Category: persian (page 1 of 5)

بازی شادی سرگرمی

اگر از کسانی که تا حالا سوار مترو شدن بپرسید که این جمله رو شنیدن؟ قطعا جواب شما بله خواهد بود. بازی شادی سرگرمی دیالوگی است که دستفروشان مترو هر کدام با آوای خاص خود آن را فریاد میزنند. معمولا فروشنده ها، میزبان و ما مسافران، مهمان هستیم.
اما من نمی خواهم از این قشر زحمت کش سخن بگویم. یا حتی همین جمله. بلکه این متن فقط یک توصیه برای گذر از ساعات بی حوصلگی در مترو و اتوبوس و همچنین انجام یک بازی ذهنی است.
چندی پیش در اوج ساعت های شلوغی مترو سعی می کردم خودم را سرگرم کنم تا زمان بگذرد. دیگر نه حوصله موزیک گوش دادن را داشتم و نه پادکست های که معمولا این روزها  گوش میدهم(++) و نه حتی حوصله سر زدن به بلاگ هایی که معمولا به انها سر میزنم.
حتی حوصله تد (TED) دیدن هم نبود. القصه به صورت ناخودآگاه سرم را چرخاندم و در کنارم فردی را دیدم که در حال چسباندن یک سری حروف به هم بود. قصاص قبل از جنایت نفرمایید من نخواستم که در گوشی کسی سرک بکشم به صورت اتفاقی نگاهم را جلب کرد. اما این یک جدول کلمات نبود بلکه یک بازی برای اتصال حروف به هم و درست کردن چندی از کلمات بود.
بازی(آمیرزا) به این صورت شروع میشد که یک میز گرد روی صفحه گوشی نمایش داده شده بود که چندین حرف دور آن را احاطه کرده بودند. در بالای آن میز جاهای خالی برای کلمات وجود داشت.  با لمس کردن حروف و به هم چسباندن انها می توانستیم کلمه مورد نظر را بدست اوریم.
بازی آمیرزا

بازی آمیرزا

اما موضوع جالب برای من این بود.  آن فرد در حال بازی وقتی از جواب دادن به کلمه ای عاجز می شد کافی بود تا سرش را بلند کند تا ببیند همه ی ملت از جمله من به گوشی او چشم دوخته اند و در حال حدس زدن کلمات هستند. اما من قصد دخالت در بازی او را نداشتم و در ذهن خودم این کلمات را جستوجو می کردم.
در همین حین آن اقا وقتی دید که همه ی نفرات که از قیافه هایشان مشخص است خواهان بازی هستند، چند نفری که در اطرافش قرار داشتند را به بازی دعوت کرد. حتی به بازی هم حیجان می داد. مدام می گفت یه ایستگاه دیگه پیاده میشم، نبود یه کلمه دیگه. یا می گفت آهای اهالی مترو کمک کنید تا گره از کار یه بنده خدا وا بشه. خلاصه بدجوری حال و هوای خسته کننده مترو را در ساعت 5 بعدازظهر در حالتی که همه لای هم گره خورده بودیم به چالش کشیده بود.  تقریبا میشه گفت تمام اطرافیانش رو جلب کرده بود.
باور کنید من نه اصلا اهل جدول حل کردن هستم و نه بازی های موبایلی و غیر. ولی این بازی مشارکتی چنان لذتی و حس رقابتی را در من برانگیخت که بلافاصله بعد از پیاده شدن از مترو ان را دانلود کردم. تا حالا اینقدر به پیدا کردن یه کلمه علاقه  پیدا نکرده بودم(استیکر لبخند)
نکته جالب در مورد بازی این بود که بعدها که من این بازی را به صورت انفرادی انجام دادم زیاد برایم دل چسب نبود. درسی که از این بازی یاد گرفتم این بود که وقتی می گویند کار مشارکتی خوب است یعنی چه.
این داستان کوتاه خود به تنهایی تجربه جالبی بود که پیاده کردن آن در کسب و کار و درک مفهوم همکاری را برای من عمیق تر کرد. اینکه اگر تمامی کسانی که در یک شرکت هستند اگر هر کدام حتی به مقدار کمی هم مهارت داشته باشند حس رقابتی بودن کار گروهی باعث پیشرفت مهارت های انها و همچنین نتیجه بهتر کار خواهد شد.
راستی این بازی نسخه انگلیسی هم دارد که نام آن (word connect) است.
Word Connect Game

