبدیدگاه

مَش صفا

حکایت مَش صفا حکایت پیرمردی است که رفیق پرنده‌ها بود و موتوری بامرام میدان شهیاد (به قول خود مَشتی صفا). چهار فصل سال موتورش روی دو جک بود. چه برف می‌امد چه باران مثلِ آتش‌نشان‎ها همیشه آماده‎باش بود. کل سال یه روز هم غیبت نداشت. همیشه خدا آنجا بود. سرما و گرما هم سرش نمی‌شد….

ادامه ی مطلبدیدگاه

داستان شنبه

به گمانم فرهاد بود که می‌خواند شنبه روز بدی بود روز بی‌حوصلگی. رفته بود در مغزم که شنبه‌ها روز بی‌حوصلگی‌ است، روز سرودن یک غزل است. شروع داستان شنبه تکراری. مدرسه که می‌رفتم شنبه های سال‌های تحصیلی ابتدایی را دوست می‌داشتم. با ذوق، اول صبح از خواب پا می‌شدم تا خود را به مدرسه برسانم. …

ادامه ی مطلبدیدگاه