مادر مانده بود دم در و نگاه میکرد. زیر لب حمد خواند و به راه بچه ها فوت کرد. دعا کرد که سلامت به مقصد برسند. پشت سر بچه ها آب ریخت تا آرزو کند که دوباره برگردند. آخر، پشت سر کسی آب میریزند که آرزوی برگشتنش را داشته باشند. مثل سربازی که به خدمت…
دانسته ها و ندانسته های علی عبدالوند
جایی برای نوشتن چند خطی، از هر چیزی که زیر سقف آسمان است

