داستان کوتاه: پله های ترقی

اگر از دریچه‎ ی گوگل، با جستجوی جملاتی شبیه به پله های ترقی یا پیشرفت به اینجا آمده اید، قابل ذکر است که وقت خود را تلف نکنید، عنوان این متن داستان کوتاه: پله های ترقی است و همانطور که می بینید چیزی جز یک داستان کوتاه نیست. اگر به خواندن داستان کوتاه علاقه ای ندارید اما می توانید از شنیدن آن لذت ببرید، خب در اینجا می‎ توانید به چند داستان کوتاه گوش بدهید. روی سکوی تنها مغازه آبادی

مشاهده مطلب

با من بمان

هوای تیره شب، جا کرده است در دل‌ آسمان، ساختمان‌های بلند، سیخ به زمین شده‌اند. پنجره یک خانه باز است. پرده‌ی اتاق، میان هوای بیرون، در مبارزه است. مبارزه میان رقصیدن یا تن دادن به خیسی و شکست در مقابل باران. دخترکی از پشت پنجره، بهت زده و ماتم گون، چشم‌هایش را خیره بر دل شب داشته است. ناودانی، شُرشُر می‌کند. چشمان دختر هم گویی تقلید وار از باران و ناودانی، شُرشُر گریه دارند. زلف‌های او، چون دریایی مواج روی

مشاهده مطلب

داستان کوتاه:کهتر

بعد از سال‌های دراز، هوس موطن مبارک به سرم زد و زیر پوستم، کرم رفتن افتاد. زین رو اسباب رجعت به وطن را مهیا کردم و در اولین فرصت بارو بندیل را جمع کرده به دیار پدری بازگشتم. چون رسم معمول همه‌ی جدا افتادگان از وطن، روزهای اول را نقدا به دیدار فامیل گذراندم. هر شب ما را وعده می‌گرفتند و در خانه‌ی یکی از اقوام بودیم. تا اینکه نو بودنمان کنار رفته و ما چون دیگران کهنه شدیم. چند

مشاهده مطلب

فوتر سایت

سایدبار کشویی

کاور فصل دوم داستان
کاور فصل دوم داستان های حوالی زاگرس

 

و آنگاه که در حضور باشی، شاد و خرمی و چون به دور باشی، پریشانی. خواستم و می خواهم که آنچه را فراموش کرده‌ام با نوشتن باز‌آرم چون فراموش کردن نسیم صبحگاهان کوهستان.

داستان های حوالی زاگرس