کتاب سه رنگ

به قصد خرید ‌کتاب بی زمستان نوشته منصور ظابطیان که در مورد سفر به سه کشور تاجیکستان، آذربایجان و گرجستان است به کتاب فروشی سر کوچه‌مان که البته خیلی هم سر کوچه نیست و باید هفت کیلومتر رکاب زد تا به آنجا رسید رفتم. اما ای دل غافل،کتاب موجود نبود. و چون در آستانه سفر به کشور گرجستان بودم و وقت زیادی هم برای تلف کردن در فرودگاه استانبول داشتم. ترجیح دادم که کتاب دیگری از این نویسنده، که آن هم در باب سفر است را خریداری کنم. این شد که کتاب سه رنگ، همسفر من در سفر گرجستان شد.

قبل‌ترها درباره‌ی آقا منصور ظابطیان و پادکست جعبه چند کلمه در اینجا نوشته بودم و تازه‌ترین کشفم از ایشان صفحه فعال  couchsurfing است که افرادی زیادی را مهمان بوده و سفرهای زیادی نیز به مهمانی رفته‌اند. این سایت نقش پیوند آدم هایی را که عاشق سفر هستند و قصد هزینه کردن زیاد هم ندارند را در سرتاسر جهان ایفا می کند.

نکته: اگر لینک مورد نظر سایت couchsurfing باز نشد باید به وزیر ارتباطات و برادران هم‌رسته‌شان اعلام بفرمایید که از آن چیزهایی که استفاده می‌کنند و به توییتر می‌روند هم به شما بدهند یا اینکه دستشان را که مدت مدیدی است روی یک دکمه گیر کرده بردارند.

اما در این پست قصد دارم کتاب سه رنگ را که در باب سفر به شیوه‌ی متفاوتی نوشته شده را معرفی کنم. 

غذا نوشت سفر ایتالیا

عارضم به خدمت منور شما که این کتاب بیش از اینکه در باب سفر باشد در معاشرت با غذا می‌گذرد. بله غذا!
نویسنده محترم با سفر به کشور دوست و غیر همسایه ایتالیا، سخن ها گفته و مزه ها چشیده است. در هر بخش از این کتاب، در قالب قصه ای دلنشین با اطلاعاتی در مورد آداب و همچنین جغرافیا، یکی از انواع غذاهای ایتالیایی شرح داده می شود.

قسمت جالب تر اینکه، کتاب با عکس های دلنشینی از سرار ایتالیا و غذاهایی که در مورد آنها سخن گفته شده است درون کتاب گنجانده شده است. 

زحمت چاپ کتاب را انتشارات نشر مثلث کشیده است. کتاب در 199 صفحه و در برای اولین بار در سال 99 به چاپ رسیده است

قسمت هایی از کتاب سه رنگ (غذا نوشت سفر ایتالیا)

**************************************************************************

کپی شده از صفحه ی انتشارات مثلث در اینستاگرام

پیشخدمت که مردی تقریباً هفتادساله و بسیار مبادی آداب است منوی آبی‌رنگی را پیش‌رویم می‌گذارد. به او می‌گویم اینجا آمده‌ام تا پیتزا مارگاریتا بخورم و بس! لبخندی می‌زند و می‌خواهد منو را ببرد. منو شبیه یک کتاب خطاطی‌ست که با تاریخچه‌ی جایی که در آن نشسته‌ام شروع می‌شود. پیشخدمت می‌پرسد:

__ می‌خوای بخونیش؟

__ اگه ممکنه.

تعظیمی می‌کند و می‌رود. پیتزافروشی طبق آنچه در کتابچه آمده حدود 240 سال عمر دارد (تا 2019). در 1780 اسم آن pietro…e basta cos بوده. یکی از چند پیتزافروشی ناپل که تعدادشان به پنجاه تا هم نمی‌رسید. پیِترو پسر و برادری نداشت که پیتزافروشی به آنها برسد، پس در زمان حیاتش آن را به انریکو برندی واگذار کرد. انریکو هم پسر و برادری نداشت و پیتزافروشی به دخترش ماریا رسید که شوهری به اسم رافائل اسپوزیتو داشت.

**************************************************************************

کپی شده از سایت ایران کتاب 

روبه روی کلیسای جامع میلان ایستاده ام، یا به عبارتی کلیسای دومو. دومو نام مشترکی است که به همه ی کلیساهای اصلی شهرهای اروپایی گفته می شود. همه ی شهرها در اطراف این کلیساها معنا پیدا می کرده اند و طبیعی است که مرکز شهر باشند و میدان های اصلی شهرها هم Piazza del Duomo نام بگیرند. کلیسای جامع میلان دومین کلیسای بزرگ ایتالیا و سومین کلیسای بزرگ اروپاست و ساختنش حدود ششصد سال طول کشیده است؛ اما من نیامده ام تا این افتخار معماری میلانی ها و زیارتگاه کاتولیک های معتقد شهر را تماشا کنم. برای پیدا کردن لوئینی Luini ناگزیرم از جلوی کلیسا عبور کنم و در یکی از کوچه پس کوچه های ضلع شرقی کلیسا دنبالش بگردم. لوئینی در واقع یک نانوایی است که اغلب میلانی های اصیل از آن خاطره دارند یا دست کم اسمش را شنیده اند. البته وقتی از نانوایی در ایتالیا حرف می زنیم نباید تصویری از نانوایی های ایران در ذهن مان بیاید. نانوایی ها در اینجا، علاوه بر نان، هزار و یک غذای سرپایی و پیتزای کوچک و… هم می فروشند. به همین دلیل بیشتر می شود از آن ها به عنوان فست فود فروشی یا کافه یاد کرد تا نانوایی. حالا برگردیم به لوئینی که حتی از دور هم می شود جایش را تشخیص داد. نه به خاطر تابلوی بزرگ و نئون و سر و صدا که اتفاقا هیچ کدام را هم ندارد، بلکه به خاطر صفی که همیشه جلویش تشکیل شده تا مردم یک به یک وارد شوند و خرید کنند. اینجا را خانمی به اسم جوزپینا لوئینی در سال ۱۹۴۹ بنا گذاشته. تصور کنید در ایتالیای خسته از جنگ، خانم لوئینی زادگاهش پولیا را رها می کند و به میلان می آید. اینکه چرا پولیا را ترک می کند معلوم نیست، اما شاید به این دلیل باشد که این منطقه نزد ایتالیایی ها شوم و منحوس است.

**************************************************************************

امیدوارم بخوانید و لذت ببرید

ملت عشق

رژه ذهنی

ته خیار تلخ است یا سرش؟

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت

سایدبار کشویی