سر در گم است پیر سیستان. حیران به آدم های در گذر می نگرد. تند تند گام بر می دارد. از پله های برقی استفاده نمی کند. پله را ترحیح می دهد. سن و سالی از او گذشته، اما باز هم چابک است. قد کوتاهی دارد. با چین های بسیار در صورتش. آرام سخن می گوید. خیلی آرام. آنگونه که در فضای ایستگاه مترو صدایش به گوش نمی رسد. 

لباس سیستانی سپیدی بر تن دارد‌. آن را قبا می نامند. تن پوشی با یقه گردی که اطراف ان سوزن دوزی شده است و گویا مخصوص زمستان است. عرق چینی بر روی سرش است و روی آن را با لنگته که شبیه به عمامه ملا های خودمان است پوشانده و قسمتی از آن را اویزان کرده است. لباسش چندان هم نو نیست. شاید بشود گفت کمی هم کهنگی دارد.
در میان صورت سرد و گرم چشده پیر سیستان چشمان سیاهی است که تاب خاموش بودن را ندارد. نگاهش انقدر ها عمق دارد که تاریخی در آن موج می زند. 
به دنبال ایستگاه تجریش است اما روی سکوی کهریزک ایستاده. از کنار دستی اش می پرسد‌. اقا، برادر، تجریش کدام است‌. پدر جان اون سکوی روبرو میره. از این پله ها برو اونور رو اون سکو.

راهه پله ها را در پیش می گیرد. پیرمرد سیستانی ما میان جمعیت صبحگاهی مترو به دیدار تجریش می رود. با قدم های بلند گام بر می دارد. از ورودی سکو داخل می شود. همان روبروی ورودی می اید کنار سکو و از من می پرسد. برادر تجریش میرود. من هم که از ابتدای امر شاهد و ناظر بر رفت و امدش بودم سری تکان می دهم و می گویم بله پدر جان همینه.
ازدحام جمعیت انقدر زیاد است که پیرمرد هر چه سعی می کند نمی تواند سوار شود. به گمانش این مردم رحم و مروت حالیشان می شود. چنان یکدیگر را هول می دهند که پیرمرد نزدیک است زمین بخورد. 
دستش را می گیریم با یک نفر دیگر به زور می کشیمش و می اوریمش داخل.
پیر تا به حال این ازدحام جمعیت را گویا ندیده است. نگاهش در چشمانم حلقه بسته. با وجود فشار ها به بدنش، لبخندی در روی لبانش است. می خندیم به شلوغی مترو و در بسته می شود. ایستگاه بعد سعدی،کنار دستی ام می پرسد. حاجی کجایی هستی. سیستانی ام برادر. اوه سیستان. همه وسط ان ازدحام کلمه سیستان را که می شنوند می خواهند بدانند داستان مرد چیست.

 خیلی تا تجریش مانده. آره حاجی اوه تا برسی به تجریش یه ۱۵ تایی ایستگاه مونده. کم حرف است. گویا از دیدن این همه آدم یکجا ایستاده و درون هم فشرده شده او را متعجب کرده است. اما لبخند روی لبش همچنان باقی است. در باز می شود چند نفری از آن وسط ها قصد پیاده شدن دارند. هول بازاری شده است به زور پیاده می شوند.

با خود به فکر می روم که پیر حتما اینجا را با شهر خود مقایسه می کند. آنجا پیر احترام دیگری دارد. اما در اینجا! چه بگویم. در شهرستان های کوچک هنوز هم برای سالمندان احترام ویژه ای وجود دارد. راستی چه شد که اینطور شد.

ایستگاه بعد دروازه دولت. رشته افکارم پاره می شود. استرس این را دارم که در ایستگاه دروازه دولت ازدحام جمعیت به پیر آسیبی نرساند. آخر از انجا که این ایستگاه تلاقی دو خط مترو است بسیار شلوغ می شود. حاجی در باز شد خودت رو بیرون نندازی. دیگه نمی تونی سوار شی ها. سرش را تکان می دهد و می گوید خدا بزرگه برادر. در باز می شود. یکی از آنها که بیرون ایستاده با لفظ حمله به زور می خواهد وارد شود. حمله. یعنی چی. مگر جنگ است. دست پیر را چسبیده ایم با یک نفر دیگر می کشیمش به وسط های سالن.

پیر بیشتر متعجب می شود. می خندیم و می گوییم هر روز وضع همین است. می خندد و می گوید شلوغ است اما امکانات دارید ها. 

امکانات واژه ای بود که تا به حال در مورد تهران زیاد شنیده بودم. راستی چرا همیشه همه چیز در این شهر بوده؟ چرا شهرستان ها باید متفاوت باشند؟ چرا فقر جغرافیایی باید باشد؟

پیر نفسی عمیق می کشد و خاموش سرش را به پایین می اندازد و اما تاسفی عمیق وجودم را فرا می گیرد. چرا؟

با دیدن پیر در مترو به این فکر افتاده ام به جای زمان بازنشستگی همین الان از این شلوغی دست بکشم و بروم همان شهرستان خودمان. همیشه دلم می خواست برای دیار مادری کاری بکنم. پیر جرقه اش را زد.

ایزد تو را به موی سپید پیر پاک دل قصه ما، مددی کن تا ستونی باشم برای همین آب و خاک.

 

دست پیر

امتیاز این پست