همانطور که در عنوان آمده است در اینجا جز یک داستان کوتاه که نام‎اش مرد راه است چیز دیگری را نخواهید خواند. و اگر از دریچه گوگل به اینجا رسیده ‎اید به عرض مبارک همی باید برسانم که در اینجا وصفی در باب عوالم کوه رفتن، وعده کردن و جزئیات همراهش را درهم و برهم خواهید خواند و لاغیر.

داستان کوتاه: مرد راه

شبی از شب‌های فروردین، در عوالم خود شیدا و حیران به سر بردمی که تلفن بنای ناسازگاری را گذاشت و وَنگ و وَنگ‌اش به آسمان برخاست. بی هیچ اطلاعی و بی آنکه امکان حدس زدن باشد، خود را به تلفن رسانده و، دوستی که یازده سال بود از ایام جوانی او را شناخته بودم و هر یک از ما راهی را گزیده بودیم و رفته بودیم، نام مبارک‌اش بر صفحه گوشی خود نمایی کرد. در این یازده سال هیچ نشان و خبری از هم نداشته و گویا دنیا ما را به فراموشی سپرده بود.

با دیدن نام مبارک دوست گرام، فکرها آمدند و رفتند تا اینکه  با خود گفتم بعد از یازده سال به گمانم خیری به کار نباشد.
گمان کردم او هم وادی گُلد کوست و شبکه‌های این چنینی را گزیده باشد و قصد پرزنت کردن جنابتان را به کول بکشد.
قصه کوتاه کنم که سرها پر از فکر و آشفتگی‌های دنیای امروز است جای هیچ شکایتی هم نیست. گوشی را برداشته و بعد از چاق سلامتی غلیظ الاصلی از احوالات یکدیگر جویا شدیم.

دوست گرام به وادی عشق کشیده شده بوده و گویا بعد از بالا کشیدن پیاله عشق، دل‌زده این وادی گردیده و راه طلاق به پیش گرفته بود. دل‌ پر از درد داشت و نالان و حیران زِ زمانه دون بود. زیپ دل را پایین کشیده بود و قصد داشت در یک مکالمه تلفنی خود را بدبخت ‌ترین عضو مفلوک جامعه ایرانی معرفی کرده و اظهار بدبختی کند.

چنان که دیدم دل دوست پر از درد و عوالم دنیایی است، او را به وعده شامی به خانه دعوت کردم تا دل دریا کند و آرام بگیرد. قرار و مدار گذاشته شده و مشتاق آخر هفته‌ای، به انتظار دوست نشستیم.
نیمه‌هاب روز پنج شنبه را به تدارک مهمانی شب گزراندم و خود را برای زیارت دوست آماده و حاظر بکردم.

تا حدود ساعت های ۱۰ شب موفق به زیارت نشده بودم و سر گرم مطالعه کتاب‌هایم بودم و از ساعت و گذر زمان غافل. گاهی زیر چشمی ساعت را نگاه می‌کردم و تاخیر غیر معمول دوست را به گردن ترافیک تهران می‌انداختم.
خلاصه کنم که انتظار کشیدن و انتظار داشتن، بسی دشوار و زجر آور خواهد بود.
به گمانم ساعت از ۱۰ گذشته بود که موفق به آغوش کشیدن دوست جان شدم.
بعد از تعارف‌های معمول و به مانند همه آدمیان دنیا صحبت به کار و بار کشیده شده و قصه تکراری زندگی، مَخلص کلام مشکلات مالی و جانی و عاطفی از این دست قصه‌ها. از این دست قصه‎ها که زندگی سراسر درد است و دیگر هیچ.

دوست گرام که از قدیم و الایام دانسته بود که: جنابتان شیفته کوه و کوه نوردی است و جان خود را میان کوه یافته است. در کلام من نیز این را فهمیده بود که کوه ارامش را به همراه دارد و روح را از زنگ زدن زدوده می کند. وعده کردیم که جمعه بعدی شمال تهران را از دربند خرامان خرامان بالا برویم تا هر آنجا که دل بتواند پر بگیرد و آرامش کوه را از آن خود کند.

باری، دوست جان، کوه را ملجا ‎ای برای آرام گرفتن دید و خواست تا کفش‎ هایش را با خاک کوه در هم آمیزد. تعریف‎ها می‎کرد و خوشا به حالت‌ها می گفت که من اسیر تلگرام و شبکه‎های اجتماعی شده‎ام. خوشا به حال تو که کوه رفیق اول و آخرت است و خلاصه در این باب خوشا بحالت ‎ها بود که از دهان مبارک خارج می‎ شد. چه بسا جنابتان نیز باد در غبغب انداخته و به این فکر فرو رفته بودم که عجب انسان والا مقامی هستم و خود از آن غافلم.

باری چه دردسر بدهم. ایام چون چرخ و فلک در گردش بود. تا چشم بر هم نهادم و باز کردم خود را در پنج‌شنبه قبل از وعده دیدار دیدم. گوشی را به دست گرفته و از دوست مشتاق همی خبر گرفتم که فردا روز، روز کوه است و آرامش. و آنچه که می‎خواستی. بیا تا دل دریا کنیم و دربند را آزاد کنیم و بند از پایش باز و آرامش ابدی ببخشیم.

الو را که گفت بی حوصلگی را در ته تو‎های صدایش می توانستم تشخیص بدهم. بی آنکه چیزی بگویم بنای بیماری را گذاشت و گفت که سخت بیمار شده است و توفیق این هفته را از دست خواهد داد و امیدوار است که به لطف ایزد در هفته های آتی با فراغ بال هم‎ گام باشیم. هفته ‎ها و سال هاست که می ‎گذرد و دوست جان کماکان اسیر شبکه‎های اجتماعی بوده و توان بیرون رفت از آنها را ندارد.

سال هاست که گذشته است و بند از دل دربند باز نشد که نشد. سالیان دراز  است که تنهایی گام هایم را با زمین هماهنگ می کنم و زیر لب زمزمه می کنم که:

مردِ راه بودن هنر است و هنر در مرد بودن راه.