فصل اول) تکاپو

الان که در حال نگارش این سطور هستم یک فرد با 6 دندان عصب کُشی شده و جیب های خالی ام.

دندان درد
دندان درد

چندی پیش طبق روال معمول هر جونده ای احساس درد در یکی از دندان هایم می کردم و زیر بار دندان پزشک نمی رفتم.(راستش و بخواید حالش نبود).
در همین وا نفسا خورده بودم به پست چند تا پروژه و در واقع وقتی هم نبود که بخواهم به پزشک دست به آچاری مراجعه کنم.
خلاصه چه دردسر بدهم بالاجبار و با هزار ادا و اطفار و درد دندان راهی مطب یکی از پزشکان محترم که با جستجوی چند واژه داندانپزشک طرف قرار داد با بیمه بووووق به آن رسیده بودم شدم.
در ابتدای امر با خود خیال می کردم که بدون درد و خون ریزی قضیه با یک دکتر رفتن فیصله می یابد و درد دندان گور محترمش را گم می کند و مرا به همین راحتی آب خوردن به خداوند منان می سپارد و راه بادیه می گیرد. اما زهی خیال باطل..‌‌.
القصه در مورخه ای که درد دندان امان محترم را بریده بود فلفور با مطب جنابشان تماسی حاصل کردم و کلمه اوکی را که مصداق بارز پاشو همین الان وخی بیا رو از پشت تلفن شنیدم و زنبیل درد را به دست گرفتم و تا مطب مبارک علیه یورتمه رفتم.
اما چه بسا که این پایان ماجرا نبود ای کاش کلاغه همین الان به خونش می رسید و نه من رو اذیت می کرد و نه سر شما رو درد می آورد.
در ترافیک همیشگی شهر تهران با هزار مصیبت و بدبختی قصد این را داشتم که خود را به مقر فرماندهی دندون کَن برسونم.
من که کلا فاز محیط زیستی داشتم و معمولا از وسائط (وسایل) نقیله عمومی استفاده می کردم و می کنم. یعنی تا این حد آدم فهمیده ای هستم ها. در آن روز مبارک میان دغدغه های محیط زیستی و درد دندان دچار شک و تردید شده بودم و در آخر با گفتن کلمه گور بابای محیط زیست و چند آب کشیده و نکشیده دیگر دست به اسنپ شدم که بلکه هر چه سریع تر به مکان موعود برسم که در آن بعدازظهر بارانی هیچ اسنپی قبولم نکرد. در ادامه چند کشیده و آب نکشیده دیگر هم نثار اسنپ و خودم کردم که در شهری چنین مزخرف زندگی می کنم که در هر ناحیه از ان یک طرح مزخرف ترافیک راه انداخته اند.

البته شایان به ذکر است که خرج نکردن چندی از پول هایی که در ته جیبم بود مرا وسوسه می کرد که با همان اتوبوس و مترو، خودم را به بهشت رهایی از درد برسانم. (البته این رو هم بگم که فاز محیط زیستی برداشتن کلاس داره و اصلا من قصدم از استفاده از اتوبوس فقط صرف جویی در هزینه هاست یا نه من کجا و محیط زیست کجا)

درد دندان که از فک به مغزم نیز در حال سرایت بود مرا به این فکر انداخت که: پسر بپر سر خیابون و یک تاکسی دربست بگیر تا به دست بوسی دکتر برویم.

باری

در زیر شُرو شُر بارون در یک روز پاییزی خود را به سر خیابان رسانده و با کلمه دربست سعی به تشویق راننده ها به ایستادن می کردم. اما ای دل غافل که با باریدن قطره ای باران از آسمان، این شهر به یک باره به یک شهر جنگ زده و پر از تشویش تبدیل می شود.

