دسته: روزنوشته

چه رفت بر زبان مرا؟

  چه رفت بر زبان مرا؟ که شرم باد از آن مرا! به یک دل و به یک زبان، دوگانگی چرا کنم؟ ز عمر، سهم بیشتر ریا نکرده شد به سر بدین که مانده مختصر، دگر چرا ریا کنم؟…  سیمین بهبهانی

ادامه ی مطلبدیدگاه

نور خدا

درد داشت. بی امان ناله می ‎کرد. تن بی جانش را نمی ‎دانست بر کدام پهلو بر زمین گذارد که درد امان ‎اش بدهد. نگاهش ما را می دید و ذهن ‎اش به هیچ وجه درکی از وجود ما در کنارش نداشت. ستون های بدن‎ اش یکی یکی خرد می‎ شدند زیر درد، و ما…

ادامه ی مطلبدیدگاه

امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم

از زمزمه دلتنگیم، از همهمه بیزاریم نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم   آوار  پریشانی ست ،  رو  ســوی چه بگریزیم؟ هنگامه ی حیرانی‌ ست، خود را به که بسپاریم؟   تشویش هزار ” آیا”، وسواس هزار “اما” کوریم و نمی‌بینیم ، ورنه همه بیماریم   دوران شکوه بـــاغ از خاطرمان رفتــه‌ ست امروز…

ادامه ی مطلبنمایش ۲ کامنت

فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست   شب تار است و ره وادی ایمن در پیش آتش طور کجا موعد دیدار کجاست   هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد در خرابات بگویید که هشیار کجاست   آن کس است اهل بشارت که اشارت داند نکته‌ها هست…

ادامه ی مطلبنمایش ۲ کامنت

زادروز

همواره در هنگامی که به روز زادروز خود نزدیک می‎ شوم بی آنکه دانسته باشم در کنج کنج دنیا چندین انسان زاده می‎ شود و می‎ میرد، به این فکر خواهم کرد که فصل های زندگی به سرعت در حال گذر هستند. فصل هایی که همیشه هستند و این ما انسان ها ایم که میان…

ادامه ی مطلبدیدگاه

چرک نویسی: تنهایی

چرک نویسی به نظر من، نوعی از نوشتن است از هر آنچه که بی محابا می نویسید و محصول تراوش های گاه به گاه ذهن شماست که قرار نیست کسی آنها را بخواند. این نوشته مسلما خالی از هر گونه ارزش ادبی و کلی چیز دیگر است که من اطلاعی از آنها ندارم. پس اگر…

ادامه ی مطلبنمایش ۳ کامنت

تاریخ انقضا

 واژه‎هایی که احتمالا ذهن هر آدمی را به روی پاکت‎ ها می‎کشاند. تا به حال به این فکر نکرده بودم که انسان ‎ها حتی در زمان حیاتشان هم تاریخ انقضا خواهند داشت.  وقتی واژه انقضا را در واژه‎نامه دنبال می‎کردم تا درک عمیق تری از این کلمه پیدا کنم با واژگانی همچون: سپری شدن،   به…

ادامه ی مطلبنمایش ۲ کامنت

داستان شنبه

به گمانم فرهاد بود که می‌خواند شنبه روز بدی بود روز بی‌حوصلگی. رفته بود در مغزم که شنبه‌ها روز بی‌حوصلگی‌ است، روز سرودن یک غزل است. شروع داستان شنبه تکراری. مدرسه که می‌رفتم شنبه های سال‌های تحصیلی ابتدایی را دوست می‌داشتم. با ذوق، اول صبح از خواب پا می‌شدم تا خود را به مدرسه برسانم. …

ادامه ی مطلبدیدگاه

او می‌کشد قلاب را

ز اندازه بیرون تشنه‌ام ساقی بیار آن آب را اول مرا سیراب کن وان گه بده اصحاب را   من نیز چشم از خواب خوش بر می‌نکردم پیش از این روز فراق دوستان شب خوش بگفتم خواب را   هر پارسا را کان صنم در پیش مسجد بگذرد چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب…

ادامه ی مطلبنمایش ۲ کامنت

موضوع انشاء: ایده پردازی

هر بار که موضوعی برای نوشتن انشاء طرح شد بی معطلی جانبخشی را انتخاب کردم. همیشه در مقابل جانبخشی به اشیا موضوع علم بهتر است یا ثروت جولان می داد. نمی دانم از میان علم یا ثروت چه چیزی می توانستم بیرون بکشم. اما می دانستم که آن زمان ها هم که درس می خواندم…

ادامه ی مطلبدیدگاه