Thymeflower

مهربان دوست

آخر های زمستان بود. همیشه در آن حوالی، در آن نقطه می توانستم او را ببینم. از دور دست ها، از کوه های مقابل. او یک مهربان دوست است.
در گذر گاه بود. گویی نگهبانی است که هیچ گاه پست خود را تحویل نخواهد داد. شاخ و برگ هایش داشت برای بهار آماده می شد. جان می گرفت. رو به راه می شد.
تنها بود. یعنی در آن حوالی دوستی نداشت. با نسیم رفاقتی دیرینه داشت چون هم کیشانش. میوه اش زالزالک بود. ده سال است که او را می شناسم. شاید او هم مثل آن درخت در قصه ی استاد هوشنگ مرادی کرمانی است. اسم آن درخت تکو بود. اما اسم این را نمی دانم. سال ها قبل فرهاد صدایش می زدم. نمی دانم چرا مرا یاد فرهاد کوه کن و عاشق می انداخت.شاید بغیر از من دوستان دیگری هم دارد که من آنها را نمی شناسم.

آخر های زمستان بود. همیشه در آن حوالی، در آن نقطه می توانستم او را ببینم. از دور دست ها، از کوه های مقابل. در گذر گاه بود. گویی نگهبانی است که هیچ گاه پست خود را تحویل نخواهد داد. شاخ و برگ هایش داشت برای بهار آماده می شد. جان می گرفت. رو به راه می شد. تنها بود. یعنی در آن حوالی دوستی نداشت. با نسیم رفاقتی دیرینه داشت چون هم کیشانش. میوه اش زالزالک بود. ده سال است که او را می شناسم. شاید او هم مثل درخت قصه ی استاد هوشنگ مرادی کرمانی است. اسم آن درخت تکو بود. اما اسم این را نمی دانم. سال ها قبل فرهاد صدایش می زدم. نمی دانم چرا مرا یاد فرهاد کوه کن و عاشق می ناداخت.شاید بغیر از من دوستان دیگری هم دارد که من آنها را نمی شناسم. غروب های جمعه جان می دهد تکیه بر این دوست قدیمی بدهی و دور دست ها را نظاره گر باشی. وقتی که باد میان گوش هایت می پیچد. وقتی موهایت با باد دست و پنجه نرم می کنند. در این حال او به چه می اندیشد. شاید خوشحال است که دوستی وفادار دارد که هر گاه گذرش به این حوالی بی افتد سری هم به او می زند. در پاییز زالزالک هایش را با همه تقسیم می کند بی آنکه در مقابل چیزی بخواهد. شاید چیدن این میوه ها لمس عاشقانه ای باشد بر پیکر کوتاه،اما استوار او. گاهی کنارش چاله هایی می کنند به خیال اینکه در گذشته چیزی پای آن چال کرده اند. چند باری ریشه اش را اذیت کرده بودند. جماعتی شبانه می آیند، می کنند و می روند. تنها فایده آنها برای این بی نوا خشکی ریشه هایش است و بس. در قبل گفتم که چند سالی فرهاد صدایش می زدم. اما بعد ها پشیمان شدم و به همین بسنده کردم که او را رفیق روز های سرد و گرم. رفیق روز های بی کسی. رفیقی که بی هیچ ادعایی، با فراغ بال به حرف هایت گوش فرا می دهد. گاهی در جواب حرف هایت با نسیم دست به یکی می کنند. نسیم میان شاخه هایش صدایی می سازد که تو از آن هر جوابی که دوست داری می توانی برداشت کنی. سال هاست به انتهای این دره می نگرد. چه روز ها و چه شب هایی که به خود ندیده است. گذر فصل. باد و باران. خشکی و آفتاب و همچنان ایستاده است. پای این درخت اهنگ گوش دادن هم چه حالی دارد. پاهایت را دراز می کنی و با فراغ بال گوش فرا می دهی به ریتم موسیقی. ابرها در گذر هستند. صدای چند کلاغ. و تو که بی هیچ دغدغه ای بر منتهای دره می نگری. آیا لذتی بالاتر از این هست که در بلندی بشینی و بر خالق یکتا بی اندیشی؟ آیا لذتی بالاتر از نسیم دلنواز هست؟ بار ها و بار ها پیش این رفیق قدیمی رفتم و هر بار با سکوتش، با جمالش، نکته ای به من می آموزد. راستی اگر شما هم به آنجا رفتید این آهنگ جهان با حال و هوای اطراف این درخت حس خوبی می دهد. برای من که اینطور است برای شما را نمی دانم!

