کلمات جلوی چشمام هستن اما فکرم جای دیگه.
گاهی کلمه ای به نظرم خیلی آشنا میاد و احساس می کنم که قبلا اون رو دیدم و میشناسم و معنیش رو میدونم اما در تو در توی مغزم در همون لحظه که دارم به معنی کلمه فکر می کنم، به چیز دیگه ای هم دارم فکر می کنم که در واقع مفهوم و قصه اصلی اون چیز دیگست و کلمه فقط بعد ظاهری اون مطلب هست.
مثلا کلمه ای در مورد یک خصوصیت یا تفاوت بین نسل ها، چیزی که در گذشته راز مگویی بوده, امروز خیلی راحت بیان میشه. اون کلمه شاید در ظاهرش چیزی جز یک کلمه نیست اما در پسش یه قصه یا فکر برای من میاره
نمی دونم چطور باید بگم، زور کلماتم به بیانش نمیرسه و اصلا چرا باید برسه وقتی خودم هم چیزی از اون نمی فهمم
موضوع رو برای خودم ساده می کنم. یه سوال وجود داره.
اگه بچه ای که تو به دنیا میاری شبیه اون چیزی که تو می خوای نباشه، تحملش رو داری نگرش اش رو به دنیا بپذیری، یا جلوش می ایستی؟
یا اصلا نه!
اگر همین امروزه روز، کسی با نظرت مخالف باشه، می تونی بشنویش و از کنارش رد بشی یا حتی قبولش کنی!
خیلی شده به این چیزا فکر می کنم. باید بگم رفتارم در مواجهه با دو گروه متفاوت هست.
مثلا با دوستان و خانواده طور دیگه و با آدم های غریبه طور دیگری. احساس می کنم پذیرشم برای نظرات آدم های غریبه خیلی بیشتره تا آدم های آشنا.
جبهه و مخالفتم هم برای آدم هایی که بیشتر و بیشتر بهم نزدیک هستن بیشتره.
دلیلش رو نمی دونم، آیا قصد دارم آدم های اطرافم رو عوض کنم یا شبیه خودم بکنم. پس چرا پذیرشم در حرف آدم های غریبه بهتره تا خودی
قصه از اینجا شروع میشه که من کلمات سخت و نچسب زبان خارجی رو در جلوی چشمام دارم.
کلمه آشناست، بارها و بارها دیدمش، بیشتر موقع ها معنی ثابتی میداد. اما حالا چیز دیگه ای میگه و این شروع اون پروسه مغزی بالاست که کلمات طی می کنن تا یاد گرفته بشن
دروغ چرا!
همین الان این نوشته از دل یادگیری یک کلمه میاد و امیدوارم دفعه بعد که دیدمش، اون رو بیادم بسپرم
“vom Morgengrauen bis tief in die Nacht”
