مترو سواری

صدای رادیو بلند شده است که می‌گوید به سلابت ایران جوان، گاهی صدای بلندگوی ایستگاه مترو بلند می‌شود که اقای عادل به گمان همتی به اتاق کنترل فرا خوانده می‎شود و بعدش اعلام می‌کند که ایستگاه امام خمینی. صدای سوت کشیدن چرخ‌های قطار روی ریل به گوش می‌رسد و از لاین مقابل از جا کنده…

ادامه ی مطلبدیدگاه

ما عادت کردیم یا عادتمان دادند؟

در ترافیک نیمه سنگین اتوبان همت گیر افتاده بودیم. ماشین‎ها خرامان خرامان در لاین‌های نه چندان مرتب به سوی جلو در حرکت بودند.  رفیق شفیق ما که در کنار دستم نشسته بود و چه بسا از ترافیک کاملا عاجز بود، چنان آه‎های عمیقی از عمق وجودش می‎کشید که بر آن شدم که سر صحبت را…

ادامه ی مطلبدیدگاه

قامت راست

قامت راست کرد. تمام آنچه که بود و هنوزم هست را به نگاهی گذراند قامت راست کرد. سنگ سنگین و ستبر وجود را بر گرده‌اش نهاده و رفت. قامت راست کرد. نگاه خیره و مایوس آنان را به هیچ انگاشت و راه گرفت قامت راست کرد. سبز شد و از نو بسآن غنچه گلی در…

ادامه ی مطلب۱ دیدگاه

حریر پاک

یک سر دنیا شب سال نو است و در سوی دیگر عده‌ای چون روزهای پیشین در خانه‌هاشان نشسته‌اند و تو چون یک حریر پاک گوشه پنجره کز کرده‌ای. گوشه پنجره نشسته است و زانوهایش را در بغل گرفته. آتش‌بازی میان شهر، حالا آسمان تاریک شب را ستاره باران کرده است. امشب یک ورق از سال…

ادامه ی مطلبدیدگاه

برای آخرین بار

در میان خروارها خاک هیچ چیز و هیچ کس بر بالینت نیست. تلخ ترین لحظه مرگ تنهایی ساعت‌های ابتدایی است که تصوری از آن حجم تاریکی نخواهی داشت. برای آخرین بار دنیا را می بینی و تاریکی مطلق. در میان انبوهی از آدمیان تو را به خاک خواهند سپرد و او چون مادر ابدیت تو…

ادامه ی مطلبدیدگاه

داستان کوتاه: چامپیک

چامپیک یک سیاه معلومی است اما نه انقدر معلمولی که بشود راحت از کنار اون گذشت. حالا 35 سال است که از خانه و کاشانه خود دور است. او مهاجری به واقع ابدی است. چامپیک حالا چند سالی است که قوام یافته. دیگر بین کشورها جابجا نمی‌شود. او با قامت کوتاه و برعکس چهره به…

ادامه ی مطلبدیدگاه

کاور فصل دوم داستان

داستان‎های حوالی زاگرس

اگر خواننده داستان‎ های این بلاگ هستید از امروز به بعد می‎توانید همین داستان ها را با صدای نویسنده در قالب مجموعه‎ ی داستان‎های حوالی زاگرس نیز بشنوید. قطعا همانطور که از تِم موضوعی این بلاگ مشخص است در مجموعه داستان‎های حوالی زاگرس، چند داستان کوتاه را خواهید شنید. پادکست داستان های حوالی زاگرس، پادکستی…

ادامه ی مطلبنمایش ۲ کامنت

داستان کوتاه: مقاومت یک کیلو اهم

اگر با کلید واژه مقاومت یک کیلو اهم از دریچه گوگل به اینجا رسیده‌اید باید بگویم که این متن تنها یک داستان کوتاه است از مقاومت یک کیلو اهم و هیچ بنیاد علمی ندارد. یک جوری کلاس‌ها چیده شده بود که دو ساعت، دو ساعت راهروی ساختمان انستیتوی برق هی پر و خالی بشود. ما…

ادامه ی مطلبنمایش ۲ کامنت

ناداستان: گربه و کبوترها

گربه هر روز می‌امد یک گوشه‌ای از تراس، پشت آن خرت‌و‌پرت‌ها دراز می‌کشید که یعنی کمین بکند برای کبوترها و گنجشک‌ها. صبح‌ وقتی صبحانه را می‌زنم به بدن، خب یک کَمکی هم نان خشک اضافه می‌ماند. نه اینکه مثلا ما خیلی فردین باشیم یا برای حقوق حیوانات ارزش قائل بشویم، نه! از این حرف‌ها خیلی…

ادامه ی مطلبدیدگاه

دوست دارم ولی با ترس و پنهانی

سرش را چسبانده به شیشه اتوبوس و هر دو هدست هایشان را زده اند به گوش، یکی پای اتوبوس ایستاده و دیگری روی صندلی نشسته. دخترک اشک در چشمانش جمع شده بود و زیر لب داشت ترانه ای را با خود زمزمه می‎کرد. گویا پسرک هم داشت همان ترانه را ایستاده و خیره به چشمان…

ادامه ی مطلبدیدگاه

چه رفت بر زبان مرا؟

  چه رفت بر زبان مرا؟ که شرم باد از آن مرا! به یک دل و به یک زبان، دوگانگی چرا کنم؟ ز عمر، سهم بیشتر ریا نکرده شد به سر بدین که مانده مختصر، دگر چرا ریا کنم؟…  سیمین بهبهانی

ادامه ی مطلبدیدگاه

داستان کوتاه: شعبه 102

باد یَله و سرد چون از پنجره می‌گذشت و از لابلای جماعت گیروگرفتار رد می‌شد به زنی حدود سی سال می‌رسید که همیشه روبروی اتاق شعبه 102 می‌ایستاد و یک مشت پرونده زیر بغل‌اش بود. غم‌ناک و در فکر، روبروی دری می‌ایستاد که کسی پشت آن بود که می‌باست حکم کند. قاضی! کسی که باید…

ادامه ی مطلبنمایش ۲ کامنت