به گمانم فرهاد بود که میخواند شنبه روز بدی بود روز بیحوصلگی. رفته بود در مغزم که شنبهها روز بیحوصلگی است، روز سرودن یک غزل است. شروع داستان شنبه تکراری. مدرسه که میرفتم شنبه های سالهای تحصیلی ابتدایی را دوست میداشتم. با ذوق، اول صبح از خواب پا میشدم تا خود را به مدرسه برسانم. …
دانسته ها و ندانسته های علی عبدالوند

جانبخشی به اشیاء۲
دوست عزیزی که از گوگل به اینجا رسیدهاید، این نوشته در دو بخش انتشار یافته و شما به قسمت دوم آن که جانبخشی به اشیاء۲ باشد رسیده اید. برای خواندن بخش اول همین انشاء به اینجا بروید. جانبخشی به اشیاء۲ فروشنده دورهگرد تابستانها به روستا میآمد و پارچه و زیور آلات و هر آنچه زنها…
پیاز رحمت الله
اگر میدانستم در برههای از زمان رکورد موز و گوجه را پشت سر خواهی گذاشت و به آستانه ۱۶ هزار تومان هم خواهی رسید مطمئنا نام تو را از همان روز اول پیاز رحمت الله می خواندم. آه ای پیاز مهربان، میدانم که آنها تو را به دسته میوهها راه ندادند و تو را ترد…
سیلاب
بارید و غرش کرد. خشمگین و دیوانه وار گریست تا که سیلاب به دل ما زد. خوبی تمام سیلابهای عالم این است که لحظهای بیاد بیاوری آنچه را که از یاد بردهای. مرگ آب روی آب میغلطد و پایین دست را نشانه گرفته است. آنطرف رودخانه دخترکی دست در دست پدر, نگاه خیرهاش را بسته…
او میکشد قلاب را
ز اندازه بیرون تشنهام ساقی بیار آن آب را اول مرا سیراب کن وان گه بده اصحاب را من نیز چشم از خواب خوش بر مینکردم پیش از این روز فراق دوستان شب خوش بگفتم خواب را هر پارسا را کان صنم در پیش مسجد بگذرد چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب…
قبیله نیایشگر
وقتی که دستهایشان رو به آسمان هاست یعنی دعا میکنند. نمی دانم برای چه؟ اما همهی این قبیله همیشه در حال دعا هستند. قبیله نیایشگر. قبیله درختها. هرگاه در گوشه ای از دشت گذر کردم غبطه خوردم بر این جماعت. در سکوت، پر از صدا هستند. در تنهایی، استوار اند. اینها جماعت نیایشگر…
بوی نان سنگک
اول صبحی بوی نان سنگک خانه را برداشته است، ساعت هفت و نیم صبح است و مادر از اینکه همهی بچهها جمعاند خوشحال است. دلشاش نمیآید بچهها را از خواب بیدار کند اما بوی سنگک و خِش خِش وسایل داخل آشپزخانه هر کسی را که در خواب باشد بیدار میکند. تلویزیون را روشن کرده و…
دلتنگی وطن
رفته چهارراه ولیعصر. دور تئاتر شهر می چرخرد. تا میدان انقلاب لابلای مردم راه میرود. از بام تهران شهر را می بیند و به این فکر می کند که دلتنگی وطن یعنی چه؟ نشسته است آن بالای شهر. چراغ ها که سوسو میزنند دلش قنج می رود برای وطن. زیر لب دارد با خود می گوید…
یه روز خوب میاد
نم باران کف پیادهروها را خیس کرده است. رفته است زیر بالکن سینما نشسته. موهای ژولیده و تن خسته ای دارد. ماشینی رد می شود که از داخلش صدایی میآید که میگوید: یه روز خوب میاد. گونی سفید بزرگی به دست دارد. همانجا نشسته است. گذر رهگذران را میبیند. ده سالش است. نامش جلال و…
جایی برای گوش دادن 4
در جایی برای گوش دادن 4 به معرف سایتی خواهم پرداخت که در نظر بنده حقیر در راه درستی قدم برداشته و سعی بر احیا کردن موسیقی نواحی ایران دارد. همانطور که می دانید هر منطقه از ایران یا هر جای دیگر دنیا موسیقی خاص خود آن منطقه را دارا است و از آنجای…
داستان کوتاه: لامِردون
گوشه لامِردون زانو بغل کرده است. زیر لب زمزمه میکند. آتش گوشه چادر هم با ریتم زمزمه اش هماهنگ میشود. بیو ز نو تو وابو قاصد بهارم رنگ و ری نداره بی تو روزگارم کوگ نازنینم بیو برس به دادم آخه خوت خه دونی دی مو تاو ندارم تَش گوشه چادر وسط چاله قد می…
داستان کوتاه: آخر سال
آخر سال است یعنی پیاله این سال هم سر کشیده شد. یعنی امسال هم قرار است لفظ پارسال به خود بگیرد. یعنی آدم های این سال دوباره بهار را می بینند. دوباره اردیبهشت را بو می کشند و دوباره زندگی می کنند. آدم های جدیدی می آیند و عده ای هم کوله بار می بندند…