Word Connect Game

مهربان دوست

آخر های زمستان بود. همیشه در آن حوالی، در آن نقطه می توانستم او را ببینم. از دور دست ها، از کوه های مقابل. او یک مهربان دوست است.
در گذر گاه بود. گویی نگهبانی است که هیچ گاه پست خود را تحویل نخواهد داد. شاخ و برگ هایش داشت برای بهار آماده می شد. جان می گرفت. رو به راه می شد.
تنها بود. یعنی در آن حوالی دوستی نداشت. با نسیم رفاقتی دیرینه داشت چون هم کیشانش. میوه اش زالزالک بود. ده سال است که او را می شناسم. شاید او هم مثل آن درخت در قصه ی استاد هوشنگ مرادی کرمانی است. اسم آن درخت تکو بود. اما اسم این را نمی دانم. سال ها قبل فرهاد صدایش می زدم. نمی دانم چرا مرا یاد فرهاد کوه کن و عاشق می انداخت.شاید بغیر از من دوستان دیگری هم دارد که من آنها را نمی شناسم.

آخر های زمستان بود. همیشه در آن حوالی، در آن نقطه می توانستم او را ببینم. از دور دست ها، از کوه های مقابل. در گذر گاه بود. گویی نگهبانی است که هیچ گاه پست خود را تحویل نخواهد داد. شاخ و برگ هایش داشت برای بهار آماده می شد. جان می گرفت. رو به راه می شد. تنها بود. یعنی در آن حوالی دوستی نداشت. با نسیم رفاقتی دیرینه داشت چون هم کیشانش. میوه اش زالزالک بود. ده سال است که او را می شناسم. شاید او هم مثل درخت قصه ی استاد هوشنگ مرادی کرمانی است. اسم آن درخت تکو بود. اما اسم این را نمی دانم. سال ها قبل فرهاد صدایش می زدم. نمی دانم چرا مرا یاد فرهاد کوه کن و عاشق می ناداخت.شاید بغیر از من دوستان دیگری هم دارد که من آنها را نمی شناسم. غروب های جمعه جان می دهد تکیه بر این دوست قدیمی بدهی و دور دست ها را نظاره گر باشی. وقتی که باد میان گوش هایت می پیچد. وقتی موهایت با باد دست و پنجه نرم می کنند. در این حال او به چه می اندیشد. شاید خوشحال است که دوستی وفادار دارد که هر گاه گذرش به این حوالی بی افتد سری هم به او می زند. در پاییز زالزالک هایش را با همه تقسیم می کند بی آنکه در مقابل چیزی بخواهد. شاید چیدن این میوه ها لمس عاشقانه ای باشد بر پیکر کوتاه،اما استوار او. گاهی کنارش چاله هایی می کنند به خیال اینکه در گذشته چیزی پای آن چال کرده اند. چند باری ریشه اش را اذیت کرده بودند. جماعتی شبانه می آیند، می کنند و می روند. تنها فایده آنها برای این بی نوا خشکی ریشه هایش است و بس. در قبل گفتم که چند سالی فرهاد صدایش می زدم. اما بعد ها پشیمان شدم و به همین بسنده کردم که او را رفیق روز های سرد و گرم. رفیق روز های بی کسی. رفیقی که بی هیچ ادعایی، با فراغ بال به حرف هایت گوش فرا می دهد. گاهی در جواب حرف هایت با نسیم دست به یکی می کنند. نسیم میان شاخه هایش صدایی می سازد که تو از آن هر جوابی که دوست داری می توانی برداشت کنی. سال هاست به انتهای این دره می نگرد. چه روز ها و چه شب هایی که به خود ندیده است. گذر فصل. باد و باران. خشکی و آفتاب و همچنان ایستاده است. پای این درخت اهنگ گوش دادن هم چه حالی دارد. پاهایت را دراز می کنی و با فراغ بال گوش فرا می دهی به ریتم موسیقی. ابرها در گذر هستند. صدای چند کلاغ. و تو که بی هیچ دغدغه ای بر منتهای دره می نگری. آیا لذتی بالاتر از این هست که در بلندی بشینی و بر خالق یکتا بی اندیشی؟ آیا لذتی بالاتر از نسیم دلنواز هست؟ بار ها و بار ها پیش این رفیق قدیمی رفتم و هر بار با سکوتش، با جمالش، نکته ای به من می آموزد. راستی اگر شما هم به آنجا رفتید این آهنگ جهان با حال و هوای اطراف این درخت حس خوبی می دهد. برای من که اینطور است برای شما را نمی دانم!

