Month: July 2018 (page 1 of 2)

مهربان دوست

آخر های زمستان بود. همیشه در آن حوالی، در آن نقطه می توانستم او را ببینم. از دور دست ها، از کوه های مقابل. او یک مهربان دوست است.
در گذر گاه بود. گویی نگهبانی است که هیچ گاه پست خود را تحویل نخواهد داد. شاخ و برگ هایش داشت برای بهار آماده می شد. جان می گرفت. رو به راه می شد.
تنها بود. یعنی در آن حوالی دوستی نداشت. با نسیم رفاقتی دیرینه داشت چون هم کیشانش. میوه اش زالزالک بود. ده سال است که او را می شناسم. شاید او هم مثل آن درخت در قصه ی استاد هوشنگ مرادی کرمانی است. اسم آن درخت تکو بود. اما اسم این را نمی دانم. سال ها قبل فرهاد صدایش می زدم. نمی دانم چرا مرا یاد فرهاد کوه کن و عاشق می انداخت.شاید بغیر از من دوستان دیگری هم دارد که من آنها را نمی شناسم.

آخر های زمستان بود. همیشه در آن حوالی، در آن نقطه می توانستم او را ببینم. از دور دست ها، از کوه های مقابل. در گذر گاه بود. گویی نگهبانی است که هیچ گاه پست خود را تحویل نخواهد داد. شاخ و برگ هایش داشت برای بهار آماده می شد. جان می گرفت. رو به راه می شد. تنها بود. یعنی در آن حوالی دوستی نداشت. با نسیم رفاقتی دیرینه داشت چون هم کیشانش. میوه اش زالزالک بود. ده سال است که او را می شناسم. شاید او هم مثل درخت قصه ی استاد هوشنگ مرادی کرمانی است. اسم آن درخت تکو بود. اما اسم این را نمی دانم. سال ها قبل فرهاد صدایش می زدم. نمی دانم چرا مرا یاد فرهاد کوه کن و عاشق می ناداخت.شاید بغیر از من دوستان دیگری هم دارد که من آنها را نمی شناسم. غروب های جمعه جان می دهد تکیه بر این دوست قدیمی بدهی و دور دست ها را نظاره گر باشی. وقتی که باد میان گوش هایت می پیچد. وقتی موهایت با باد دست و پنجه نرم می کنند. در این حال او به چه می اندیشد. شاید خوشحال است که دوستی وفادار دارد که هر گاه گذرش به این حوالی بی افتد سری هم به او می زند. در پاییز زالزالک هایش را با همه تقسیم می کند بی آنکه در مقابل چیزی بخواهد. شاید چیدن این میوه ها لمس عاشقانه ای باشد بر پیکر کوتاه،اما استوار او. گاهی کنارش چاله هایی می کنند به خیال اینکه در گذشته چیزی پای آن چال کرده اند. چند باری ریشه اش را اذیت کرده بودند. جماعتی شبانه می آیند، می کنند و می روند. تنها فایده آنها برای این بی نوا خشکی ریشه هایش است و بس. در قبل گفتم که چند سالی فرهاد صدایش می زدم. اما بعد ها پشیمان شدم و به همین بسنده کردم که او را رفیق روز های سرد و گرم. رفیق روز های بی کسی. رفیقی که بی هیچ ادعایی، با فراغ بال به حرف هایت گوش فرا می دهد. گاهی در جواب حرف هایت با نسیم دست به یکی می کنند. نسیم میان شاخه هایش صدایی می سازد که تو از آن هر جوابی که دوست داری می توانی برداشت کنی. سال هاست به انتهای این دره می نگرد. چه روز ها و چه شب هایی که به خود ندیده است. گذر فصل. باد و باران. خشکی و آفتاب و همچنان ایستاده است. پای این درخت اهنگ گوش دادن هم چه حالی دارد. پاهایت را دراز می کنی و با فراغ بال گوش فرا می دهی به ریتم موسیقی. ابرها در گذر هستند. صدای چند کلاغ. و تو که بی هیچ دغدغه ای بر منتهای دره می نگری. آیا لذتی بالاتر از این هست که در بلندی بشینی و بر خالق یکتا بی اندیشی؟ آیا لذتی بالاتر از نسیم دلنواز هست؟ بار ها و بار ها پیش این رفیق قدیمی رفتم و هر بار با سکوتش، با جمالش، نکته ای به من می آموزد. راستی اگر شما هم به آنجا رفتید این آهنگ جهان با حال و هوای اطراف این درخت حس خوبی می دهد. برای من که اینطور است برای شما را نمی دانم!

