ماه: ژانویه 2019

تهران تا داکا

تهران تا داکا روایت گر یک سفر است به آسیای شرقی با حال و هوای فقر و تنگدستی‌. برای اولین بار به کشوری می رفتم به اسم بنگلادش. قبل تر از آن حتی فکراش را هم نمی کردم که  روزی به چنین کشوری بروم. بر خلاف تمام تصوراتم، چندین بار دوباره به انجا سفر کردم….

ادامه ی مطلبنمایش 2 کامنت

جایی برای گوش دادن ۲

این بار در جایی برای گوش دادن ۲ می خواهم پادکستی را معرفی کنم که در نگاهم بسیار دلنشین آمد. اول از همه اپی را معرفی خواهم کرد تا بتوانید پادکست ها را در انجا گوش بدهید. نام آن Castbox است و در نظرم از آن قبلی ها بهتر امد. وقتی اَپ Castbox را که…

ادامه ی مطلبدیدگاه

آشی که به هم خورد

در واپسین ساعت های عصر یک جمعه، وقتی خیابان ها خلوت و خلوت تر می شدند. وقتی که آسمان، تاریکی را ورق می زد‌. وقتی که سایه ها خداحافظ می گفتند. او آش اش را به هم زد‌.   روبرو و چهره به چهره نشسته بودند. پسرک ذوق داشت و اما، دختر نمی خواست نشان…

ادامه ی مطلبنمایش 2 کامنت

ناله بر هیچ

این روزها هر که را می بینم زبان گلایه دراز و دست نیاز همیشه باز می دارد. این روزها ناله ها می کنیم ز غم معاش و درد فراغ. این روزها، روزها ای است که آمده اند و خواهند رفت. هر گاه دلسیر، از روزگار شدم و نالیدم به درگهش، خواسته یا ناخواسته بی جواب…

ادامه ی مطلبدیدگاه

عشق بازی

یکی با وردنه سطح صافی می سازد شاید برای یک استوانه که در آخر لیوانی خواهد شد سفالین و یا شاید هم سطح یک بشقاب. دستهایش دور وردنه را گرفته اند. از شمال به جنوب از جنوب به شمال تا سطح گِل را صاف کند. دیگری گوشه ای نشسته و گیسوی مجسمه ای را ریش…

ادامه ی مطلبنمایش 4 کامنت

وفادار ترین

خیلی ها امدند و نیشی زدند و رفتند. اما این فقط تو بودی که یاور سال های خشک سالی و هجرت و دربدری بودی. ای وفادار ترین ای تخم مرغ عزیز. از آنجا که همه ملت و امت اسلامی و غیر اسلامی بر این موضوع واقف هستند و اگاهی تمام و کمال دارند. یکی از…

ادامه ی مطلبدیدگاه

بچه های قالی باف خانه

پیری نصیحتم می کرد. به کناری نشسته بودم و در افکار و عوالم خود غرق بودم. کنار دستم نشست و گفت. جوان این چنین ماتم، عجیب است. مگر غیر خدا می پرستی که از درگهش نومید شدی. سر بلند کردم و گفتم نه. گفت پس چنین غمین مباش که دنیا در گذر است و لحظه…

ادامه ی مطلبنمایش 2 کامنت

برگ خزان

کنار ایستاده ایم تا مسافرانی که سوار اند پیاده شوند و ما که پیاده ایم سوار. هم اکنون تصنیف برگ خزان را می شنویم با صدای زنده یاد ایرج بسطانی. رادیو روی موج ۹۳.۵ است و رادیو آوا است که می خواند. اتوبوس شلوغ است میان راهرو اتوبوس پر است طوری که همان دم در…

ادامه ی مطلبدیدگاه

پرزنت یا جنگ

در میان واژه های که این روزها زیاد به گوشم می خورند پرزنت یا ارائه حرف اول و آخر را میزند. چندی پیش میان یک جلسه پرزنت قرار گرفتم که نمی دانستم پرزنت است یا جنگ.   فصل اول) انتظار قصه از آنجا شروع می شود که چندی پیش برای پرزنت کردن محصول یا همان…

ادامه ی مطلبدیدگاه

ملت عشق

چندی پیش به توصیه یک دوست نام کتابی رو به فهرست خرید کتاب هام اضافه کردم. ملت عشق زیاد اسم این کتاب به گوشم رسیده بود و گه گاهی هم در گوشه کناری قسمت هایی از آن را خوانده بودم. موضوع داستان محور یک زن خانه دار می چرخد که به صورت خیلی حرفه ای…

ادامه ی مطلب1 دیدگاه