Thymeflower

دیوانه ی عاقل

داشت روی میز را تمیز می کرد. بی انکه نگاهی به اطراف کند در خود بود. دستمال بر دست، گویی تمام حواسش در ان میز شیشه ای بود.اما اینگونه نبود. در فکر یک دیوانه ی عاقل بود. هزاران فکر، در یک لحظه از میان پیشانی اش در گذار بود.  با هر دستمالی که بر هر طرف می راند فکری نو گریبان گیرش میشد. روزگار را نظاره گر بود. ادم هایی که از کنارش به تندی در حرکت بودند شاید به مقصدی خاص و شاید بی هیچ برنامه ی قبلی. در میان حجم انبوه داده هایی که به سمتش می امدند،  اما او تنها در فکر ادم ها و طرز نگاه شان بود. دیروز در خیابان در فکر فرو رفته بود و تنه اش خارج از اراده او به  مردی خورده بود. وقفه ای میان فکرش افتاده بود و کلام آن مرد که هنوز هم  جایش حرفش در میان فکرهایش درد می کرد. کلامی سرد با طعنه ای که می گفت یک دیوانه هستی. او که در دنیای دیگری بود کلمه دیوانه به سمتی بردش که دوست داشت واقعا از جنس ان ادم های زلال دیوانه باشد. همین یک کلمه کافی بود  تا او تشویق شود که دیوانگی را با سر پنجه انگشتانش لمس کند. با خود می گفت تجربه دیوانگی چگونه خواهد بود. ایا یک دیوانه نگرانی معاش دارد؟ ایا از ادم های اطرافش دلگیر می شود؟ ایا از فکر کردن به اینده بیم دارد؟ ایا غم و شادی برایش معنا دارد؟ امایک چیز را مطمعن بود، عاقل و دیوانه هر دو ارامش را بر هر چیز ترجیح می دهند و هزاران سوال که در لحظه مانند کد های دیجیتالی با مفهوم منطقی صفر و یک از کنار هم رد می شدند.در میان این همه داده از جنس صفر و یک سعی می کرد تا با جواب های کوتاه، ” بله و خیر” مسائل را برای خودش روشن تر کند. فردای ان روز در این فکر بود که همه ی ادم ها بینوایانی هستند که چون حیوانات در پی گسترش قلمرو خود هستند. هر کسی به نوعی سعی بر این دارد که قلمرو ایی را برای خود در پیش بگیرد. یکی با پول، دیگری با قدرت و هزاران مورد از جنس های مختلف. با خود می اندیشید که همه ی انسان ها،  بینوایانی هستیم که در گستره هستی هر کداممان در گوشه ای سعی بر ایجاد تغییر داریم. چرا که همیشه در پی چیزی هستیم و تنها این خداوند است که بی هیچ ادعا و هیچ آزاری در حال زندگی است.راستی ایا خداوند از زندگی خود راضی است؟ ایا از ما ادم ها که هر روزیک رنگ داریم خسته نشده است. شاید برای اینکه از تنهایی فرار کند موجوداتی خلق کرد تا او را از این کسالت بیرون بکشند و چه خوب توانسته ایم این کار را برایش بکنیم. هر روز ماجرایی نو برایش تعریف می کنیم و می سازیم.

دیوانه ی عاقل

در فکر عاقل بودن

بعد از همه این فکر ها خواست تا دوباره شروع کند. دوباره بخواهد و عمل کند. خواست دیوانه باشد اما نه ان دیوانه ای که همه در ذهنشان می دانند. پنداشت که همه ی انسان ها به نوعی دیوانه هستند. دیوانگانی که خود را از همه ی دنیا عاقل تر می دانند. شاید ان دیوانه که از همه ی اطرافیان خود را کوچکتر بداند از همه عاقل تر باشد. همه ما در درون خود یک ادم دیوانه  از نوع عاقلش داریم. کاش دیوانه ی عاقل ما همیشه بیدار باشد. کاش بیشتر از اینکه بخواهد عاقل باشد کمی دیوانگی کند. کاش همیشه از درون یک دیوانه ی ارام باشد که کناری را در سکوت انتخاب کند و در خود بیاندیشد. او می خواهد گوش هایش چیزهایی که زجر آور باشد نشنود. زبانش بر رنج دیگری باز نشود و فکرش جز اهمیت به خود به دیگری هم توجه کند تا غیر از خوشی ها در سختی ها هم دیگران را کمک باشد. و با هر دستمالی که شیشه را پاک می کند بر این امر تشویق تر میشد. چه دیوانه ی عاقلی

شاید شنیدن موسیقی زیر درساختن یک دیوانه ی عاقل به ما کمکی بکند

Zbigniew Preisner

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *