روی نیمکت کنار خانه مان نشسته ام، سبز است. درختان سیب به بار نشسته اند و سیب ها زیر درخت ها ریخته شده اند. کسی نیست که آنها را بردارد، نمی‌دانم چرا…

دلم می‌خواهد نامه‌ایی بنویسم به آنها که رهایشان کرده ام و به اینجا آمده ام. همیشه با خودم می‌گفتم, من چیزهایی را خواهم داد و چیزهایی را خواهم گرفت. حالا “در کنار بودن آدم‌ها را” داده ام و اینکه چه چیزی را به دست می آورم را، فعلا نمی دام.
زیر درخت سیب نشسته ام و می نویسم.

من در شهر کوچکی که حدود صد و پنجاه سال پیش پا گرفته است، در میانه‌های کوه های زاگرس به دنیا آمده‌ام و حالا در شهر کوچکی که پنچ هزار کیلومتر آنورتر است و آن هم صد و پنجاه سال پیش پا گرفته است، زندگی تازه ای را شروع کرده ام.

خانه‌هایی با سقف‌های شیربانی و منظم، با باغچه‌های دلباز. تپه‌های سبز، جنگل‌های متراکم و حیات وحش زنده.
صبح‌ها که سر کار می روم جوجه تیغی می بینم. در پارک کنار خانه‌مان سنجاب دیدم و چقدر حسرت خوردم که این همه سال در زاگرس، تعداد کمی سنجاب به چشم خود دیده ام.
حتی وقتی به شهر کناری می رفتم از شیشه ماشین، آهو دیدم که در دشت‌های فراخ در حال چرا بودند.

حالا پنج هزار کیلومتر از سرزمین نجیب زادگان به دورم و نمی دانم که دلگیر هستم یا خوشحال.
همیشه در زندگی به دنبال تجربه های جدید بوده ام و امروز تجربه‌ای نو را از سر می‌گذرانم.

میان بلوندها، ما با موهای سیاه و چشمان قهوه‌ای، هر لحظه که پیشتر می‌روم می‌دانم که ما همه، فرزندان آدم هستیم و این تنها مرزهاست که ما را از خود، جدا انداخته اند.

زن صاحب خانه مان، دو دختر دارد و چهار نوه، آخر هفته ها، فرزندانشان به ملاقات او می‌آیند تا در کنار مادرشان کیک خانگی و قهوه بخورند.

در پارکینگ جلو خانه‌مان از او می پرسم که چند فرزند دارند. می گوید من دو دختر و او هیچ، به همسرش اشاره می‌کند و من با تعجب دارم مسئله را برای خودم حل می کنم که چطور می شود،  زن شصت ساله، دو دختر داشته باشد و رافائل شوهر شصت و سه ساله هیچ، که خودش می‌گوید نه سال است از شوهر قبلی اش جدا شده و حالا با دوست پسرش که همین رافائل باشد زندگی می‌کند.
سوال می‌پرسد که آیا چنین چیزی در ایران نیز امکان پذیر است و من به او توضیح میدهم، روابط انسان‌ها در تمام دنیا یکسان است اما با نام های دیگری.
برای او توضیح میدهم که پدرم چهار زن داشته است و هر سه می‌خندیم…
زندگی در همه دنیا یک طور است
گاهی شادیم و گاهی غمگین

زیر درخت‌ها می نشینم و با شعرها خلوت می‌کنم، محمدعلی بهمنی و حافظ دو شاعری بودند که زور محدودیت وزن چمدان ها به آنها نرسید و کتاب هایشان همراه من است

و من آن مورم که همواره به دنبال رسیدن بود…

****

در گوشه ای از آسمان، ابری شبیهِ سایه ی من بود

ابری که شاید مثلِ من، آماده ی فریاد کردن
بود

*

من رهسپارِ قله و او راهی دره، تلاقی مان
پایِ اجاقی که هنوزش آتشی از پیش بر تن بود

*

خسته نباشی {پاسخی پژواک سان از سنگ ها آمد}
این ابتدایِ آشنایی مان در آن تاریک و روشن بود

بنشین !

نشستم

گپ زدیم

اما نه از حرفی که با ما بود

او نیز مثل من زبان اش در بیانِ درد الکَن بود

*

او منتظر تا من بگویم {گفتنی های مگویم را}!

من منتظر تا او بگوید، وقت اما، وقتِ رفتن بود

*

گفتم که لب وا می کنم {با خویشتن گفتم} ولی
بغضی

با دستهای آشنا در من به کارِ قفل بستن بود

*

او خیره بر من، من به او خیره، اجاقِ نیمه جان دیگر
گرمایش از تن رفته و خاکسترش در حالِ مردن
بود

*

گفتم : خداحافظ ، کسی پاسخ نداد و آسمان یک‌سر
پوشیده از ابری شبیه آرزوهای سِترون بود

*

تا قله شاید یک نفس باقی نبود اما، غرور من

با چوبدست شرمگینی در مسیرِ بازگشتن بود

*

چون ریگی از قله به قعرِ دره افتادم، هزاران بار

اما من آن مورم که همواره به دنبال رسیدن بود…