در واپسین ساعت های عصر یک جمعه، وقتی خیابان ها خلوت و خلوت تر می شدند. وقتی که آسمان، تاریکی را ورق می زد. وقتی که سایه ها خداحافظ می گفتند. او آش اش را به هم زد. روبرو و چهره به چهره نشسته بودند. پسرک ذوق داشت و اما، دختر نمی خواست نشان…
دانسته ها و ندانسته های علی عبدالوند
جایی برای نوشتن چند خطی، از هر چیزی که زیر سقف آسمان است

