روزهای زمستانی آخر سال، قبرستان سوت و کور و میان کاجهای سربرآورده از دل مزارها، میانه قامتی نشسته است و خیره بر سنگی دارد. صدای برگهای کهنه ی فرو افتاده بر مزار، صدای کشیدن ناله ای جدا افتاده، صدای خش و خشی روی سنگ های سکوت، قبرستان را گرفته است. میانه قامت، خشک و غمگین،…
دانسته ها و ندانسته های علی عبدالوند
جایی برای نوشتن چند خطی، از هر چیزی که زیر سقف آسمان است

Tag: حسین منزوی
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم
از زمزمه دلتنگیم، از همهمه بیزاریم نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم آوار پریشانی ست ، رو ســوی چه بگریزیم؟ هنگامه ی حیرانی ست، خود را به که بسپاریم؟ تشویش هزار ” آیا”، وسواس هزار “اما” کوریم و نمیبینیم ، ورنه همه بیماریم دوران شکوه بـــاغ از خاطرمان رفتــه ست امروز…