رفیق قدیمی

غروب های جمعه جان می دهد تکیه بر این دوست قدیمی بدهی و دور دست ها را نظاره گر باشی. وقتی که باد میان گوش هایت می پیچد. وقتی موهایت با باد دست و پنجه نرم می کنند. در این حال او به چه می اندیشد. شاید خوشحال است که دوستی وفادار دارد که هر گاه گذرش به این حوالی بی افتد سری هم به او می زند. در پاییز زالزالک هایش را با همه تقسیم می کند بی آنکه در مقابل چیزی بخواهد. شاید چیدن این میوه ها لمس عاشقانه ای باشد بر پیکر کوتاه،اما استوار او.
گاهی کنارش چاله هایی می کنند به خیال اینکه در گذشته چیزی پای آن چال کرده اند. چند باری ریشه اش را اذیت کرده بودند. جماعتی شبانه می آیند، می کنند و می روند. تنها فایده آنها برای این بی نوا خشکی ریشه هایش است و بس.
در قبل گفتم که چند سالی فرهاد صدایش می زدم. اما بعد ها پشیمان شدم و به همین بسنده کردم که او را رفیق صدا بزنم. رفیق روز های سرد و گرم. رفیق روز های بی کسی. رفیقی که بی هیچ ادعایی، با فراغ بال به حرف هایت گوش فرا می دهد. گاهی در جواب حرف هایت با نسیم دست به یکی می کنند. نسیم میان شاخه هایش صدایی می سازد که تو از آن هر جوابی که دوست داری می توانی برداشت کنی.
سال هاست به انتهای این دره می نگرد. چه روز ها و چه شب هایی که به خود ندیده است. گذر فصل ها . باد و باران. خشکی و آفتاب و همچنان ایستاده است.
پای این درخت اهنگ گوش دادن هم چه حالی دارد. پاهایت را دراز می کنی و با فراغ بال گوش فرا می دهی به ریتم موسیقی. ابرها در گذر هستند. صدای چند کلاغ و تو که بی هیچ دغدغه ای بر منتهای دره می نگری. آیا لذتی بالاتر از این هست که در بلندی بشینی و بر خالق یکتا بی اندیشی؟ آیا لذتی بالاتر از نسیم دلنواز هست؟
بار ها و بار ها پیش این رفیق قدیمی رفتم و هر بار با سکوتش، با جمالش، نکته ای به من می آموزد. راستی اگر شما هم به آنجا رفتید این آهنگ جهان با حال و هوای اطراف این درخت حس خوبی می دهد. برای من که اینطور است برای شما را نمی دانم!

دانلود  آهنگ نگاه کن با شعری از فروغ فرخزاد

متن آهنگ نگاه کن از جهان :

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب میشود
چگونه سایه ی سیاه و سرکشم
اسیر دست آفتاب میشود
نگاه کن تمام هستیم خراب میشود
شراره ای مرا به کام میکشد
به اوج میبرد مرا به دام میکشدنگاه کن
نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه ی سیاه سرکشد اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن تمام هستی ام خراب می شود شراره ای مرا به کام می کشد
به اوج می برد مرا به دام می کِشد
نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود
تو آمدی ز گلها زسرزمین ابرها زسرزمین نورها
نشانده ای مرا به زورقی ز اوج ها زابرها و نورها
مرا ببر مرا ببر امید دلنواز من ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره می کشانی ام فراتر از ستاره می نشانی ام

