تا همین چند دقیقه پیش، فکر کردم که مرده‌ام. خواهرهایم مرا به آغوش کشیده بودند و گریه می‌کردند.
در آن لحظه به واقع حس کردم که مرده باشم، چرا که هر چه می‌گفتم لطفا گریه نکنید، گویی آنها چیزی نمی شنیدند، گریه بود و گریه بود و گریه…

ما در میانه یک روز تابستانی، مثل خیلی های دیگر که از جمله “درست می‌شود” قطع امید کرده‌اند، تن به مهاجرت دادیم. راهی طولانی و فرسایشی بود

کار که پیدا کردیم، ویزا که با هزار مصیبت گرفتیم، اسباب خانه را که فروختیم، ماشین را که فروختیم، خانه اجاره ای‌مان را که تحویل دادیم، همه پول ها را که به ارز تبدیل کردیم باز اولِ راه بودیم، اول راه مهاجرت.

در صندلی جلوی ماشین برادرم نشسته‌ام و از پیچ خانه خواهرم که می‌گذریم آنها هنوز هم در کوچه گریه می‌کنند‌، تنها کسی که گریه نمی‌کند، خواهرزاده ده، دوازده ساله ام است که در آخرین آغوش، آرام پشت گوشم می‌گوید که، دایی عینک VR ما فراموش نشود‌.
بچه ای که صادقانه از خواسته هایش با من حرف میزد.

رفیق صمیمی سال‌های دور، برادر، و خانم هایشان تنها کسانی بودند که زورم به آنها نرسید تا به فرودگاه نیایند. یکی از ساوه آمده بود و دیگری از اردبیل، یکی ماشین اش را پر کرده از چمدان و دیگری خودمان را می برد.

در فرودگاه امام خداحافظی می‌کنیم و مثل همیشه بغض های در گلو مانده ام را فرو می خورم. گویی تا قبل از این موقع، هیچ وقت دلم برای برادرم تنگ نشده است. پشت شیشه فرودگاه ایستاده بود. آرام خیره بود به من، به من که داشتم می رفتم به جایی دور و من عذاب می‌کشم که تنها برادرم را حالا تنها می‌گذارم.

مهر خروج از کشور در دل پاسپورتم می نشیند. آنجا بود که بغضم می‌ترکد. در خاک ایران هستم اما گویی نیستم، نباشم. احساس غربت می کنم. چهره برادرم از جلوی چشمانم نمی رود. یک آن به خودم می‌گویم آیا ارزش اش را دارد، مادر، خواهر، برادر، خانواده ای که مرا با رنج و مشقت بزرگ کرده‌ بودند.

و حالا نمی دانستم که برای بقاست که می روم یا آن روی سکه زندگی یا خوشحالی بیشتر.

نمی دانم اربعین است یا چه. در اخرین جایی که دیگر به هواپیما سوار میشوی چای میدهند با کلوچه، دو تا چای می خورم. آهسته چای را می نوشم و به شیشه فرودگاه نگاه می کنم، عکس خودم در آن افتاده است.
گویی آخرین چای زندگی ام باشد. گویی در قاره سبز چای نباشد. جرعه جرعه با صبوری می نوشم و در فکر هایم غرق می شوم

ساعت یک بامداد، شهر همیشه روشن را، از بالا می بینم و حسرت می خورم و حسرت می خورم و حسرت.

گویی در خواب باشم‌، گنگ باشم، در این دنیا نباشم.
فکر هایم را جمع می کنم از شیشه هواپیما به بیرون نگاه می کنم چراغ های شهر سوسو می زند. چراغ های هواپیما خاموش می شوند. به خواب می روم