داستان کوتاه: سبزی فروش

داستان کوتاه سبزی فروش، حکایت پیرمرد خوش خُلقی است که در کوچه پس کوچه های جنوب شهر تهران سبزی را با لبخند به زندگی‌ها هدیه می‌داد. پس اگر از دریچه گوگل با کلید واژه سبزی یا سبزی فروش به اینجا رسیده اید، قابل ذکر است که داستان کوتاهی از شرح فروش سبزی در یکی از محل های تهران را خواهید خواند. سبزی فروش صبح صبح قبل از اینکه حسین آقا در دُکان را باز کند سر و کله زن‎ها پیدا

مشاهده مطلب

امر ذاتی قابل تعلیل نمی‎باشد

برای بعضی امور بهانه آوردن و عیب جویی کردن، امری است بس باطل. در این باب که یک امر ذاتی قابل تعلیل نمی‎ باشد. چنان که می دانید، مثال واضح آن خوردن و آشامیدن است و در این باب نمی توان اینگونه سخن گفت که چرا آب می خوریم یا چرا غذا می‎خوریم. در همین سمت و سو، بسیاری از عوالم ما درگیر و در آستانه این سوال قرار می گیرند. خواه یا ناخواه این امور را مورد کاوش قرار

مشاهده مطلب

داستان کوتاه: مرد راه

همانطور که در عنوان آمده است در اینجا جز یک داستان کوتاه که نام‎اش مرد راه است چیز دیگری را نخواهید خواند. و اگر از دریچه گوگل به اینجا رسیده ‎اید به عرض مبارک همی باید برسانم که در اینجا وصفی در باب عوالم کوه رفتن، وعده کردن و جزئیات همراهش را درهم و برهم خواهید خواند و لاغیر. داستان کوتاه: مرد راه شبی از شب‌های فروردین، در عوالم خود شیدا و حیران به سر بردمی که تلفن بنای ناسازگاری

مشاهده مطلب

زادروز

همواره در هنگامی که به روز زادروز خود نزدیک می‎ شوم بی آنکه دانسته باشم در کنج کنج دنیا چندین انسان زاده می‎ شود و می‎ میرد، به این فکر خواهم کرد که فصل های زندگی به سرعت در حال گذر هستند. فصل هایی که همیشه هستند و این ما انسان ها ایم که میان انها، به دور خورشید در حال طواف هستیم. و همواره در فکر حقارت انسانی. به اینکه انسانی چقدر حقیر و کوچک است در زمین، آسمان

مشاهده مطلب

من نمی دانستم معنی “هرگز” را

دوست عزیزی که از درگاه محترم گوگل با کلید واژه های شعر استاد ابتهاج (سایه) سر از اینجا درآورده ‎اید، در این پست، شعر زیبای “من نمی دانستم معنی هرگز را” واگویه شده است و دیگر هیچ. اگر هم علاقه ای به شنیدن داستان دارید می توانید سری به اینجا بزنید. برای شنیدن شعر با صدای خود شاعر به اینجا بروید   خانه دلتنگِ غروبی خفه بود مثلِ امروز که تنگ است دلم پدرم گفت چراغ و شب از شب

مشاهده مطلب

داستان کوتاه: پیرمرد بازنشسته

سپیده صبح جوراب هایش را از پشت بخاری بر می داشت. هر شب جوراب ها را خودش داخل حیاط چنگ می‌زد و می شست. پیرمرد بازنشسته حال و هوای خودش را داشت. سپیده که می‌شد جوراب ها، به پا شده بود. اُورکُت مرتب و تیره رنگ‌اش را پوشیده بود و رفته بود پی نان. هر روز اولین نفر صف نانوایی سنگک بود. از اینور شهر می رفت آنور شهر که قدمی زده باشد و از سنگک‌های محله قدیم بخرد. کله

مشاهده مطلب

چطور یک انشاء جان‎بخشی به اشیاء بنویسیم؟

خب قطعا همانطور که از عنوان پست مشخص است اینجا از تجربه ای خواهید خواند در مورد اینکه چطور یک انشاء جان‎بخشی به اشیاء بنویسیم؟ بنظرم تمامی اجسامی که در اطراف ما هستند جاندار اند. اینگونه که کافی است کمی خیال پرداز باشید. کافی است برای همه ی اجسام شخصیت قائل شوید. اما چطور؟ اینطور که همه ی جسم هایی که در طبیعت هستند را قطعا بهتر و آسان تر می‌توان یک جاندار تصور نمود. درختان، سنگ‌ها، کوه ها و