Sairat

Sairat is a lovely movie. it is a romantic movie. more of Indian film is far from reality. this film is different from another Indian film. the story of the movie is about love and pain. Sairat wants saying that love is not easy. in the path of love, there are many problems.

love at first sight

love at first sight

The story of the film is in a village. such as always there is a poor son and a rich girl. son’s name is Parshia and the girl’s name is Archi. Parsha is a son of a fisherman that live in a poor area and with a bright heart. Archi is cute and clever. Archi’s father is a rich man that he wants being candida in an election.

Parshia and Archi

Parshia and Archi

I like this film because we can learn several points from that. love, at first sight, is easy but in continuing can be very hard. if there is real love, all problem be easy and sweet. you can see amazing acting from actors in Sairat movie. in this film, you will have a feeling of happiness and sadness together.

Parshia

Archi

Archi

I love music at the end of the film. you can download it from here(Sairat). the movie is a musical romantic drama. Rinku Rajguru plays Archi.  Akash Thosar plays Parshia. this film made in 2016. the ranting of the film at IMDb is 8.4/10. the time of the film is 2h 54m. it’s a very long film but really nice.

please look

please look

I hope to enjoy it. if you like watching a film, please check out here.

داستان پیرمرد و جوان

داستان پیرمرد و جوان در مورد اتفاقی است که سال ها پیش در خیابان ولیعصر دیدم و تا مدت ها به این فکر می کردم که سرگذشت آن جوان چه خواهد شد؟

