وفادار ترین

خیلی ها امدند و نیشی زدند و رفتند. اما این فقط تو بودی که یاور سال های خشک سالی و هجرت و دربدری بودی. ای وفادار ترین ای تخم مرغ عزیز. از آنجا که همه ملت و امت اسلامی و غیر اسلامی بر این موضوع واقف هستند و اگاهی تمام و کمال دارند. یکی از ویژگی بارز یک فرد مجرد قوت غالب آن یعنی تخم مرغ است. گویی سرنوشت طوری رقم خورده که بین من و تخم مرغ عزیز رابطه

مشاهده مطلب

بچه های قالی باف خانه

پیری نصیحتم می کرد. به کناری نشسته بودم و در افکار و عوالم خود غرق بودم. کنار دستم نشست و گفت. جوان این چنین ماتم، عجیب است. مگر غیر خدا می پرستی که از درگهش نومید شدی. سر بلند کردم و گفتم نه. گفت پس چنین غمین مباش که دنیا در گذر است و لحظه ای تاب ایستادنش نیست. نمی دانم این را در جایی خوانده ام یا تراوشات ذهن خودم است. خوب پنداشتم که در اینجا بنویسمش. امشب بی

مشاهده مطلب

برگ خزان

کنار ایستاده ایم تا مسافرانی که سوار اند پیاده شوند و ما که پیاده ایم سوار. هم اکنون تصنیف برگ خزان را می شنویم با صدای زنده یاد ایرج بسطانی. این را گوینده رادیو می گوید. رادیو روی موج ۹۳.۵ است و رادیو آوا است که می خواند. اتوبوس شلوغ و میان راهرو اتوبوس پر، طوری که همان دم در ایستاده ام. آقا آقا بفرمایید اینجا بنشینید. جوانکی است با موهای پر کلاغی، بلند می شود تا پیرمرد سر جایش

مشاهده مطلب

پرزنت یا جنگ

در میان واژه های که این روزها زیاد به گوشم می خورند پرزنت یا ارائه حرف اول و آخر را میزند. چندی پیش میان یک جلسه پرزنت قرار گرفتم که نمی دانستم پرزنت است یا جنگ.   فصل اول) انتظار قصه از آنجا شروع می شود که چندی پیش برای پرزنت کردن محصول یا همان ارائه به جلسه ای رفتم که حدود ۱۰ نفر کاغذ و قلم به دست دوره ام کرده بودند. قبل از رفتن به جلسه از دو

مشاهده مطلب

ملت عشق

چندی پیش به توصیه یک دوست نام کتابی رو به فهرست خرید کتاب هام اضافه کردم. ملت عشق زیاد اسم این کتاب به گوشم رسیده بود و گه گاهی هم در گوشه کناری قسمت هایی از آن را خوانده بودم. موضوع داستان محور یک زن خانه دار می چرخد که به صورت خیلی حرفه ای با چند شخصیت دیگر که مولانا و شمس هم جزو انها هستند تطبیق پیدا کرده است. کتاب را می شود در چند قطعه مختلف در

مشاهده مطلب

راهرو

راهرو ای تاریک، نالان و ساکت میان تاریکی ها، شب را روز و روز را شب می کند دور تسلسلی است انگار دنیا روی راه پله نشسته ام پنج شنبه است هوا سرد الوده و تاریک است نان خریده ام میان راه پله خشکم زده نشسته ام روی پله ها وسط تاریکی نور چراغ های همسایه ها سعی دارند از لای پنجره در تو بیایند بوی نان تازه از زیر نایلون، فضای راهرو را پر کرده ساند کلاد(soundcloud) را باز

مشاهده مطلب

تکاپو

فصل اول) تکاپو الان که در حال نگارش این سطور هستم یک فرد با 6 دندان عصب کُشی شده و جیب های خالی ام. چندی پیش طبق روال معمول هر جونده ای احساس درد در یکی از دندان هایم می کردم و زیر بار دندان پزشک نمی رفتم.(راستش و بخواید حالش نبود). در همین وا نفسا خورده بودم به پست چند تا پروژه و در واقع وقتی هم نبود که بخواهم به پزشک دست به آچاری مراجعه کنم. خلاصه چه دردسر

مشاهده مطلب

آهـــای خبـــردار

آهـــای خبـــردار مستی یا هُشیـــار؟ خوابی یا بیـــدار؟ خـــوابی یا بیـــدار؟ توو شبِ سیاه، توو شبِ تاریک از چپ وُ از راست، از دور وُ نزدیک یه نفر داره؛ جار میزنه، جـار! آهای غمی که مثلِ یه بختک؛ رو سینه ی من، شده ای آوار… از گلویِ من، دستاتوُ بردار… دستاتوُ بردار… از گلویِ من… از گلوی من؛ دستاتوُ بردار… کوچه های شهر؛ پُره ولگرده… دل؛ پُره درده… شهر، پُره مرد وِ پُره نامرده… آهای خبـردار! آهای خبـــردار! باغ داریم،

مشاهده مطلب

پیر سیستان

سر در گم است پیر سیستان. حیران به آدم های در گذر می نگرد. تند تند گام بر می دارد. از پله های برقی استفاده نمی کند. پله را ترحیح می دهد. سن و سالی از او گذشته، اما باز هم چابک است. قد کوتاهی دارد. با چین های بسیار در صورتش. آرام سخن می گوید. خیلی آرام. آنگونه که در فضای ایستگاه مترو صدایش به گوش نمی رسد. 

مشاهده مطلب

فوتر سایت

سایدبار کشویی

کاور فصل دوم داستان
کاور فصل دوم داستان های حوالی زاگرس

 

و آنگاه که در حضور باشی، شاد و خرمی و چون به دور باشی، پریشانی. خواستم و می خواهم که آنچه را فراموش کرده‌ام با نوشتن باز‌آرم چون فراموش کردن نسیم صبحگاهان کوهستان.

داستان های حوالی زاگرس