Month: June 2018

سالن های بی انتها

اگر به وقت خود اهمیت می دهید.اگر مطالبی که بارعلمی ندارند دنبال نمی کنید و هزاران اگر های دیگر.خلاصه اینکه این متن چیزی جز یک ترشح ذهنی نیست. لطفا سالن های بی انتها رو نخونید.

سالن های بی انتها

سالن های بی انتها

سال های سال است که مترو عضو لاینفک زندگی تهرانی ها شده است البته انها که چون من وسیله ی نقلیه ندارند یا دارند و نمی خواهند استفاده کنند. جایی شنیدم که می گفتند در دنیا دو چیز وجود دارد که نامحدود است یکی کهکشان و دیگری سالن های مترو که البته در مورد گذینه اول شک وجود دارد ولی در مورد سال مترو مطمعن هستند که نامحدود است. بگذریم هر روز در این سالن های دوار اتفاقی در حال افتادن است.  انسانهایی در حال گذر و حالت های مختلفی در حال رخ دادن هستند. هر روز و هر ساعت این سالنهای  دوار، حالتی و داستانی دارند. مثلا های زیادی در این باب وجود دارد. صبح ها برای ورود به مترو باید ابتدا امادگی بدنی خود را مورد سنجش قرار دهید و سپس وارد شوید چرا که اگر از امادگی جسمانی لازم مثل یک دونده یا صخره نورد و شاید یک بوکسور را نداشته باشید مسلما “براتان مشکل پیش میا”. این هم بیاد کسگم. بله بعد از مطمعن شدن از امادگی جسمانیتان وارد شود. امیدوارم مسئولین محترم تابلو “لطفا با آمادگی جسمانی وارد شوید” را بر سر در ورودی تمامی ایستگاه ها نصب کنند. خلاصه همانطور که در بالا گفتم در هر روز و هر ساعت حال و هوایی در این سالن ها و ایستگاه ها در جریان است. یا هر قسمت از سالن مختص نفراتی است. من می خواهم حال و هوای بعد از ظهرهای جمعه بین ایستگاه تجریش تا به پایین و بلعکس را برایتان وصف کنم. ابتدا باید بگویم همه ما ایرانی ها برای یک بار هم که شده سوار این سالن های بی انتها شده ایم . کسانی که برای اولین بار بین ساعت های ۷ تا ۸.۳۰ وارد شده اند دیگر حس برگشت ندارند . چرا که یا دنده انها مورد عنایت قرار گرفته یا اینکه چنان فشار قبری بر انها وارد شده است که گویی یک بار مرده و زنده شده اند و دچار یک تحول درونی شده اند. بعد از مترو سواری، گویی که یکبار دیگر حیات یافته اند و این بار که از زمین سر بلند کرده اند قدر نفس های آزادانه ای که در خیابان می کشند را می دانند. القصه اگر یک مهمان خارجی دارید و او اسرار می کند که با مترو به مقاصد برسید لطفا او را فقط در ایام تعطیل به این سالنهای نامتناهی سوار کنید. بله اینگونه، زمانی که وارد میشوید ابتدا برای سوار شدن باید کمی صبر و تحمل کنیم و در کنار در باستیم تا مسافران پیاده شوند”دوستان عزیز گوشه درب نه مقابل” اما در این میان دوستانی وجود داند که به عادت روزهای شلوغ مترو تمرینات شیرجه زدن خود را در روزهای خلوت هم ادامه می دهند. جالب است همین لحظه که دارم مینویسم دقیقا در موقعیت سوار شدن بر قطار هستم و هنوز قطار نیامده و سعی می کنم خودم را از خط زرد لبه ی سکو عقب تر نگاه دارم ولی گویا برای پشت سری هایم مشاهده کردن ریل از دیدن بازی ایران و پرتقال جالب تر است. مدام می خواهند تو را به جلو تر حل بدهند. خلاصه بعد از کلی داستان وارد مترو می شوید. اگر جایی گیر شما بیاید تا بنشینید مسلما شما یکی از مقربان درگاه خدا هستید و اگر نه باید به کناری بروید و باستید به تماشا. روبروی درب ورود شما درب دیگری در مقابل قرار دارد که دو کنج را تشکیل می دهد. من به این کنج ها می گویم”کنج عشاق” .معمولا این کنج برای دوستانی است که از تنهایی و انفرادی بودن خلاص شده و دلبر و یار خود را یافته اند. گاهی در این کنج ها عشاقی را می بینم که گویی سالهاست یکیدگر را ندیده اند. معمولا خانم ها از اقایان کوتاه تر هستند. دختری را خواهید دید که چنان گردن خود را به سمت بالا خم کرده و نگاهش را به دلبرش دوخته که گویی سالهاست او را ندیده است. البته این را هم باید بگویم این شاید روشی باشد برای فرار از نگاه های غیر معمول مردم به آنها. راستی چرا اینگونه بر انها می نگرند؟ ایا در کنار هم بودن دو نفر گناهی است عظیم؟ و اما از حالت آن پسر بگویم که در کنج عشاق است. او نقش بادیگاردی را بازی می کند که مدام سرش را به اطراف می چرخاند تا از چشمانی که بر انها دوخته شده آگاه باشد. من همیشه کنج عشاق را ترجیح می دهم چرا که محل خلوتی است.  شاید با این کار این کنج را دچار اختلال کنم اما قول می دهم با دیدن یک جفت عاشق، کنار بروم و جایم را به انها بدهم.

