Category: روزنوشته

کلمات

کلمات جلوی چشمام هستن اما فکرم جای دیگه. گاهی کلمه ای به نظرم خیلی آشنا میاد و احساس می کنم که قبلا اون رو دیدم و میشناسم و معنیش رو میدونم اما در تو در توی مغزم در همون لحظه که دارم به معنی کلمه فکر می کنم، به چیز دیگه ای هم دارم فکر…

ادامه ی مطلبدیدگاه

اولِ راه

تا همین چند دقیقه پیش، فکر کردم که مرده‌ام. خواهرهایم مرا به آغوش کشیده بودند و گریه می‌کردند. در آن لحظه به واقع حس کردم که مرده باشم، چرا که هر چه می‌گفتم لطفا گریه نکنید، گویی آنها چیزی نمی شنیدند، گریه بود و گریه بود و گریه… ما در میانه یک روز تابستانی، مثل…

ادامه ی مطلبدیدگاه

Baum

من نرفته ام

روی نیمکت کنار خانه مان نشسته ام، سبز است. درختان سیب به بار نشسته اند و سیب ها زیر درخت ها ریخته شده اند. کسی نیست که آنها را بردارد، نمی‌دانم چرا… دلم می‌خواهد نامه‌ایی بنویسم به آنها که رهایشان کرده ام و به اینجا آمده ام. همیشه با خودم می‌گفتم, من چیزهایی را خواهم…

ادامه ی مطلبدیدگاه

انسان در جستجوی خویشتن از رولو می

انسان در جستجوی خویشتن

داشتم کتاب انسان در جستجوی خویشتن از رولو می را می خواندم، هنوز چند صفحه بیشتر جلو نرفته ام که به فکر پسرکی می افتم که در ساندویچی کار می کرد. دیروز در خیابان ها قدم می زدیم و از آنجایی که دوستدار فلافل  هستیم, از هر فرصتی برای خوردن آن استفاده می کنیم در…

ادامه ی مطلبدیدگاه

بهار 

آنگاه که بهار آمد و من به دنیا نباشم گل ها به آیین هر سال شکوفا خواهند شد. سرسبزی درختان از بهار پیشین کمتر نخواهد بود. پرندگان مانند هر بهار آواز خواهند خواند. حقیقت نیازی به من ندارد   فرناندو پسوا  شاعر پرتقالی قرن بیستم ترجمه شعر از رامین جهانبگلو برگرفته از کتاب قاشق چای…

ادامه ی مطلبدیدگاه

فقط باور کن glaube nur

فقط چیزی را باور کن که چشم هایت می بیند و گوش هایت می شنود! نیز باور نکن چیزی را که چشم هایت می بیند و گوش هایت می شنود! و نیز بدان که باور نکردن چیزی گاه می تواند باور کردن چیزی باشد شاعر آلمانی برتولت برشت   ,Glaube nur an das was deine…

ادامه ی مطلبدیدگاه

آنها

آنها

گاهی وقت ها،  زمانی که هستند به آنها هیچ نگاهی نمی اندازیم، حتی از دور هم احوال آنها را نمی پرسیم گویی هیچ در زمین خدا نبوده اند و نزیسته اند. تنها زمانی که پنجره مرگ به روی آنها گشوده می شود، می رویم و به آنها سر میزنیم. زمانی که در خاک، در مزاری…

ادامه ی مطلبدیدگاه

bibliothek

به کتابخانه برو، همه پاک باز بینی!

به کتابخانه برو، همه پاک باز بینی! به کتابخانه رفتم، نشستم، میزی انتخاب کردم، چندی محصل آنجا بودند که برای کنکور درس می خواندند، صبح تا شام، برنامه فقط همین بود، حتا با خود ناهراشان را هم می آوردند بسیار جدی و هدف‌مند لپ‌تاپ هایشان را باز می کردند و با شور و حرارت به…

ادامه ی مطلبدیدگاه

confused

تغییر شغل

بیست و یکم دی ماه 1402 ، در یک روز نسبتا سرد به اتاق مدیر عامل رفتم و تصمیم گرفتم از فکرهایی که مدت هاست در ذهنم می گذرد به او چیزهایی بگویم یادم می آید که هوشنگ مرادی کرمانی، بعد از نوشتن کتاب قاشق چای خوری اعلام کرد که این آخرین کتاب او خواهد…

ادامه ی مطلبنمایش ۴ کامنت

شاخه های خشکیده بر درخت

نیایش ها

کنار زمستان های عمر هر آدمی، همیشه بهارهایی هم بوده است. خوبی زمستان سرد این است که در پی آن بهار سر خواهد زد، اما پاییز، دلهره ای بیش نیست از نا تمامی سرما. گلی داشتیم کنار خانه مان، در اسباب کشی های مقرر هر سال، شاخه اش شکست و به دو نیم شد، نیمه…

ادامه ی مطلبنمایش ۲ کامنت

برای آنها که حوصله ندارند و به متن های بی محتوا علاقمند هستند

آیا در این دنیای پهناور و وسیع، در گوشه ای حتا نه، در میانه ای از سالن یک قطار شلوغ زیر زمینی، به وسعت یک تن خسته جا نیست؟ حتما دنیا، قبل تر ها جای بهتری بوده است. به Darling- Jacob’s Piano گوش می سپارم و خواب روی پلک هایم، بیش از پیش حمله ور…

ادامه ی مطلبدیدگاه

ایران

بنام ایران

آیا کسی می توانست باور کند در سالی که تقریبا هر موجود دو پایی می داند اینترنت چیست و یک گوشی هوشمند دارد، روسیه به اوکراین حمله می کند امروز عکسی دیدم که دست های یک مرد را چندی از نظامیان روسی از پشت بسته بودند و می خواستند به زور او را به جنگ…

ادامه ی مطلبنمایش ۲ کامنت