مشاهده مطلب

چرک نویسی: تنهایی

چرک نویسی به نظر من، نوعی از نوشتن است از هر آنچه که بی محابا می نویسید و محصول تراوش های گاه به گاه ذهن شماست که قرار نیست کسی آنها را بخواند. این نوشته مسلما خالی از هر گونه ارزش ادبی و کلی چیز دیگر است که من اطلاعی از آنها ندارم. پس اگر از گوگل به اینجا رسیده اید تنها یک چرک نویس را خواهید خواند که گویا به شکل یک شعر در قالب شعر نو سپید نوشته‎ام.

مشاهده مطلب

تکنوکراسی و سیاست‌گذاری اقتصادی در ایران

فن سالاری یا تکنوکراسی از دیرباز یکی از عوامل پیشرفت در جوامع صنعتی بوده و هست. کتاب تکنوکراسی و سیاست‌گذاری اقتصادی در ایران از ان دست کتاب‌هایی است که تاریخ شکل گیری چندی از مهم‌ترین صنایع را در ایران بصورت بسیار عالی شرح می‌دهد. در معرفی کتاب تکنوکراسی و سیاست‌گذاری اقتصادی در ایران باید گفت که شرحی از شکل‌گیری و پایه‌های اقتصادی ایران به روایت آقای دکتر رضا نیازمند را با قلم شیرین آقای علی‌اصغر سعیدی خواهید خواند. انتشارات لوح

مشاهده مطلب

تو با قلب ویرانه‌ی من چه کردی

غزل شاکری بود گویا، می‌خواند که تو با قلب ویرانه‌ی من چه کردی. افشین یدالهی تازه رخت بر بسته بود از این دنیای ما آدم‌ها. اما شعرش زمزمه می‌شد وسط کتاب فروشی در خیابان انقلاب. از جفایی گویا سروده بود. از همان‌ها که عاشقی دل‌سوخته هر چه داشته در پیش کشِ یار گذاشته و آخر سر هم سکه‌ای به دامنش انداخته‌اند که با غم فراغ در کف دستش سنگینی می‌کند. چنان می‌گفت که در ابریشم عادت بوده است. بی یار

مشاهده مطلب

تاریخ انقضا

 واژه‎هایی که احتمالا ذهن هر آدمی را به روی پاکت‎ ها می‎کشاند. تا به حال به این فکر نکرده بودم که انسان ‎ها حتی در زمان حیاتشان هم تاریخ انقضا خواهند داشت.  وقتی واژه انقضا را در واژه‎نامه دنبال می‎کردم تا درک عمیق تری از این کلمه پیدا کنم با واژگانی همچون: سپری شدن،   به سر آمدن، نابود گردیدن و اتمام مواجه شدم. براستی “سپری شدن” عمر نیز نوعی دیگر از این واژه است. یا شاید اتمام یک فصل از

مشاهده مطلب

مَش صفا

حکایت مَش صفا حکایت پیرمردی است که رفیق پرنده‌ها بود و موتوری بامرام میدان شهیاد (به قول خود مَشتی صفا). چهار فصل سال موتورش روی دو جک بود. چه برف می‌امد چه باران مثلِ آتش‌نشان‎ها همیشه آماده‎باش بود. کل سال یه روز هم غیبت نداشت. همیشه خدا آنجا بود. سرما و گرما هم سرش نمی‌شد. فصل به فصل می‌آمد و مسافر مسافر از ترمینال غرب پا می‎گذاشتند تو تهران و مش‌صفا اطلاعات گردشگری دم دست بود.  موتوری بود چه موتوری،

مشاهده مطلب

فوتر سایت

سایدبار کشویی

کاور فصل دوم داستان
کاور فصل دوم داستان های حوالی زاگرس

 

و آنگاه که در حضور باشی، شاد و خرمی و چون به دور باشی، پریشانی. خواستم و می خواهم که آنچه را فراموش کرده‌ام با نوشتن باز‌آرم چون فراموش کردن نسیم صبحگاهان کوهستان.

داستان های حوالی زاگرس