سپیده صبح جوراب هایش را از پشت بخاری بر می داشت. هر شب جوراب ها را خودش داخل حیاط چنگ می‌زد و می شست. پیرمرد بازنشسته حال و هوای خودش را داشت. سپیده که می‌شد جوراب ها، به پا شده بود. اُورکُت مرتب و تیره رنگ‌اش را پوشیده بود و رفته بود پی نان. هر…

ادامه ی مطلبدیدگاه