داستان کوتاه: پله های ترقی

اگر از دریچه‎ ی گوگل، با جستجوی جملاتی شبیه به پله های ترقی یا پیشرفت به اینجا آمده اید، قابل ذکر است که وقت خود را تلف نکنید، عنوان این متن داستان کوتاه: پله های ترقی است و همانطور که می بینید چیزی جز یک داستان کوتاه نیست.

اگر به خواندن داستان کوتاه علاقه ای ندارید اما می توانید از شنیدن آن لذت ببرید، خب در اینجا می‎ توانید به چند داستان کوتاه گوش بدهید.

روی سکوی تنها مغازه آبادی نشسته‌اند. جمع، از پیر و جوان، همه در یک نظر، به چاله درازی که از کنار دیوار امام‌زاده راه گرفته و تا بیرون آبادی رفته نگاه می‎کنند و در نظر دیگر، به تانکر نفت شرکت تعاونی که زیر آن، از ریزش نفت سیاه شده و دور شیر خروجی آن قفلی بزرگ آویزان است.

درون چاله، یک لوله‌ی سیاه رنگ چون ماری دراز خود را پهن کرده روی دامنه شیب دار روستا و بی آنکه بداند مصب آدم از بالا رفتن این شیب در می‎آید آن را بالا می‎رود.

در آن سو، تانکر زنگار گرفته نفت، مانند بچه تپلی روی خاک نشسته است و اطراف خود را سیاه کرده است. تن سنگینش را به دیوار تعاونی کوبیده است و آجرهای دیوار زیر این همه سنگینی دهانشان جِر خورده است.

باد سرد پاییز، در موهای فِر بلند و چرک گرفته‌ صادق می پیچد، باد توان حرکت دادن موهای او را ندارد و همین باب خنده کوچک‌ترها را فراهم کرده که ریز و یواشکی می‌خندند.

صادق خوشحال است که زمستان امسال، وقتی بُشکه نفت خانه خالی شد، دیگر از سربالایی پرشیب روستا برای آوردن نفت به جای هموار پایین روستا که تانکر نفت آنجاست، پایین و بالا نخواهد کرد. چه زمستان‎هایی که از همین شیب تند روستا سُر نگرفته است و زمین نخورده است.

خوشحال است که دیگر زمستان امسال، خوب خوب که کنار بخاری، گرم گرفته است کسی او را به اجبار بلند نمی‎کند تا با تلمبه از بُشکه نفت بکشد و دست و بالش بوی نفت بگیرد. دیگر مادرش غُر نخواهد زد که نفت، روی فرش چکه می‎کند.

در فکرهای صادق، خنده ریز بچه‌ها از باب این است که از شر به دست گرفتن پیت و سطل‌ و در صف نفت ایستادن خلاص می‌شوند. اوایل پاییز ماشین نفتکش، خِر و خِر شیب تند جاده را بالا می‎آید و صدای آن، سکوت بلوط ها را به هم می‎زند. گله و رمه بی آنکه بدانند همین صداست که زمستان‎ها خانه صاحبانشان را گرم می‎ کنند، به به می‎کنند و به همه چیز خوش بینند.

اسحاق دست پینه بسته اش را در ریش اش کرده که مدت زیادی است آن را نتراشیده است. صدای خِش خِش ریش های اسحاق می‎آید. چشمانش را گود کرده و گویی می‎خواهد از مصیبت هایی که در نبود گاز بر این مردم گذشته است، صحبت کند.

-هِی برارو، بخدا ایی مردم کم زجر نکشیدونه

-ایی هم گاز، دِ چی زِ خدا ایی خُوید

پسر سید به حرف می‎آید. او در شهر اقتصاد خوانده و چون نتوانسته در شهر، کاری برای خودش پیدا کند، دوباره به روستا برگشته و با مدرک کارشناسی اقتصاد سر زراعت پدرش بیل می‎زند و به نان بخور نمیر روستایی قناعت کرده و آن شعر سعدی که می گوید 

به نان خشک قناعت کنیم و جامه دلق

که بار محنت خویش به زِ بار منت خلق

را پیشه و اندیشه خودش ساخته است.