رفیق قدیمی

غروب های جمعه جان می دهد تکیه بر این دوست قدیمی بدهی و دور دست ها را نظاره گر باشی. وقتی که باد میان گوش هایت می پیچد. وقتی موهایت با باد دست و پنجه نرم می کنند. در این حال او به چه می اندیشد. شاید خوشحال است که دوستی وفادار دارد که هر گاه گذرش به این حوالی بی افتد سری هم به او می زند. در پاییز زالزالک هایش را با همه تقسیم می کند بی آنکه در مقابل چیزی بخواهد. شاید چیدن این میوه ها لمس عاشقانه ای باشد بر پیکر کوتاه،اما استوار او.
گاهی کنارش چاله هایی می کنند به خیال اینکه در گذشته چیزی پای آن چال کرده اند. چند باری ریشه اش را اذیت کرده بودند. جماعتی شبانه می آیند، می کنند و می روند. تنها فایده آنها برای این بی نوا خشکی ریشه هایش است و بس.
در قبل گفتم که چند سالی فرهاد صدایش می زدم. اما بعد ها پشیمان شدم و به همین بسنده کردم که او را رفیق صدا بزنم. رفیق روز های سرد و گرم. رفیق روز های بی کسی. رفیقی که بی هیچ ادعایی، با فراغ بال به حرف هایت گوش فرا می دهد. گاهی در جواب حرف هایت با نسیم دست به یکی می کنند. نسیم میان شاخه هایش صدایی می سازد که تو از آن هر جوابی که دوست داری می توانی برداشت کنی.
سال هاست به انتهای این دره می نگرد. چه روز ها و چه شب هایی که به خود ندیده است. گذر فصل ها . باد و باران. خشکی و آفتاب و همچنان ایستاده است.
پای این درخت اهنگ گوش دادن هم چه حالی دارد. پاهایت را دراز می کنی و با فراغ بال گوش فرا می دهی به ریتم موسیقی. ابرها در گذر هستند. صدای چند کلاغ و تو که بی هیچ دغدغه ای بر منتهای دره می نگری. آیا لذتی بالاتر از این هست که در بلندی بشینی و بر خالق یکتا بی اندیشی؟ آیا لذتی بالاتر از نسیم دلنواز هست؟
بار ها و بار ها پیش این رفیق قدیمی رفتم و هر بار با سکوتش، با جمالش، نکته ای به من می آموزد. راستی اگر شما هم به آنجا رفتید این آهنگ جهان با حال و هوای اطراف این درخت حس خوبی می دهد. برای من که اینطور است برای شما را نمی دانم!

دانلود  آهنگ نگاه کن با شعری از فروغ فرخزاد

متن آهنگ نگاه کن از جهان :

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب میشود
چگونه سایه ی سیاه و سرکشم
اسیر دست آفتاب میشود
نگاه کن تمام هستیم خراب میشود
شراره ای مرا به کام میکشد
به اوج میبرد مرا به دام میکشدنگاه کن
نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه ی سیاه سرکشد اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن تمام هستی ام خراب می شود شراره ای مرا به کام می کشد
به اوج می برد مرا به دام می کِشد
نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود
تو آمدی ز گلها زسرزمین ابرها زسرزمین نورها
نشانده ای مرا به زورقی ز اوج ها زابرها و نورها
مرا ببر مرا ببر امید دلنواز من ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره می کشانی ام فراتر از ستاره می نشانی ام

Older posts

© 2018

Theme by Anders NorenUp ↑