حسین ام، پناهی ام، این روزها، خیلی جاها می شود دید که جمله ای با یک عکس از او گذاشته اند، مردی با موهای زاغ و چشمان عمیق و جمله هایی که آدم را به فکر وا می دارند. چند روز پیش در پادکست طنز پردازی، چهره همان مرد را دیدم، همان که حسین بود،…
دانسته ها و ندانسته های علی عبدالوند

Category: روزنوشته
دو چرخ، دو زانو و دیگر هیچ
گویی دنیا، جایی کمین کرده است تا تمام ناملایمات خود را یکهو روی سرم خراب کند. صبحهای زود، وقتی مردم در ایستگاه اتوبوس نشستهاند و یا از پلههای مترو پایین میروند، من اما، سوار دوچرخهای رو به سوی محل کارم، باد زیر غبغبم میزند که هیچ کدام از مصیبتهای به انتظار نشستن اتوبوس و مترو…
دل غم دیده
گذشته از همه اینها، که من تخصصی در ادبیات ندارم ، چند روزی هست که بیتی از حافظ مدام جلوی نظرم است و بیش از چند بار سعی کرده ام که به حافظه بسپارم، اما مدام فراموش می کنم اول باید به این نکته اشاره کنم اگر شما هم مدام با خودتون تکرار بکنید که…
اتلاف وقت در ایستگاه های اتوبوس
باران میبارد. گاهی تند تند و گاهی هم آرام میگیرد. چارهای برایم نمانده است. به اجبار، دوچرخه را در حیاط رها میکنم و با پای پیاده تا نزدیکترین ایستگاه اتوبوس میروم. ایستگاه پر از زن و مردهایی است که بی رمق، صبح شنبه را در انتظار اتوبوس هستند تا به محل کارشان بروند. گویا مدت…
لیست ها
یادها هرگز پاک نمی شوند. خاطره ها هرگز جایی نمی روند فقط میان انبوهی از روزمرگی ها، گاهی سرد و خشن، و گاهی میان تنهایی ها، داغ و غمگین می شوند. گاهی نمی شود. گاهی تمام کائنات دست در دست هم می دهند و نمی شود و اما دگر روز خبری از هیچ نیست. پشت…
تخم مرغ گرانقدر
ای وفادارترین ای تخم مرغ گرانقدر، قبل ترها در اینجا نوشته بودم و سوگند خورده بودم که اگر تو را به دانه ای 10 هزار تومان هم که بفروشند، خریدار باشم، اما چه بسا آدمی گاهی از روی بخارهای تبخیر شده در درون معده حرف میزند و حساب کار را نمی کند که در کشور…
مترو سواری
صدای رادیو بلند شده است که میگوید به سلابت ایران جوان، گاهی صدای بلندگوی ایستگاه مترو بلند میشود که اقای عادل به گمان همتی به اتاق کنترل فرا خوانده میشود و بعدش اعلام میکند که ایستگاه امام خمینی. صدای سوت کشیدن چرخهای قطار روی ریل به گوش میرسد و از لاین مقابل از جا کنده…
ما عادت کردیم یا عادتمان دادند؟
در ترافیک نیمه سنگین اتوبان همت گیر افتاده بودیم. ماشینها خرامان خرامان در لاینهای نه چندان مرتب به سوی جلو در حرکت بودند. رفیق شفیق ما که در کنار دستم نشسته بود و چه بسا از ترافیک کاملا عاجز بود، چنان آههای عمیقی از عمق وجودش میکشید که بر آن شدم که سر صحبت را…
قامت راست
قامت راست کرد. تمام آنچه که بود و هنوزم هست را به نگاهی گذراند قامت راست کرد. سنگ سنگین و ستبر وجود را بر گردهاش نهاده و رفت. قامت راست کرد. نگاه خیره و مایوس آنان را به هیچ انگاشت و راه گرفت قامت راست کرد. سبز شد و از نو بسآن غنچه گلی در…
برای آخرین بار
در میان خروارها خاک هیچ چیز و هیچ کس بر بالینت نیست. تلخ ترین لحظه مرگ تنهایی ساعتهای ابتدایی است که تصوری از آن حجم تاریکی نخواهی داشت. برای آخرین بار دنیا را می بینی و تاریکی مطلق. در میان انبوهی از آدمیان تو را به خاک خواهند سپرد و او چون مادر ابدیت تو…
ناداستان: گربه و کبوترها
گربه هر روز میامد یک گوشهای از تراس، پشت آن خرتوپرتها دراز میکشید که یعنی کمین بکند برای کبوترها و گنجشکها. صبح وقتی صبحانه را میزنم به بدن، خب یک کَمکی هم نان خشک اضافه میماند. نه اینکه مثلا ما خیلی فردین باشیم یا برای حقوق حیوانات ارزش قائل بشویم، نه! از این حرفها خیلی…
چه رفت بر زبان مرا؟
چه رفت بر زبان مرا؟ که شرم باد از آن مرا! به یک دل و به یک زبان، دوگانگی چرا کنم؟ ز عمر، سهم بیشتر ریا نکرده شد به سر بدین که مانده مختصر، دگر چرا ریا کنم؟… سیمین بهبهانی