رفیق قدیمی

غروب های جمعه جان می دهد تکیه بر این دوست قدیمی بدهی و دور دست ها را نظاره گر باشی. وقتی که باد میان گوش هایت می پیچد. وقتی موهایت با باد دست و پنجه نرم می کنند. در این حال او به چه می اندیشد. شاید خوشحال است که دوستی وفادار دارد که هر گاه گذرش به این حوالی بی افتد سری هم به او می زند. در پاییز زالزالک هایش را با همه تقسیم می کند بی آنکه در مقابل چیزی بخواهد. شاید چیدن این میوه ها لمس عاشقانه ای باشد بر پیکر کوتاه،اما استوار او.
گاهی کنارش چاله هایی می کنند به خیال اینکه در گذشته چیزی پای آن چال کرده اند. چند باری ریشه اش را اذیت کرده بودند. جماعتی شبانه می آیند، می کنند و می روند. تنها فایده آنها برای این بی نوا خشکی ریشه هایش است و بس.
در قبل گفتم که چند سالی فرهاد صدایش می زدم. اما بعد ها پشیمان شدم و به همین بسنده کردم که او را رفیق صدا بزنم. رفیق روز های سرد و گرم. رفیق روز های بی کسی. رفیقی که بی هیچ ادعایی، با فراغ بال به حرف هایت گوش فرا می دهد. گاهی در جواب حرف هایت با نسیم دست به یکی می کنند. نسیم میان شاخه هایش صدایی می سازد که تو از آن هر جوابی که دوست داری می توانی برداشت کنی.
سال هاست به انتهای این دره می نگرد. چه روز ها و چه شب هایی که به خود ندیده است. گذر فصل ها . باد و باران. خشکی و آفتاب و همچنان ایستاده است.
پای این درخت اهنگ گوش دادن هم چه حالی دارد. پاهایت را دراز می کنی و با فراغ بال گوش فرا می دهی به ریتم موسیقی. ابرها در گذر هستند. صدای چند کلاغ و تو که بی هیچ دغدغه ای بر منتهای دره می نگری. آیا لذتی بالاتر از این هست که در بلندی بشینی و بر خالق یکتا بی اندیشی؟ آیا لذتی بالاتر از نسیم دلنواز هست؟
بار ها و بار ها پیش این رفیق قدیمی رفتم و هر بار با سکوتش، با جمالش، نکته ای به من می آموزد. راستی اگر شما هم به آنجا رفتید این آهنگ جهان با حال و هوای اطراف این درخت حس خوبی می دهد. برای من که اینطور است برای شما را نمی دانم!

دانلود  آهنگ نگاه کن با شعری از فروغ فرخزاد

متن آهنگ نگاه کن از جهان :

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب میشود
چگونه سایه ی سیاه و سرکشم
اسیر دست آفتاب میشود
نگاه کن تمام هستیم خراب میشود
شراره ای مرا به کام میکشد
به اوج میبرد مرا به دام میکشدنگاه کن
نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه ی سیاه سرکشد اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن تمام هستی ام خراب می شود شراره ای مرا به کام می کشد
به اوج می برد مرا به دام می کِشد
نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود
تو آمدی ز گلها زسرزمین ابرها زسرزمین نورها
نشانده ای مرا به زورقی ز اوج ها زابرها و نورها
مرا ببر مرا ببر امید دلنواز من ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره می کشانی ام فراتر از ستاره می نشانی ام

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *