مهربان دوست

آخر های زمستان بود. همیشه در آن حوالی، در آن نقطه می توانستم او را ببینم. از دور دست ها، از کوه های مقابل. او یک مهربان دوست است. در گذر گاه بود. گویی نگهبانی است که هیچ گاه پست خود را تحویل نخواهد داد. شاخ و برگ هایش داشت برای بهار آماده می شد. جان می گرفت. رو به راه می شد. تنها بود. یعنی در آن حوالی دوستی نداشت. با نسیم رفاقتی دیرینه داشت چون هم کیشانش. میوه

مشاهده مطلب

داستان پیرمرد و جوان

داستان پیرمرد و جوان در مورد اتفاقی است که سال ها پیش در خیابان ولیعصر دیدم و تا مدت ها به این فکر می کردم که سرگذشت آن جوان چه خواهد شد؟ پیرمردی بود در حدود ۶۰ تا ۷۰ ساله با ظاهری مرتب‌.  پیراهن چهارخانه ای با آستین های کواتاه به تن داشت. کفش های واکس زده و شلوار اتو کشیده. چهره جالبی هم داشت،‌ چشمان سیاهی که زیر عینک خود نمایی می کردند و هنوز هم بی فروغ نشده

مشاهده مطلب

“داستان کوتاه “من شهرستانی ام

این روزها تصمیم گرفته ام بخشی به نام داستان کوتاه در بلاگ اضافه کنم. و اگر عمر مرا اجازه دهد آن را ادامه خواهم داد. این اولین بار است که به تهران می آیم. یعنی اولین بار است که از شهر و دیار خود بیرون افتاده ام. اخرهای خرداد بود شاید کلاس سوم یا چهارم بودم. مادرم مرا با عمویم روانه تهران کرده بود. یادم است به عمویم می گفت این بچه سرمایه زندگی من است مراقبش باش. در دلم

مشاهده مطلب

فوتر سایت

سایدبار کشویی

کاور فصل دوم داستان
کاور فصل دوم داستان های حوالی زاگرس

 

و آنگاه که در حضور باشی، شاد و خرمی و چون به دور باشی، پریشانی. خواستم و می خواهم که آنچه را فراموش کرده‌ام با نوشتن باز‌آرم چون فراموش کردن نسیم صبحگاهان کوهستان.

داستان های حوالی زاگرس