نخستین

ادمی بود در یک گوشه از دنیا، دلش خواست تا به کسی سلام کند اما هیچ کس در اطراف نبود.
بی اینکه بداند به که سلام می‌فرستد روی بال یک بادبادک نوشت و به هوا فرستاد.
بادبادک رفت و رفت، از میان ابرها گذر کرد، توفان ها را در نوردید و سر آخر در میان شاخه های یک درخت بلند گیر افتاد.
روزها از بلندی آن بالا، لابلای شاخه ها، گذر آدماها را میدید تا اینکه روزی دخترکی در پای درخت آمد.
از میان شاخه ها بادبادک را دید و دلش خواست تا ان را پایین بیاورد.
بالا رفت، سختی کشید تا سرانجام بادبادک را لمس کرد و سلام روی ان را دید.
روی بال دیگر بادبادک سلامی نوشت و آن را به دست باد ها سپرد.
بادبادک روی ابرها سوار شد و رفت به سرزمین مادری، رفت تا پاسخ سلام را برساند به صاحب سلام.
مرد با دیدن پاسخ، جوانه زد، رشد کرد و درخت شد. قد کشید، هر روز سلامی فرستاد و پاسخی گرفت. با هر پاسخ بیشتر و بیشتر بلند شد تا اینکه از میان ابرها گذشت و به آسمان رسید.
روزی سلام فرستاد و دیگر پاسخی نگرفت، روزها بعد نیز هم.
روزها گذشت و او پاسخی نمی گرفت. جز، او و دختر کسی در بالای ابرها نبود، همه‌ی درختهای دیگر زیر ابرها زندگی می کردند و هیچ کس صدای او را نمی شنید.
درخت افسرده شد، منزوی شد، خشک شد و به ریشه اش بازگشت، درون خاک.
زیر خاک گریست و گریست تا اینکه اشک های او دیگر تاب ماندن زیر خاک را نداشتند.
زمین شکافت و چشمه‌ای زلال از میان ان جاری شد.
سال هاست که پای چشمه، گذر خسته دلان است و مرد هنوز آرام نشده است.

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت

سایدبار کشویی