یکی با وردنه سطح صافی می سازد شاید برای یک استوانه که در آخر لیوانی خواهد شد سفالین و یا شاید هم سطح یک بشقاب.

دستهایش دور وردنه را گرفته اند. از شمال به جنوب از جنوب به شمال تا سطح گِل را صاف کند.
دیگری گوشه ای نشسته و گیسوی مجسمه ای را ریش ریش می کند. بانویی ساخته و در حال پرداخت گیسوانش است. با وقار ایستاده تا خالقش او را زیبا بیآرآید.
آن یکی اما، فیتیله ای از رُس درست کرده و دارد درز های مکعبش را پر می کند. با اَبر اغشته به سرکه سطح کارش را نمناک می کند و فیتیله ای می چسباند میان درز های مکعب.

آن یکی پشت چرخ سفال گری است و عشق بازی می کند. اینجا مکان خاک باز هاست. اینجا کارگاه سفال است.

 

کارگاه سفال
کارگاه سفال

 

بوی رُس، بوی گِل، بوی هنر می آید.
ایستاده ام، تکه گلی به دست دارم، یک، دو، سه، با هر نفس گِل را میان دستانم غلت می دهم. وَرز می دهم تا آماده شود برای شکل گیری، نرم اش می کنم. نوازشش می کنم. هشتاد نفس میان من و او رد و بدل می شود. نرم شده میان انگشتانم بازی می کند. دلش بازی می خواهد. به صد نفس می رسم. آماده عشق بازی است.

عشق بازی
عشق بازی

صفحه چرخ را نمناک می کنم. گِل را محکم روی صفحه می کوبم. آن وسط میان دایره ها، در مرکز. صفحه به چرخش می آید. دور می زند چون صوفیان. سماع می کند، می رقصد. به وجد آمده است. با دست های خیسم به آغوش می کَشمش. میان انگشتانم بازی می کند. به پیش می آید و می خواهم به پس ببرمش. آرنج را تکیه می دهم به پایم به مرکز می رانمش. می برمش به میان صفحه.

استاد می گوید: لَنگ است یعنی در مرکز نیست. او پس می زند و من همچنان پیش می روم. دیگر انگشتانم بازی نمی کنند. ثابت اند. گویی در مرکز  است در نقطه صفر. توازن را می بینم. سخت است اما دل چسب. مرکز کردن گِل میان صفحه را می گویم.

حال در میان جان است. آن یکی از گوشه ای می گوید: حالا وقت عشق بازیست. با دست خیس نوازش آغاز می شود. در آغوش می گیرمش. بالا می کشمش. قد علم می کند. با انگشت شست در میان گل سوراخی باز می کنم. شست ها به هم چسبیده اند . قصد فرار دارد. بازی می کند. جوان است. چالش بر می انگیزد. تا نزدیکی صفحه پایین می روم. آرام دست ها را بر می دارم. آرام که از خواب بر نخیزد.

نگاهش می کنم در حال سماع است. دست هایش رو به آسمان غرق در نیایش است. گویی در عالم دیگریست. می خواهد بال بزند. پرواز کند و برود.

در میان جان
در میان جان

نوبت قلاژ اولیه است. باید لبه ها را بالا بکشم و مرتب کنم. با انگشت های شست میان گودال را مرتب می کنم. دست ها را آرام بر می دارم و دوباره نگاه می کنم . صاف و یکدست به نظر می آید. چرخ می زند و به زندگی لبخند می زند.

حال نوبت به لبه های خارجی رسیده است باید مرتب شوند. قلاژ ثانویه. چهار انگشت به میان جان و اشاره خمیده می شود. شست به کناری و محکم پهلو را بغل می کند. از پایه به سمت بالا. دست را آرام و خسته بالا می کشم. به بالا که می رسم اشارهِ خمیده را صاف میکنم و آرام کنار می کشد. رقص کامل است. سوزنی به دست می گیرم. ثابت در بالا ترین نقطه از سفال. آرام می برم به میان جان. سر می برم، بریده های نا همگون را. و تو شکل می گیری.

چرخ سفالگری
چرخ سفالگری

پیاله ای سفالین. 

با نخ در پایین ترین نقطه تو را از صفحه چرخ جدا می کنم و به کناری می گذارم و سرت را می پوشانم تا از گزند باد و هوا در امان باشی.

پیاله ای سفالین
پیاله ای سفالین
4.5 (90%) 2 vote[s]