باری چه دردسر بدهم علاوه بر من،  فکر می کنم که همه این کنج را دوست بدارند. اما دیگر دوستان در مترو. روزهای جمعه به رسم تعطیل بودن و کسل کننده بودن آن، ملت به پارک ها و بازارها پناه می اورند تا دمی به قول معروف خوش باشند. در این بین دوستان افغانی بی سهم نیستند. اشخاصی که تمام هفته را به کار با زحمت فراوان مشغول بوده اند. حال بهترین لباس های خود را به تن کرده اند و به قصد گشت و گذار روانه ایستگاه حقانی که مربوط به پارک طالقانی و آب و اتش است ره سپارن.  شاید هم به تجریش بروند. بیشتر دوستان افغانی که تازه به خاک پاک ایران پا گذاشته اند میدان آزادی را ترجیح می دهند. پس با توجه به این نکته می توان فهمید که دوستان افغانی که به پارک طالقانی می روند از آن تازه وارد ها نیستند. از موضوع دور نشویم چندی از این دوستان هم در جاهای مختلف سالن چون دیگر افراد حضور دارند. آن پیر مردی که نایلنی در دست دارد و خیلی ارام در گوشه ای نشسته و با دیدن کنج عشاق، شاید که نه،  حتما به عالم جوانی رفته است. گاهی لبخندی میزند و سر را به پایین می اندازد. در گوشه ای هم زوج میان سالی نشسته اند که دو بچه دارند که مدارم شیطنت می کنند که از جای خود برخیزند و بین سالن راه بروند.

دوستان فروشنده که خود داستانی جداگانه می طلبد. این نکته را بگویم که تقریبا چهار سال است لوازم موبایل هیچ وقت از مترو حذف نشده اند و تنها پای ثابتی که همیشه متقاضی داشته است لوازم جانبی موبایل است. از دیگر مواردی که معمولا جمعه ها در مترو بیشتر دیده می شود لواشک است و همچین ساک های ورزشی” به قیمت ۱۰ هزار تومان”هم از آن دست پایه ثابت ها هستند که می توان گفت رکورد فروش آن از کمپانی اپل نیز بیشتر است. خلاصه اگر جمعه پا به مترو گذاشتد جای ما را نیز خالی کنید. راستی پارک طالقانی در ایستگاه حقانی هم از آن دست پارک هاست که قطعا فضای آن مورد علاقه طبیعت دوستان است و بنظر من یکی از مکان های است که می توانید دمی از روزمرگی فرار کنید. انتهای پارک خلوت تر است و اگر از شلوغی بیزار هستید در زیر پرچم  بزرگ وطن مکانی وجود دارد که با چندین پله می توانید به انجا برسید.