ده دقیقه ای در کنار خیابان ایستاده بودم تا یک پراید هاچ بک نیش ترمزی زد و من سرم که هیچ، تا کمر دولا شدم داخل پنجره که اقا فلان جا میری دربست، چند؟

راننده هم که از شرایط بنده ادراک کاملی پیدا کرده بود نه گذاشت نه برداشت مبلغی تقریبا چهار برابر وضع شلم شوربای معمول از زبانش پرید؟

فلفور جمله ای در ذهنم شکل گرفت. ایرانی می میرد، ذلت نمی پذیرد. و پوزیشنی که تا کمر خم شده بودم را از آن خارج شده و با جمله:

برو عمو روزیتو خدا جای دیگه حواله کنه، راننده رو روانه خیابان شلوغ روبرو کردم و اومدم که بیام کنار خیابون که راننده گفت.

داداچ کجا میری. چرا زودی قهر می کنی.

من که اعصاب درست و درمونی نداشتم و گویا از دیر باز هم به همین منوال بودم و ربطی به الان که درد دندون گرفتم هم نداره گفتم:

نه عمو برو پی کارت قیمتت در حد سانفرانسیسکوِ

حالا بیا بشین بارونه، دلم به حالت سوخت بیا اصلا نصفشم نده.

من که دیگه حوصله ریخت طرف رو نداشتم و از حرکتش دل زده شده بودم مثه بچه های کوچیک یه گوشه کز کرده بودم و گفتم

مجانی ام ببری با آدم بی انصافی مثل تو نمیام (البته در اون لحظه سعی می کردم صدام رو تو گلوم بندازم و به قول معروف لاتیشو پر کنم)

و بعد راننده هم پاشو گذاشت رو گازو یه چیزی هم پَروند که از گفتنش کاملا عاجزم.

القصه من که لجم گرفته بود شروع کردم  زیر بارون به پیاده رفتن و هی حرص خوردم و هی حرص خوردم تا خودم رو به ایستگاه مترو رسوندم.

با بدبختی فراتر از تصور که همتون می دونید ساعت پنج توو مترو چه خبره سوار شدم و نیم ساعت بعد پیاده شدم. اگر دوست دارید از مترو بخونید یه سری به اینجا بزنید.

فصل دوم) فاجعه آغاز می شود.

پیاده شدم و پنج دقیقه هم تا مطب پیاده رفتم. به محض ورود منشی گفت شما وقت دارید؟ و من با سر تکون دادن و هزار بدبختی گفتم من همونم که یه ساعت پیش تماس گرفتم گفتید بجنب بیا تا لای مریض ردت کنم.

خلاصه با اشاره گفت بشین تا دکتر کارش تموم شه. بدون اغراق باید بگم یکی از بدترین لحظات عمرم بود. منشی که دید من در حال موت هستم خواست مثلا ذهنم رو درگیر کنه و گفت مسکن خوردید و من هم با سر تکون دادن گفتم اری.

مریض داخل کارش تموم شد و من بی هیچ مقدمه ای شیرجه رفتم روی یونیت دندانپزشکی و گفتم دکتر بکن

و دکتر که ماتش برده بود گفت چی رو؟ من که حال خوشی نداشتم تو دلم داشتم به دکتر بد و بیراه می گفتم که آخه این چه وقت شوخیه.

خلاصه دکتر اومد بالای سرم و گفت دهنتو باز کن ببینم چه خبره. باور کنید هیچ وقت اینقدر از شنیدن این جمله خوشحال نشده بود. وقتی دهنم رو تا حدی که نزدیک بود جر بخوره باز کردم با اون قاشق اینه ایش گفت کدومه و من هم با دست نشونش دادم.

دکتر که تا حلق منو می دید گفت عفونت کرده الان نمی تونم کاری کنم.ینی چی دکتر. دارم می میرم. گفت: مُسکن میدم و آموکسی سیلین هر وقت عفنوتت خوب شد بیا. من که اشکم در اومده بود با چشایه گربه ای معروف شبیه گربه تو انمیشن شرک. زل زدم به دکتر که راهی نیست دکتر. و دکتر گفت مُسکناش قویه بپر سر کوچه داروخونه هست بگیر دو تا بنداز بالا اوکی میشی.

هیچی دیگه دست از لِنگ دراز تر رفتم داروخانه و  قرص ها رو گرفتم و مصیبت همچنان ادامه دارد

گربه شرک
گربه شرک

این داستان ادامه خواهد داشت..