داستان کوتاه: ریش‎ سفید

-عمو، خیرش را ببینی، ان‌شاالله به خوشی استفاده کنی. پیرمرد لبخند زد و کارتن سنگین را روی شانه‌اش گذاشت. -عمو، این گاری‌های دم در، پولی می‌گیرند، کارتونت را تا مترو برایت می‌برند، اینقدر خودت را اذیت نکن. پیرمرد، جوری که حاجی فروشنده نبیند، دستش را روی جیبش گذاشت که یعنی هیچ در بساط نیست. برگشت رو به حاجی و گفت: -نه حاجی می‌برمش، آنقدرها هم سنگین نیست. درست است که پیر هستم، اما یک عمر کارگری کرده‎ام و به رگ

مشاهده مطلب

معرفی کتاب قاشق چای‎خوری

teaspoon

در معرفی کتاب قاشق چای‎خوری، آخرین اثر مکتوب از استاد هوشنگ مرادی کرمانی، مطالب زیر شرح داده خواهد شد. چرا قاشق چای‎خوری آخرین کتاب نویسنده است؟ موضوع کتاب چیست؟ مشخصات کتاب چرا باید آن را خواند؟ شاید این سوال برای شما پیش بیاید که مگر نویسندگی هم بازنشستگی دارد و مگر کلمات نویسنده تمام می‎شوند. در پاسخ به این سوال، استاد عزیز آقای هوشنگ مرادی کرمانی در مصاحبه ای با آقای سروش صحت در برنامه کتاب باز به صورت کاملی

مشاهده مطلب

داستان کوتاه: رفیق‌های مادر

گنجشک

مادر مانده بود دم در و نگاه می‎کرد. زیر لب حمد خواند و به راه بچه‌ ها فوت کرد. دعا کرد که سلامت به مقصد برسند. پشت سر بچه ‎ها آب ریخت تا آرزو کند که دوباره برگردند. آخر، پشت سر کسی آب می‎ریزند که آرزوی برگشتنش را داشته باشند. مثل سربازی که به خدمت می‎رود. مثل مسافری که راه دور می‎رود. مثل بچه‎ های مادر که پی کار و زندگی‎شان می‎روند و مادر امید دوباره دیدن آنها را در

مشاهده مطلب

داستان کوتاه: اشک دختر

خیابان درازی با درخت‌های کاج و چنار محاصره شده بود. باد سرد پاییزی، یکی یکی به آنها سرک می‌کشید. از هر یک، چیزی با خود همراه می‌کرد. برگ‌های چنار را روی جاده می‌ریخت. مخروط‌های کاج را از بالا به زمین می‌انداخت. شط علیل آسمان با ابرهای سیاهِ گره در گره‌اش، موازی جاده در حرکت بود. باد با هیاهوی بسیار، پیچ‌و واپیچ درخت‌ها را رد می‌کرد و جلو می‌رفت. -من اینجام، نمی‌بینیم خدا باد پا سست کرد، ایستاد. گوش تیز کرد.

مشاهده مطلب

داستان کوتاه اِسی بلا

قفس کبوترها

کبوترها روی تخم بودند و خفیف بغبغو می کردند. طوقی، تازه با دوکت سفید پاپر جفت شده بود و چشمان گرد و قرمزش را از پاپر سفید برنمی داشت. اسماعیل که با سال قبل، سه بار پشت هم در کلاس چهارم تجدید شده بود دیگر مدرسه نمی رفت و خیالش جمع بود که ریغ تابستان را که سر بکشد او مدرسه نمی رود. اما امسال نوبت برادر کوچک تر است که به کلاس اول برود. خیالش راحت بود که روزها

مشاهده مطلب

فوتر سایت

سایدبار کشویی

کاور فصل دوم داستان
کاور فصل دوم داستان های حوالی زاگرس

 

و آنگاه که در حضور باشی، شاد و خرمی و چون به دور باشی، پریشانی. خواستم و می خواهم که آنچه را فراموش کرده‌ام با نوشتن باز‌آرم چون فراموش کردن نسیم صبحگاهان کوهستان.

داستان های حوالی زاگرس