برچسب: داستان کوتاه

دلتنگی وطن

رفته چهارراه ولیعصر. دور تئاتر شهر می چرخرد. تا میدان انقلاب لابلای مردم راه می‌رود. از بام تهران شهر را می بیند و به این فکر می کند که دلتنگی وطن یعنی چه؟ نشسته است آن بالای شهر. چراغ ها که سوسو می‌زنند دلش قنج می رود برای وطن. زیر لب دارد با خود می گوید…

ادامه ی مطلبدیدگاه

یه روز خوب میاد

نم باران کف پیاده‌روها را خیس کرده است. رفته است زیر بالکن سینما نشسته. موهای ژولیده و تن خسته ای دارد. ماشینی رد می شود که از داخلش صدایی می‌آید که می‌گوید: یه روز خوب میاد. گونی سفید بزرگی به دست دارد. همانجا نشسته است. گذر رهگذران را می‌بیند. ده سالش است. نامش جلال و…

ادامه ی مطلبدیدگاه

داستان کوتاه: لامِردو

گوشه لامِردو (سیاه چادر) زانو بغل کرده بود. زیر لب از باباطاهر زمزمه می کرد. آتش گوشه چادر هم با ریتم زمزمه اش  هماهنگ بود.   بُوَد درد مو و درمانم از دوست بُوَد وصل مو و هجرانم از دوست اگر قصابم از تن واکره پوست جدا هرگز نگردد جانم از دوست   تَش گوشه…

ادامه ی مطلبنمایش 2 کامنت

داستان کوتاه: آخر سال

آخر سال است یعنی پیاله این سال هم سر کشیده شد. یعنی امسال هم قرار است لفظ پارسال به خود بگیرد. یعنی آدم های این سال دوباره بهار را می بینند. دوباره اردیبهشت را بو می کشند و دوباره زندگی می کنند. آدم های جدیدی می آیند و عده ای هم کوله بار می بندند…

ادامه ی مطلبدیدگاه

داستان فرجام

از سعدی می خواند که می گفت عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی و باد پرده های پنجره را چون ابر می رقصاند میان کوچه و او خموش به داستان فرجام می اندیشد. فرجام واژه ای بود که او هر روز به آن نزدیک تر می شد. کنار پنجره می نشست. روزها…

ادامه ی مطلبدیدگاه

موضوع انشاء: جان بخشی به اشیاء

به یاد دارم که دو موضوع انشاء در تمامی سطوح هیچ وقت حذف نمی شدند یکی علم بهتر است یا ثروت و دیگری جان بخشی به اشیاء. همیشه موضوع دوم را پسندیده ام و بار ها و بار ها برای آن انشاء نوشته ام. در زیر نمونه از آن را خواهید خواند که به تقلید…

ادامه ی مطلبدیدگاه