همواره در هنگامی که به روز زادروز خود نزدیک می‎ شوم بی آنکه دانسته باشم در کنج کنج دنیا چندین انسان زاده می‎ شود و می‎ میرد، به این فکر خواهم کرد که فصل های زندگی به سرعت در حال گذر هستند.

فصل هایی که همیشه هستند و این ما انسان ها ایم که میان انها، به دور خورشید در حال طواف هستیم. و همواره در فکر حقارت انسانی. به اینکه انسانی چقدر حقیر و کوچک است در زمین، آسمان ها و کواکب. چقدر کوچک و این موجود کوچک، می تواند چه زیبا بی اندیشد، زیبا خلق کند و زیبا به زندگی لبخند بزند. و گاهی زندگی چنان تلخ رقم خواهد خورد و خواهیم زد که سیری ابدی از آن پیدا می کنیم. لحظه ها را پس می زنیم و مدام در بند خلاصی از آنها هستیم.

در آستانه اردیبهشت، زمانی که بهار به اوج زیبایی خود می رسد. زمانی که بهشت در زمین اردو می زند. در اولین روز از این همه زیبایی. فصل دیگری از زندگی ام ورق خواهد خورد. روزها دوباره به شمارش می آیند و من دگر روزی زنده هستم تا زندگی کنم. و این لطف خداوندی را سپاس می گویم و با امید صلح و مهربانی در دنیا، دوباره روز، ورقی از زندگی را خطی می نویسم. 

پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم

پیش از آنکه پرده فرو افتد

پیش از پژمردن آخرین گل

بر آنم که زندگی کنم

بر آنم که عشق بورزم

برآنم که باشم

در این جهان ظلمانی

در این روزگار سرشار از فجایع

در این دنیای پر از کینه

نزد کسانی که نیازمند من‎اند

کسانی که نیازمند ایشانم

کسانی که ستایش انگیزند

تا در یابم

شگفتی کنم

باز شناسم

که ام

که میتوانم باشم

که میخواهم باشم؟

تا روزها بی ثمرنماند

ساعت ها جان یابد

لحظه ها گران بار شود

هنگامی که میخندم

هنگامی که میگریم

هنگامی که لب فرو میبندم

در سفرم به سوی تو

به سوی خود

به سوی خدا

که راهیست ناشناخته

پر خار

ناهموار

راهی که باری در آن گام میگذارم

که قدم نهاده ام

و سر بازگشت ندارم

بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلها را

بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را

بی آنکه به شگفت درآیم از زیبایی حیات

اکنون مرگ میتواند فراز آید

اکنون میتوانم به راه افتم

اکنون میتوانم بگویم که زندگی کرده ام.

 شعر از مارگوت بیکل (Margot Bickel) شاعر آلمانی با ترجمه احمد شاملو

در اینجا می توانید گوش بسپارید به دکلمه شاملو از این شعر