هر بار که موضوعی برای نوشتن انشاء طرح شد بی معطلی جانبخشی را انتخاب کردم. همیشه در مقابل جانبخشی به اشیا موضوع علم بهتر است یا ثروت جولان می داد.

ایده پردازی
ایده پردازی

نمی دانم از میان علم یا ثروت چه چیزی می توانستم بیرون بکشم. اما می دانستم که آن زمان ها هم که درس می خواندم همیشه علم را بر می گزیدم تا از آن به ثروت برسم. و این حساب دو دو تا چهار تایی بود که نا نوشته می دانستم از علم درخت ثروت می روید. در اصل علم را با پوست و استخوان نمی خواستم بلکه من خواهان ثروت بودم.

بعد تر ها دانستم که اگر عمیقا علم را می خواستم به ثروت هم می رسیدم. اما مگر دیوانه های علم را می توان فراموش کرد. هر گاه که داستان زندگی تسلا را می خوانم به این می رسم که علم مطلق فقط زاییدن را دوست دارد و اصلا به ثروت فکر هم نمی کند.

تسلا کسی بود که کار های زیادی انجام داد اما در زمان خود اسمش آنچنان که شایسته او بود بر سر زبان ها نیفتاد. این را می دانم که هیچ گاه خانواده ای نداشت و تمام عمرش را در هتل ها زندگی کرد.
یک چنین علمی هم داریم که ثروت را نمی پذیرد و همه چیز را فدای علم می کند. با وجود آنکه می توانست پولدار باشد اما علم خالص را برگزید.

اما جانبخشی دنیای خیال پردازی من بود. هر کار که می خواستم می کردم. افسار خیال را می کشیدم وسط دشت ها و تکه چوبی بر می گزیدم و جان می بخشیدم آن را.
سخن ها بود که در میان او و جماعت با جان تر از خودش در حال رد و بدل بود.
اما امروز اگر بپرسند که کدام موضوع را انتخاب می کنی خواهم گفت که:
با علم، می توان به اشیا جان بخشید. با علم می توان جانی بخشید که هم دردی از تو دوا شود هم اشیا. هم افسار خیال در دستانت باشد هم قلم علم.

امروز می دانم که ایده ها از خیال پردازی هایم می آیند و علم می تواند آنها را پردازش کند. دوستی چند وقت پیش راه کار جالبی می داد برای تقویت ایده پردازی و آن این بود:

هر روز چند ایده را بنویس هر چند که عملی دانستن آنها را دور از تصورت بدانی. این کار باعث تقویت ایده پردازی می شود و من آن را همان جانبخشی تلقی کردم و یاد موضوع محبوب انشاءی ام افتادم.