راهرو ای تاریک، نالان و ساکت
میان تاریکی ها، شب را روز و روز را شب می کند
دور تسلسلی است انگار دنیا
روی راه پله نشسته ام
پنج شنبه است
هوا سرد
الوده و تاریک است
نان خریده ام
میان راه پله خشکم زده
نشسته ام روی پله ها
وسط تاریکی
نور چراغ های همسایه ها سعی دارند از لای پنجره در تو بیایند
بوی نان تازه از زیر نایلون، فضای راهرو را پر کرده
ساند کلاد(soundcloud) را باز کرده ام
هشتک لایت پیانو(light piano)
اولی اش را پِلی می کنم
دل چسب است
در تاریکی راه رو نشسته ام

در نردیکی نور

تکیه ام به دیوار سرد است
برنامه ای برای به خانه رفتن ندارم
قصه کلید و قفل است
هر گاه کلید به دری انداختی که صدایی در پس آن نیامد
همان بهتر که نیاندازی اش میان آغوش قفل
وابسته می شود کلید
بیچاره کلید
دلهره دارد
به قفل ها که می رسد دلهره می گیرد
می ترسد دلش را جا بگذارد میان قفلی که با هر کلیدی باز خواهد شد به غیر او
دلهره قفل و کلید ساده است
اما غریب  ….

راهرو
راهرو

 

در نزدیکی نور
در نزدیکی نور
امتیاز این پست