چندی پیش متن زیر را بصورت اتفاقی خواندم. بدون عنوان بود و اولین عنوانی که به ذهنم رسید این بود: هیچ انسانی کامل نیست.

از نام نویسنده این متن اطلاعی ندارم و از جستجوی نام آن عاجز هستم. به احتمال زیاد این روزها زیاد در رسانه های اجتماعی دست به دست می شود. چرا که فرستنده آن از جماعت اجیر شده در تلگرام است.

القصه با خواندن این متن به فکری فرو رفتم که آیا منی که در حال بازنشر این متن هستم. از کدام دسته محسوب می شوم. با خواندن متن، شعری از بیدل دهلوی در ذهنم آمد که نوشتن آن در اینجا خالی از لطف نیست. شاید با خواندن شعر، جرقه ای از خودخواه بودن را در ذهن ها بزند. اما اینگونه نیست. 

سخت دشوار است منظور خلايق زيستن     با همه زشتي اگر در پيش خود خوبم بس است

 

هیچ انسانی کامل نیست
           هیچ انسانی کامل نیست

 

ای دیرینگان و ای دیرندگان زمین، شما را سوگند، بنمایید بر این ناآزموده آنچه را از جنس گوهر و سرشت و سیرت است!چگونه می توان فارغ از آنچه در پیرامون می گذرد و با نگاهی به تمامی از بلندای روان، آنگونه زیست که شایسته باشد؟ در استمرار آنچه مطلوب و کمال گونه است؟ و یا در شکل دادن به مجموعۀ نظام مند انسان بدان گونه که در برابر زیبایی عمیقترین ستایش ها و در برابر زشتی سخت ترین نفرت ها را روا دارد؟

آیا می توان گفت تمامی نقایص کوچک در نظام مندی یک ذهن _گذر از مرزهای ایمن در دمادم سلب آگاهی، فراموشی و عدم ارزش نهادن بر دارایی ها، ناسپاسی، زودرنجی، دردمندی و عجز_ آنگونه که اغلب معنا می شود، سهوی و اتفاقی است؟

پس چگونه است سرنوشت روح انسانی که از بی توجهی به بی میلی و از نادیده گرفتن به ندیدن رسیده است؟ این انسان، که گویی هر بار بخشی از آن را در درون خود می یابم، در کدامین آستانه است که می تواند آواز رهایی سر دهد؟ و آیا او اکنون بس بسیار دور از این آستانه نمی زید؟

ای من، آیا تو اکنون در بیراهه های تاریک سیر نمی کنی؟ پس، از کدامین تلاش و کدامین از جان گذشتن فروگذار توانی کرد؟ چه چیز در این واپسین وادی بر تو گرانی کرده است که گذشتن از آن را “خطر کردن” می دانی؟ ای روح آشفته، تو در ویرانه های پیرامون در جستجوی زیبایی روانه شدی حال آنکه ویرانی روح خویش را از یاد بردی؟ و کدامین نگاه ویران است که از پس ادراک زیبایی برآید بی آنکه نقابی از ویرانی خویش بر چهره بیاویزد؟ همچنانکه ترس های ما مستعد آنند که نقاب خود را بر چهرۀ تجارب بیاویزند.

پس، آیا بایسته نیست که در جایی “فراسوی نیک و بد” بدنبال راه حلی برای این معما بگردیم؟ و نیز معمای زندگی به طور کل؟در پایگاهی که جان آدمی در برابر هرآنچه از جنس عمیقترین رنج و عمیقترین شادی باشد گشوده است، جایی برای تأمل کردن پیش از در خود کشیدن نیست. در بلندی های روان، هیچ چیز از حرکت ابدی باز نمی ایستد و ایمان شکلی از خود را باز می شناسد که دیگران آن را جنون ]دیوانگی[ می خوانند.

ای دانایان، ای صاحبان ژرفترین اوهام! نشانی می دهم بدان ندای درونیتان که شما را به دانستن و نخوت ترغیب می کند. همانا او که در شما می گوید: «من مهمترین آفریدگانم؛ پس می باید دانستگی و صبر و انظباتم را پاداشی درخور باشد!» شما در آنچه می کنید به خوشی های کوچکتان دلشادید و جان های کوچک شما را همین شادی های کوچک کفاف می دهد!

همانا انسان آفریننده که با خود می گوید: «امروز دیگر چه بیافرینم؟ نه، امروز را صرف کار ارزنده تری خواهم کرد. امروز نقشی تازه بر جان خویش خواهم زد و نهالی نو در بلندی های روان خویش خواهم کاشت تا فردا روز ثمره اش را برچینم.»

و شما ای دانایان، جان های کوچک و آرام شما را تاب خراشیده شدن و زخم خوردن و نقش گرفتن نیست و کشتگاه روانتان به کلی خشکیده است. افسوس که هیچگاه از گران ترین و شیرین ترین مائده های روانتان بهره مند نخواهید شد.