پیرمردی بود در حدود ۶۰ تا ۷۰ ساله با ظاهری مرتب‌.  پیراهن چهارخانه ای با آستین های کواتاه به تن داشت. کفش های واکس زده و شلوار اتو کشیده. چهره جالبی هم داشت‌ چشمان سیاه که زیر عینک خود نمایی می کردند و هنوز هم بی فروغ نشده بودند. ریش تراشیده شده. دماغ بزرگی که به آن صورت کاملا می آمد. دفترچه کوچکی در دست داشت و هر  از چند گاهی چیزی درون آن می نوشت. سرش را بالا می آورد نگاهی به اطراف می انداخت و چیزی می نوشت. نظر من را جلب کرده بود. مدام حس کنجکاوی ام به جوش می آمد که او  چه چیزی می نگارد. من یک نفر که فکر می کنم او یک فرد تحصیل کرده بود.
اما جوان، در کنار من نشسته بود. جوانی حدود بیست و چند ساله بود. سیمای دلنشینی داشت با چشم های زاغ، ابروان کشیده، موهای لخت تقریبا بلند و مشکی.  پیرمرد روبروی او.جوان سرش را به شیشه اتوبوس چسبانده بود. سرش را خم کرده بود و روی پنجره گذاشته بود
جوان، جوان.
نگاهش کرد‌ پاسخ داد بله عمو.
من که پیر هستم چون تو آه نمی کشم. جوان این دنیا اینقدر ها هم که می گویند سخت نیست. چنان که تلخ می نماید نیست. جوان سرش را به نشان ادب و تایید تکان می داد. ادامه داد می آیند و می روند. آدم ها را می گویم. روزگاری در این شهر شلوغ هزاران از انها اطرافم بودند. اما امروز که جسمم بی جان است کجا هستند. فقط یک نفر تا آخر با من ماند. همان که در زندگی به عنوان هم پایم او را انتخاب کردم. جوان به حرف آمد.
خوشا به حالت عمو. چطور و چگونه فهمیدی که او همدل است و همراه نه رفیق نیمه راه؟
من هم چون تو روزی به دنبال دلم، روانه کوچه و خیابان شدم. تا جنون رفتم. اما عقل می گفت تو و او به زیر یک سقف یعنی جنگ یعنی تناقض.
جوان حرف پیرمرد را برید. عمو مگر می شود از دل گذشت در مقابل عقل.
پیرمرد دستش را بلند کرد روی شانه پسر گذاشت و ادامه داد.
جوان، آن روز ها هم من مثل تو جوان بودم. با همین حال و هوای تو. با همین افکار. ادم ها انچه که می گویند نمی کنند. آنچه که نشان می دهند نیستند. آدم ها هزاران جلد دارند. تو صادق یاش و بخند. آنها که باید بیایند می آیند.
اگر به خود تلقین کنی که بی او نمی توانی. هرگز نخواهی توانست. وقت عاشق شدن که برسد زنگوله ها تو را صدا می زنند. اگر او نیز تو را بخواهد تا قله قاف هم که بروید به هم خواهید رسید. بدان که در هر کار این خدا حکمتی است. در هر سختی حکمتی و در هر حکمتی، نعمتی نهفته است (این جمله نقلی بود از کتاب شازده حمام).
پیرمرد به من نیز نگاه کرد گفت جوان تو چه؟ با حرف های من موافقی؟ من هم سرم را تکان دادم و گفتم حتما همین طور است. جوان بغل دستی ام نگاهی  به بیرون انداخت و دوباره در دنیای خودش غرق شد.
من نیز به این می اندیشم که چه آهنگی مناسب این صحنه است. اگر بخواهند فیلم آن را بسازند چه اهنگی روی آن خواهند گذاشت. حتما یک آهنگ بی کلام!
ولی نه به نظرمن این اهنگ آوار از فرهاد به این صحنه بیشتر می آید.
اتوبوس در ایستگاه ایستاد و پیرمرد در میان مسافران محو شد. حالا او مانده است و عقل و دل  و هزاران سوال دیگر.
اثر عشق است یا شور جوانی؟ دل را بگیرم یا عقل را؟ آیا او هم به من می اندیشد؟
آقا.‌‌‌‌…..
روی شانه اش می زنم از میان  فکرهایش بیرون می آید. دستی میان موهایش می کشد و آهی از ته دل.
ته خط است.
با همان افکار پیاده می شود و در میان آدم های پیاده رو، زندگی را از سر می گیرد.
بنظرم این موزیک آوار باید زمانی پخش شود که جوان از اتوبوس پیاده می شود و در میان انبوهی از مردم در پیاده رو شروع به راه رفتن می کند. دوربین باید کمی بالاتر از جوان و در پشت سر آن حرکت کند. به طوری که افراد را از بالاتر نشان دهند.  وقتی پسر به یک چهار راه می رسد دوربین کم کم بالا برود تا نمایی از شهر مشخص شود. خیابان ولیعصر با آن درخت های چنارش برای این کار فوق العاده است. با همین موزیک فیلم پایان می یابد.
جوان در اتوبوس

جوان در اتوبوس

متن موزیک آوار فرهاد

تو هم با من نبودی
مثل من با من
و حتی مثل تن‌ با من
تو هم با من نبودی
آنکه می پنداشتم باید هوا باشد
و یا حتی گمان می‌کردم این تو
باید از خیل خبر چینان جدا باشد
تو هم با من نبودی
تو هم با من نبودی
تو هم از ما نبودی
آنکه ذات درد را باید صدا باشد
و یا با من چنان همسفره ی شب
باید از جنس من و عشق‌ و خدا باشد
تو هم از ما نبودی
تو هم مؤمن نبودی
بر گلیم ما و حتی در حریم ما
ساده دل‌ بودم که می پنداشتم
دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد
تو هم از ما نبودی
تو هم مؤمن نبودی
بر گلیم ما و حتی در حریم ما
ساده دل‌ بودم که می پنداشتم
دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد
تو هم با من نبودی یار
‌ای آوار
‌ای سیل مصیبت بار

Older posts

© 2018

Theme by Anders NorenUp ↑