نقشه مترو تهران

نقشه مترو تهران

 

کنج عشاق

کنج عشاق

دیوانه ی عاقل

داشت روی میز را تمیز می کرد. بی انکه نگاهی به اطراف کند در خود بود. دستمال بر دست، گویی تمام حواسش در ان میز شیشه ای بود.اما اینگونه نبود. در فکر یک دیوانه ی عاقل بود. هزاران فکر، در یک لحظه از میان پیشانی اش در گذار بود.  با هر دستمالی که بر هر طرف می راند فکری نو گریبان گیرش میشد. روزگار را نظاره گر بود. ادم هایی که از کنارش به تندی در حرکت بودند شاید به مقصدی خاص و شاید بی هیچ برنامه ی قبلی. در میان حجم انبوه داده هایی که به سمتش می امدند،  اما او تنها در فکر ادم ها و طرز نگاه شان بود. دیروز در خیابان در فکر فرو رفته بود و تنه اش خارج از اراده او به  مردی خورده بود. وقفه ای میان فکرش افتاده بود و کلام آن مرد که هنوز هم  جایش حرفش در میان فکرهایش درد می کرد. کلامی سرد با طعنه ای که می گفت یک دیوانه هستی. او که در دنیای دیگری بود کلمه دیوانه به سمتی بردش که دوست داشت واقعا از جنس ان ادم های زلال دیوانه باشد. همین یک کلمه کافی بود  تا او تشویق شود که دیوانگی را با سر پنجه انگشتانش لمس کند. با خود می گفت تجربه دیوانگی چگونه خواهد بود. ایا یک دیوانه نگرانی معاش دارد؟ ایا از ادم های اطرافش دلگیر می شود؟ ایا از فکر کردن به اینده بیم دارد؟ ایا غم و شادی برایش معنا دارد؟ امایک چیز را مطمعن بود، عاقل و دیوانه هر دو ارامش را بر هر چیز ترجیح می دهند و هزاران سوال که در لحظه مانند کد های دیجیتالی با مفهوم منطقی صفر و یک از کنار هم رد می شدند.در میان این همه داده از جنس صفر و یک سعی می کرد تا با جواب های کوتاه، ” بله و خیر” مسائل را برای خودش روشن تر کند. فردای ان روز در این فکر بود که همه ی ادم ها بینوایانی هستند که چون حیوانات در پی گسترش قلمرو خود هستند. هر کسی به نوعی سعی بر این دارد که قلمرو ایی را برای خود در پیش بگیرد. یکی با پول، دیگری با قدرت و هزاران مورد از جنس های مختلف. با خود می اندیشید که همه ی انسان ها،  بینوایانی هستیم که در گستره هستی هر کداممان در گوشه ای سعی بر ایجاد تغییر داریم. چرا که همیشه در پی چیزی هستیم و تنها این خداوند است که بی هیچ ادعا و هیچ آزاری در حال زندگی است.راستی ایا خداوند از زندگی خود راضی است؟ ایا از ما ادم ها که هر روزیک رنگ داریم خسته نشده است. شاید برای اینکه از تنهایی فرار کند موجوداتی خلق کرد تا او را از این کسالت بیرون بکشند و چه خوب توانسته ایم این کار را برایش بکنیم. هر روز ماجرایی نو برایش تعریف می کنیم و می سازیم.

دیوانه ی عاقل

در فکر عاقل بودن

بعد از همه این فکر ها خواست تا دوباره شروع کند. دوباره بخواهد و عمل کند. خواست دیوانه باشد اما نه ان دیوانه ای که همه در ذهنشان می دانند. پنداشت که همه ی انسان ها به نوعی دیوانه هستند. دیوانگانی که خود را از همه ی دنیا عاقل تر می دانند. شاید ان دیوانه که از همه ی اطرافیان خود را کوچکتر بداند از همه عاقل تر باشد. همه ما در درون خود یک ادم دیوانه  از نوع عاقلش داریم. کاش دیوانه ی عاقل ما همیشه بیدار باشد. کاش بیشتر از اینکه بخواهد عاقل باشد کمی دیوانگی کند. کاش همیشه از درون یک دیوانه ی ارام باشد که کناری را در سکوت انتخاب کند و در خود بیاندیشد. او می خواهد گوش هایش چیزهایی که زجر آور باشد نشنود. زبانش بر رنج دیگری باز نشود و فکرش جز اهمیت به خود به دیگری هم توجه کند تا غیر از خوشی ها در سختی ها هم دیگران را کمک باشد. و با هر دستمالی که شیشه را پاک می کند بر این امر تشویق تر میشد. چه دیوانه ی عاقلی

شاید شنیدن موسیقی زیر درساختن یک دیوانه ی عاقل به ما کمکی بکند

Zbigniew Preisner

© 2018

Theme by Anders NorenUp ↑