Category: داستان کوتاه

داستان کوتاه: در بستر

گوشه خانه، پتو روی پتو انداخته بودند. رویش ملحفه‌ای گل‌گلی بود. روی ملحفه مردی نحیف دراز کشیده بود. لاغر و رنج کشیده. بیماری تمام گوشت تنش را ریخته است. اما چشمانش. چشمانش به آنکه بدانند چه می‌کنند حرفای ناگفته را نمایان ساخته اند. در نگاه مرد حسرت است. حسرت برای کسی که ثانیه‌ای به زمین…

ادامه ی مطلبدیدگاه

داستان کوتاه: ریش‎ سفید

-عمو، خیرش را ببینی، ان‌شاالله به خوشی استفاده کنی. پیرمرد لبخند زد و کارتن سنگین را روی شانه‌اش گذاشت. -عمو، این گاری‌های دم در، پولی می‌گیرند، کارتونت را تا مترو برایت می‌برند، اینقدر خودت را اذیت نکن. پیرمرد، جوری که حاجی فروشنده نبیند، دستش را روی جیبش گذاشت که یعنی هیچ در بساط نیست. برگشت…

ادامه ی مطلبنمایش ۴ کامنت

گنجشک

داستان کوتاه: رفیق‌های مادر

مادر مانده بود دم در و نگاه می‎کرد. زیر لب حمد خواند و به راه بچه‌ ها فوت کرد. دعا کرد که سلامت به مقصد برسند. پشت سر بچه ‎ها آب ریخت تا آرزو کند که دوباره برگردند. آخر، پشت سر کسی آب می‎ریزند که آرزوی برگشتنش را داشته باشند. مثل سربازی که به خدمت…

ادامه ی مطلبنمایش ۲ کامنت

داستان کوتاه: اشک دختر

خیابان درازی با درخت‌های کاج و چنار محاصره شده بود. باد سرد پاییزی، یکی یکی به آنها سرک می‌کشید. از هر یک، چیزی با خود همراه می‌کرد. برگ‌های چنار را روی جاده می‌ریخت. مخروط‌های کاج را از بالا به زمین می‌انداخت. شط علیل آسمان با ابرهای سیاهِ گره در گره‌اش، موازی جاده در حرکت بود….

ادامه ی مطلبدیدگاه

قفس کبوترها

داستان کوتاه اِسی بلا

کبوترها روی تخم بودند و خفیف بغبغو می کردند. طوقی، تازه با دوکت سفید پاپر جفت شده بود و چشمان گرد و قرمزش را از پاپر سفید برنمی داشت. اسماعیل که با سال قبل، سه بار پشت هم در کلاس چهارم تجدید شده بود دیگر مدرسه نمی رفت و خیالش جمع بود که ریغ تابستان…

ادامه ی مطلبدیدگاه

بهار دلنشین

داستان کوتاه: بهار دلنشین

همانطور که از عنوان مشخص است در اینجا داستان کوتاهی با عنوان بهار دلنشین نوشته شده و خدمت شما دوست عزیزی که با کلید واژه بهار دلنشین به اینجا رسیده اید به عرض میرسانم اگر به دنبال تصنیف بهار دلنشین سروده جناب بیژن ترقی با صدای گیرای استاد بنان هستید در انتهای داستان، متن شعر…

ادامه ی مطلبنمایش ۲ کامنت

نخستین

ادمی بود در یک گوشه از دنیا، دلش خواست تا به کسی سلام کند اما هیچ کس در اطراف نبود. بی اینکه بداند به که سلام می‌فرستد روی بال یک بادبادک نوشت و به هوا فرستاد. بادبادک رفت و رفت، از میان ابرها گذر کرد، توفان ها را در نوردید و سر آخر در میان…

ادامه ی مطلبدیدگاه

داستان کوتاه: در جستجوی وطن

دیروز جایی رفتم کارگری بود از غزنی، از دیار سلطان محمود غزنوی. هر وقت کار می کرد هی با خودش آواز زمزمه می کرد از نابختی و روزگار بد گویا می خواند گفتم احمد ظاهر را می شناسی؟ گفت نی گفتم آریانا سعید را چه گفت ها خیلی مقبوله، صَدای صاف و فَیس زیبایی داره…

ادامه ی مطلبدیدگاه

فندق

داستان کوتاه: فندق

دوست عزیزی که از هر طریقی با کلید واژه فندق سر از اینجا در آورده اید، همانطور که از عنوان برمی آید اینجا داستان کوتاه فندق روایت می شود که اتفاقا هیچ ربطی به فندق ندارد. باد سرد و مرموز پاییزی، پیکر چنارهای در ردیف خیابان را آزرده کرده و هر یک بسان درویشی عور،…

ادامه ی مطلبدیدگاه

حقوق کارمندی

داستان کوتاه: افسردگی بعد از حقوق

دوست عزیزی که از درگاه محترم گوگل راه به این خراب آباد رسانده ای، اینجا سخنی چند از عوالم کارمندی و همانطور که از عنوان مشخص است داستان کوتاهی در باب افسردگی بعد از حقوق است. امیدوارم اگر به دنبال رفع افسردگی هستی این داستان که کمی مایه ی طنز در آن است به دادت…

ادامه ی مطلبنمایش ۲ کامنت

لانه کبوتر

داستان کوتاه: بی عنوان

روی همه چیز نام می گذاریم. انسان و حیوان و دره و درخت. تا به حال چیز بدون نام که دیده است آخر. پرنده ای روی کولر در بالکن لانه کرده است. وقتی نبودیم آمده است و از سکوت خانه مان بهره جسته. حالا در گرمای اول تابستان توی اتاق می نشینیم چون دلش نمی…

ادامه ی مطلبدیدگاه

اقای هم ساده

داستان کوتاه: همساده

دوست عزیزی که با کلید واژه همساده از دریچه گوگل به اینجا رسیده اید، بنده نیز چون شما از دوستداران شخصیت آقای همساده در کلاه قرمزی ام، اما در اینجا متنی را مطالعه خواهید فرمود با عنوان داستان کوتاه: همساده که تنها به موضوعی در باب همسایه آزاری می‌پردازد. از آنجا که همساده مترادف همسایه…

ادامه ی مطلبدیدگاه