درد داشت. بی امان ناله می ‎کرد. تن بی جانش را نمی ‎دانست بر کدام پهلو بر زمین گذارد که درد امان ‎اش بدهد. نگاهش ما را می دید و ذهن ‎اش به هیچ وجه درکی از وجود ما در کنارش نداشت. ستون های بدن‎ اش یکی یکی خرد می‎ شدند زیر درد، و ما هیچ یک، درک و تصوری از آن نداشتیم. فقط و فقط با نگاه های خیره در پس سرمان او را نگاه می کردیم و گاهی گوشه چشم هایمان نم می کشید و گاهی چشم هایمان را از دیدن لحظه های رنج عزیزترین مان در دنیا فرو می بستیم.

ما همه حجم ورم کرده ای از گریه های نکرده بودیم. ما همه خسته، نمی دانستیم میان کدام یک از فکر هایمان گزینشی بکنیم و درد را در الویت اخر بگذاریم. هر کاری کردیم که درد را فراموش کنیم و زیبایی او را ببینیم نتوانستیم. آخر چگونه در پیچ و تاب این همه فکر او اولویت نباشد. او که تمامی عمرش را برای من، برای ما صرف کرده است. اینجا بود که آدمی را حقیر دیدم. حقیر به معنای واقعی.

نگاه کردم به آسمان زیر لب با زبان مادری با او حرف میزدم. می خواستم با او هم معامله ای کنم. سلامتی او در ازای چه. در ازای سلامتی من. آیا تو آنقدر فداکار هستی؟

نگاهم را از پنجره کشیدم به سوی آسمان، آبی نبود، گرفته و تار بود آن روز. ابرها اخم هایشان را در هم کشیده بودند و گویی آنها نیز از چیزی عصبانی باشند. لابه لالی ابرها، پی تکه ای نور گشتم. گویی خدا همان نور بود. نگاهش کردم. همانجا بود. خدا ایستاده بود مقابل من، و من با چشمانی نم آلود که نور او، در آنها منعکس شده بود نگاهش کردم. نگاه همان نور که نور خدا بود. گفتمش:

معامله. سلامتی اش را باز گردان. یکی از خوب ترین چیز هایی که خواستی بدهی ام  دیگر نده. در دلم گفتم گستاخی. آنقدرها که انچه را که داری نمی خواهی از دست بدهی و از نداشته هایت می بخشی. دوباره نگاهش کردم. تاب نگاه کردن را نداشتم. خجالت کشیدم. آب شدم. نیست شدم. اما دانستم که بخشنده است.

به خود نگاه کردم. گفتمش می دانی چیزی ندارم. اما سلامتی اش را بدهی دلی را شاد می کنم. نور رفت. ابرها دوباره اخم هایشان را در هم کشیدند. چشم دوختم به چشمهای نیمه بسته مادر و او گویی که سامان گرفته باشد، آرام  چشمانش را بسته بود و چون نوزاد نو رس به خواب آرامی رفته بود که سال ها آرزوی چنین خوابی را می کرده.

دردها رفتند. غم ها رفتند وقتی نگاه مادر آرام شد. ذهن ها برگشتنتد به دنیا از آسمان. دل ها اما رفت سمت یک نفر. سمت خدا.

خدا آن روز تجلی کرد. آن روز گفت مرا در سختی بیاد آوردی. آن روز یک چیز بیشتر بینمان نماند. اینکه تا ابد و دهر بدهکارش ام. روزی باید به یاد بیاورم، که چه را به من بخشیده. روزی را که بخشید را نباید از یاد ببرم. او بخشید و تو آدمیزاد باز هم، دوباره و دوباره فراموش خواهی کرد، ای فرزند آدم.