به گمانم فرهاد بود که میخواند شنبه روز بدی بود روز بیحوصلگی. رفته بود در مغزم که شنبهها روز بیحوصلگی است، روز سرودن یک غزل است. شروع داستان شنبه تکراری. مدرسه که میرفتم شنبه های سالهای تحصیلی ابتدایی را دوست میداشتم. با ذوق، اول صبح از خواب پا میشدم تا خود را به مدرسه برسانم. …
دانسته ها و ندانسته های علی عبدالوند
جایی برای نوشتن چند خطی، از هر چیزی که زیر سقف آسمان است