پسر سید اینگونه نطقش را آغاز می‎کند که

-حضرات، والا ایی دولت با ایی همه نفت، کوچکترین کار سی ما کرده

-هیچ دونید نرخ تورم چینه؟

غلام که سواد نهضتی دارد و چند کلاسی هم در جوانی اش درس خوانده به میان حرف پسر سید می‎آید

-اصلا تو دونی تورم ینی چی؟

-ها سی چه ندونوم

-تورم ینی وَرم کِرده

-چی؟

-ها معنی لُغویش، ینی وَرم کرده، اما معنی که ایی روزا پدر مانه درآورده ینی چاپ اسکناس بی تناسب و بی پشتوانه مالی، ینی بالا رَدِن قیمتو، پایین اُوِدِنه ارزش پیل

اسحاق دوباره به حرف می‎آید و می‎گوید

-غلام ایی کُر چهار سال مین شهر درس ایی کاره خونده

-خو مملکت ریخته به یَک، یا نه همی کُر، مهندسیه والا

پسر سید که حالا حامی هم پیدا کرده با دستان بالا گرفته و سینه سپر شده ادامه می‎دهد و در مورد اقتصاد صحبت میکند که:

همین طرح گاز رسانی به روستاها را اگر خوب نگاه کنی، اولش سودی برای دولت ندارد، اما در بلند مدت با اضافه کردن قیمت گاز جبران می‎شود  که در ابتدا، تا حدودی رضایت نسبی را بدست می‎آورد. از آن طرف حواس من و شما  فقط پی بدست آوردن سرمایه است و این را فراموش کرده ایم که خود سرمایه اهمیتی ندارد. اینکه با آن سرمایه بتوانیم تولید کنیم و رفاه بدست آوریم مهم است. اما

اما من و شما دلمان به دولت خوش است که کاملا اشتباه است. الان همین خود من، درست است که در شهر کاری پیدا نکرده‏ ام، اما با زراعت پدرم تجارت می‎کنم. چطور؟

اینطور که باید با سرمایه تجارت کرد و من سرمایه ام، حاصل زراعتم است. اول بررسی کردم که ببینم اینجا برای کِشت چه چیزی خوب است و چون خاک اینجا قرمز است و آهن و سیلیس دارد، برای کاشت لوبیا بسیار خوب بوده و همانطور که همه می‎دانید، لوبیای این منطقه، اسمی شده است.

حالا می‎ گردم و هر جا که از خروجی زراعت من، آنجاها کم است محصولم را می‎فرستم. با این کار اگر هزینه‎های حمل و نقل را هم کنار بگذارم، باز هم سود بیشتری از آنچه که در بازار اینجا بدست می‎آورم، عایدم می‎شود. 

دهان همه از نطق پسر سید باز مانده است و همه دوست دارند او بیشتر حرف بزند. مسن ترها حرف پول که به وسط آمده، گوش هاشان تیز تر می شود. جوان ترها خونشان به جوش می آید. پسر سید خوشحال از نتیجه یک عمر درس خواندنش، که حالا به رشته عمل درآورده است،  می‎بالد.

باد پاییزی در چاله دراز لوله گاز می‎پیچد. همه امیدی نو در دلهاشان جان می‎ گیرد که بی چشم داشت به کمک هیچ نفر دولتی، باید کسب و کار خود را روبرآه کنند.

هیجان درونی همه، مانند زمانی است که نمایندگان، قبل از اینکه به مجلس بروند داد و قال راه می ‎اندازند و سخن های باب میل می‎ زنند، اما بعد از اینکه به مجلس می روند و دولتی می شوند، وَرم معده شان می‎خوابد و در غبغبشان می‎افتد و رساندن صدای کم دستان را به بالا، کار دشواری می‎پندارد. در صورتی که می دانستند اگر مرد راه نیستند، اصلا نباید در آن قدم بگذارند.

باری

همینجا و در همین روز خفه پاییزی، نطفه امید در دلهای روستاییان کاشته می شود، اما این بار به همت خودشان نه حضرات نماینده. و چه بسا کوه ها شاهد بر شوق میان چشمان آنها هستند…

ترجمه بعضی لغات که با گویش بختیاری ذکر شده اند

ایی: این

ایی خُوید: می خواهید

سی ما: برای ما

چینه: چیست

کُر: پسر

ریخته به یَک: به هم ریخته است

 

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت

سایدبار کشویی