یک قبر و شاید مساحتی به پهنای زمین

یکهو وسط بی دردی(چرا که می دانم همیشه ازشرایط من دردناک تر هم هست) گوشه ای متوقف شدم، نگاه کردم یا گوش دادم به آنچه که برایش در تکاپو بودم، اگر رسیدم چه می شود؟ و همه اش در فکر این بودم که اگر بدستش نیاورم، چه بد خواهد بود، اما لحظه ای فکر کردم که خب اگر مال تو باشد چه! چقدر کیف خواهی کرد.

درختان رنگارنگ پاییز را دیدم که زیبایی شان به قدری بود که آدم دوست داشت محو نگاه کردن به آنها باشد و به این فکر کند که

آیا معنای زندگی در تکاپو بودن است ؟

امروز در جستجوی  لوازم خانه نو در خیابان ها می رفتم، گوشی را چک می کردم و دزدانه و در دل آرزو می کردم که این جستجو تمام شود.

نمی دانم چه کسی، اما یکی در جایی گفته بود این هم بخشی از زندگی است. یعنی هر اتفاقی که بی افتد بخشی از زندگی است، چه خوب و چه بد.

دارم یاد می گیرم که وسط هر کاری که خیلی درگیرم کرد لحظه ای بایستم و به انتهای آن نگاه کنم. وقتی به دستش آوردم چه خواهد شد؟ چقدر اثر مثبت آن را، در زندگی ام خواهم داشت.

اگر هم نتوانم آن را بدست بیاورم، شاید با خودم بگویم، بعدها آن را خواهم داشت. اما گاهی به این راحتی نمی شود از کنار خواسته ها گذشت.

وقتی بیست ساله بودم یا کمتر، آرزویی نداشتم، نه اینکه نداشتم، اما یادم نمی آید آنقدر مهم بودند که در ذهنم مانده باشند. در واقع آنها را فراموش کرده ام. شاید در آن زمان بزرگترین آرزویم داشتن دوچرخه ای بود شاید،

به واقع بر این باورم که اگر در خرد سالی به سمت و سویی کشیده شدی، تا انتها هم، همانطور آن جلوه ها در تو خواهد ماند. در من، میل به طبیعت ماند و هنوز هم هست. یعنی هر جایی که کم آوردم و دلم گرفت، صخره ای، قامت بلند درختی، کوه آرام گرفته ای، مسکن شد.

ما همواره در دنیا به دنبال مالکیت هستیم، خانه ای، وسیله ای یا هر چیز دیگری.

مالکیت میان ما انسان ها جدایی انداخته از زمان حوا و آدم تا کنون.

و آنقدر حس مالکیت بر جانمان نشست که ما را بردگان خود کرد و بی نیازی را از ما ربود،

هنوز آسمان از انعکاس چشمان ما در خود، حرمت دارد، کجایی تو خدا و جغرافیای ما کجاست…

و سرانجام در کدام اقلیم و جغرافیا، خاکی از برای ما خواهد بود، شاید متراژی به وسعت یک قبر و شاید مساحتی به پهنای زمین، مالکیت، حس پنهان انسان است برای تخریب ذات گیرایش، انتخاب با خود ماست…

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت

سایدبار کشویی

کاور فصل دوم داستان
کاور فصل دوم داستان های حوالی زاگرس

 

و آنگاه که در حضور باشی، شاد و خرمی و چون به دور باشی، پریشانی. خواستم و می خواهم که آنچه را فراموش کرده‌ام با نوشتن باز‌آرم چون فراموش کردن نسیم صبحگاهان کوهستان.

داستان های حوالی زاگرس