در میان واژه های که این روزها زیاد به گوشم می خورند پرزنت یا ارائه حرف اول و آخر را میزند. چندی پیش میان یک جلسه پرزنت قرار گرفتم که نمی دانستم پرزنت است یا جنگ.

 

پرزنتر
پرزنتر

فصل اول) انتظار

قصه از آنجا شروع می شود که چندی پیش برای پرزنت کردن محصول یا همان ارائه به جلسه ای رفتم که حدود ۱۰ نفر کاغذ و قلم به دست دوره ام کرده بودند.
قبل از رفتن به جلسه از دو روز قبل در دفتر کارفرمای محترم زمان و موضوع جلسه به درخواست کارفرما در تاریخی مشخص شد.
در تاریخ مربوطه خود را 10 دقیقه قبل از زمان جلسه به محل دفتر رسانده و خود را معرفی و مراحل ورود به جلسهرا سپری کردم.
در ابتدای امر به یک اتاق کنفرانس راهنمایی شدم که هیچ ابوالبشری در ان نبود و من بی کس و تنها ول شده بودم توو  سالن که میز بزرگی در وسطش جولان می داد و یک دیتا پروژکتور هم از سقف آویزان بود. گوشه ای را انتخاب کردم و نشستم .

پس از ۱۵ دقیقه حضرات شروع کردند به تشریف فرمایی و پس از نیم ساعت از زمان تعیین شده جلسه به صورت رسمی آغاز به کار کرد.

فصل دوم) تغییر پوزیشن

در ابتدای امر لازم دانستم که طبق منوال معمول و گذشته معرفی اجمالی از خود و شرکتمان داشته باشم.
در جمع حاضر از اقلام مختلف رده های سنی موجود بود و از آنجا که می دانید سلایق نسل ها کاملا متفاوت هستند کار ارائه را بسی دشوار می کرد.
از طرفی تجهیزی را که قصد معرفی آن را داشتم دستگاه تقریبا جدیدی در ایران محسوب می شد. و از قضا هیچ یک از آقایان حاضر در جلسه تا به حال چنین چیزی را در بیمارستان هایی که حضور داشته بودند و دارند کار نکرده بودند.
از آنجایی که ما جماعت ایرانی همیشه از غیب سیگنال هایی دریافت می کنیم و مصداق بارز وحی سرخود هستیم قبل از جلسه سوالات را شروع کردند و هر کس از هر دری دوست داشت می پرسید.

 از آنجا که اطلاعی از کارکرد تجهیز نداشتند هر کس از دری سوالی به هوا پرت می کرد که مثلا من همه چی دونم و فلان کشور و بهمان کشور این را دیده ام و آنچنان هم که فکر می کنید با این تجهیز غریبه نیستم. در کل سعی در اثبات خود به من و همکارانش داشت.
خلاصه از آنجا که این روزها هر کس که بلاد کفر را زیارت نکرده باشد  ننگ می دانند  هر کس  قصد این را داشت که عکس پروفایل واتس اپش را که در فلان کشور خارجی گرفته بود تو سر حضار بکوبد.

باری

من که در گوشه کز کرده بودم و آقایانمشغول سخنرانی بودند. کمی سرفه گیرا و نگیرا نثار حضرات فرمودم که یعنی
آقا، آقا و آقا …..
دیگر بس است ما اینجا برگ چقندر که نیستیم.
با جمله جسارتا شما همه استاد ما هستید و اگر قصد جسارت نباشد در ابتدا توضیحی کوتاه در مورد محصول خدمتتان ارائه کنم تا به بحث های بعدی برسیم کار را شروع کردم.
حضار هر کدام در جای خود تغییر پوزیشنی دادند و کمر ها را راست کردند و گوش هاشان را تیز.

فصل سوم) خوش نشین

از آنجا ‌که همیشه تکنولوژی کمک دست بشر بوده و هست. از جمع اجازه خواستم که لپ تاپم را به دیتا پروژکتور وصل کنم و توضیحات را با رسم شکل خدمت حضار ارئه دهم.
از قبل انیمیشنی تهیه کرده بودم تا گیرایی دوستان در مورد محصول بیشتر شود. شروع به بخش کردم و همزمان با آن خدمت دوستان توضیحاتی هم ارائه می دادم که این فلان است و فلان کار را می کند.

حضرات که از تکنولوژی مِید این جرمنی به وجد آمده بودند و دهانشان تا لوزالمعده باز شده بود. با توجه کامل نگاه و نوت برداری می کردند.

جوانکی هم سن و سال خودم در کنار دستم نشسته بود که وظیفه صورت جلسه نوشتن را بر عهده داشت و کم مانده بود توضیحات بنده پیرامون قطعات سیستم را هم در صورت جلسه قید کند که با استقبال نه چندان خوب مدیریت پروژه قلم خود را غلاف کرد.

در ادامه بعد از پرزنت کامل سیستم با جمله 

آقایان اگر سوالی هست در خدمتم 

چنان تلاطمی در سالن جلسه به وجود آمد که می توانستم آن را به دریای مواجی تشبیه کنم که بنده حقیر را در حال بلعیدن بود. مدیر بخش BMS از دری و طراح داخلی از در دیگر.

معمولا وقتی با چنین صحنه ای مواجه می شوم از آنی که سن و سال بیشتری دارد شروع به پاسخ دادن می کنم. این را از محمد رضا شعبانعلی عزیز آموخته ام در اصول مذاکره اش. در جایی می گفت پیران قصد بیان تجربیات و جوانان قصد عرض اندام در جمع دارند و مذاکره کننده باید هوای هر دو را داشته باشد.

فصل چهارم) نهایت هماهنگی

وقتی سوال ها از چپ و راست به سمتم شلیک می شدند سعی می کردم آرامش خود را حفظ کنم و با سعه صدر انها را پاسخ بگویم. اما از آنجا که ما ایرانی ها ذاتا انسان های صبوری نیستیم مدام تا جواب یکی را کامل نداده بودم دیگری شروع به سوال می کرد. به نحوی که جماعت سوال کننده که هر کدامشان دارای جبروت خاص خود بودن این حرکت هم تیمی خود را یک توهین تلقی کرده و موقیعت از آرامش به شلم شوربا تغییر وضعیت داد.

من به کناری رفته بودم و عزیزان میان خودشان درگیر شده بودند و هر کسی از دری چیزی می پراند. 

خلاصه اینکه بعد از ختم به خیر شدن ماجرا، مدیریت پروژه تصمیم بر این گرفت که بنده با هر یک از تیم های پروژه بصورت جداگانه جلسه ای داشته باشم.

جالب اینجاست که همان آقایانی که در جلسه ادعای همه چی دان بودن می کردند بعد از جلسه هر کدام من را به کناری می کشیدند و شماره من را می خواستند تا برایشان اطلاعاتی بفرستم تا بیشتر با سیستم آشنا شوند.

با تشکر 

پرزنتر